در دفترچهی تلفن صد و چند شمارهای من فقط یک صداست که میتوان توقع شنیدنش را داشت در چنین حال پریشانی. یا شاید فقط یک صداست که تسکین چنین آشوبی است. میلرزم، اشک میریزم، به در و دیوار میکوبم و دستم که رفته به سمت تلفن میان آسمان و زمین میماند. فکر میکنم حالا حتما غرق مناظرهای ... صفر، نه، یک، و انگشتهای مرددم روی دو معلق میماند ... گوشی را میگذارم. میروم زیر دوش، تنهایی تنم را بغل میکنم و اجازه میدهم اضطراب و اندوه با شرشر گریه بریزد بیرون.
فکر میکنم تقصیر تو نیست. تقصیر رابطه نیست. تقصیر دوری هم نبوده هیچوقت. اگر این تنهایی در تمام دوستیهایم تکرار شده اینهمه سال، مقصر منم که خودم را به مناظره انتخاباتی هم مقدم نمیدانم حتی. مقدم ندانستهام هیچوقت ...
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 22:25  توسط سرمه
|
