نتوانستن ام تقاص یک لحظه تردید بود به توانایی ام ... فقط یک لحظه ... یک لحظه که دودل ماندم می توانم یا نه ... نتوانستم .
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 21:57  توسط سرمه
|
هربار کنارم هستی، هربار در به روی غبار خاکستری دنيای بيرون میبندم و در خلوت آفتابیمان پناه میگيرم، هربار در مامن دستهايت شلاق مرگ آفرين جادوی سياه را از خاطر میبرم، به يادم بياور بر زمينی متولد شدهايم که کودکانش برای مردن بزرگ میشوند، نه عاشق شدن ... به يادم بياور به اندازهی همهی آنهايی که قبل از مزه مزه کردن اين شراب در خیابانهای عصیان و درد جان دادهاند ، عاشق باشم ... عاشق بمانم ...