کتاب که نخوانده ایم . هر جزء از اندیشه ها و رفتار امروزمان از دیروزی آمده است : حادثه ای ، اتفاقی ، احساسی ، کرداری ، حاصل جمعی ...
هشت ساله بودم . از مدرسه برگشتم با نوزده امتحان ریاضی . مادر ، بت محبت خانه ، خشمگین بود بخاطر حواسی که جمع نکرده ام و درسی که نخوانده ام ...
نه ساله بودم . شانزده دیکته را قایم کردم زیر فرش اتاق . پیدا شد . باز هم خشم نصیبم بود ، اینبار بخاطر پنهانکاری و دروغ ... جرمی نابخشودنی ... صفر هم که می گرفتم باید راست می گفتم ...
ده ساله بودم . هفده امتحان دینی را با افتخار ِ صداقت محض آوردم خانه . در آوار خشم آنهمه تنبلی و درس نخواندن ، کسی از راست گویی ِ فداکارانه ای که به خرج داده بودم حرفی به میان نیاورد ... تقدیری نکرد ...
دوست ندارم دروغ بشنوم . احساس حماقتی پیدا می کنم که غیر قابل تحمل است . شایسته ام نیست . به همین دلیل ِ ساده یاد گرفته ام ظرفیت ، یا حتی صریح تر بگویم : لیاقت ِ راست شنیدن را داشته باشم و به طرف مقابلم نشان دهم . انقدر که بداند برای صداقت اش امتیاز مثبتی قائلم که حتی آزار عملی را که انجام داده ، هرچقدر هم سخت ، می پوشاند ...
دوست ندارم دروغ بگویم . شایسته ام نیست . آرامشم را می گیرد و طرف مقابلم را در موقعیتی قرار می دهد که برای خودم نمی پسندم ، اما حق راست شنیدن را برای دیگرانی قائلم که ظرفیت راست شنیدن را ، هرچقدر هم سخت ، در برهه ای از زمان نشانم داده باشند ...
مطلق نیست . مثل همه ی چیزهای دور و برمان نسبی است و استثنائا نسبت تنگاتنگی هم دارد با شخصیت طرف مقابل که حق ابتدایی اش دانستن است اگر قابل اش باشد ...
*ــ/ انگیزه ی این نوشته ، بحث چالش برانگیز امروز وبلاگ سی و پنج درجه است .
