بودنت را می خواهم ، که هست و نیست ... صدای نفس هایت را که انگار همیشه در تاریکی نیمه شب این اتاق معلق بوده ... و بوی تنت را که غبار طلایی آرامش می پاشد بر آشفتگی خوابهایم ...
دم صبح بیدار می شوم ... بودنت چنان بدیهی است ، انگار که همیشه بوده باشی و دم صبح در آغوش تو بیدار شدن عادت هر روزه مان باشد ... چنان بدیهی ، که از شبی که بعد از یک ماه دوری نصیبمان شده فقط آمدنت یادم باشد و شرابی که از دستت مزه مزه کرده ام و میان جرعه هایش از خستگی خوابم برده ... چنان بدیهی ، که بی خوابی ات را همراه ِ هوس ِ خمار مانده اش ، برده باشی بیرون از اتاق ، که آسوده ، انگار که هزار شب ِ هوس بازی ِ بی مزاحم پیش رو داریم ، خوابیده باشم ... که از نیمه های شب برگشتنت هم فقط بوسه ی گنگی یادم باشد و گرمایی که در آن مچاله شده ام و دم صبح ، تکه تکه لباسهای دور و بر یادم بیاورد از هم آغوشی مست و خواب آلوده ی نیمه شب ...
چنان بدیهی ، که دم صبح ، مستی که بپرد و صدای نفسهایت که نگذارد بخوابم و پهلو به پهلو غلتیدن هایم که بیدارت کند ، بالشم را بردارم و پناه ببرم به کاناپه ی هال و خیالم تخت باشد که تو هم چند ساعت خواب آرام و بی مزاحم را ترجیح می دهی به رویای نا آرام آغوش معشوق ...
بودنت را می خواهم ، که هست و نیست ... که چنان بدیهی است که احساس می شود و نمی شود ... که انگار برای "من" پرداخته شده که "ما" باشد و نباشد ...
بودنت را می خواهم که صریح و ساده و آرام و بی دغدغه است ...
