تبليغاتX
premenstrual syndrome

premenstrual syndrome

 

من اصلا اينجا بين كلمه‌ها چه كار مي‌كنم؟ من اصلا اينجا خودم را غرق اين‌همه جمله كرده‌ام كه چه؟ من اصلا جايم اينجا نيست كه آرامشم اينجا باشد. من جايم همانجاست لابه‌لاي آن‌همه دوا و دارو كه انبار كرده‌ام در كمد اتاق. تسكيني، آرامي هم اگر بخواهم آنجاست. مرا چه به كلمه كردن ِ دل؟ مرا چه به طلب همدلي؟ مرا چه به سوداي نوشتن؟ آرام جان ِمرا همان بنزوديازپين‌هايم بس. نياز به همراهي است اگر، همان SSRI ها كافي. مرا چه به حرف؟ مرا چه به نياز ِ غير؟ مرا با اين نسخه‌های همیشه در دسترس پر از كپسول و قرص چه به همراه نيمه‌راه؟ من پزشكم. مرا چه به وبلاگ؟

 

*ــ/ تب‌نوشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 19:0  توسط سرمه  | 

 

می‌فرمایند:

نمی‌خوام بکنم تو رو علنن محکوم/ چون که فاعل دنیاست ما همه‌مون مفعول

 

*ــ/ باید جای من باشی با آن حال و روز میت‌واری که نشستم توی تاکسی و به روال خودم فال آهنگ گرفتم و این ترانه آمد. خواننده را نمی‌شناسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 12:26  توسط سرمه  | 

 

آن آسمان و ریسمان بافتن‌ دقیقه‌های مست ِ بعد از چرت هم‌آغوشی را که بگذاری کنار، من فقط وقت‌هایی زیاد حرف می‌زنم که می‌خواهم از تو بشنوم. که می‌خواهم این نت سیاه سکوت همینطور معلق نماند در خلا بین‌مان.

حالا نگاه کن. این قاب دارد منفجر می‌شود از حجم نوشته‌های بیهوده‌ی حقیر. حرف بزن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 22:3  توسط سرمه  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 23:45  توسط سرمه  | 

 

قصه تکراری است. آنقدر در کتاب‌ها و در زندگی واقعی بازنویسی شده که خط به خط، اتفاق به اتفاق، می‌توانم تصورش کنم.

در جریان سفر آشنا می‌شوند. یک ماه قبل از ازدواج زن. یک ماه لذت برنامه‌ریزی نشده. یک ماه مرخصی از زندگی واقعی و در پایان آن مرد از زن می‌خواهد نرود. می‌خواهد با او در خلا ناامن لذت بماند. زن سر باز می‌زند. می‌رود. پاهایش را، قدم‌هایش را، روی زمین می‌خواهد.

قصه تکراری است اما نفس امیدوار من باز در سینه حبس است. کتاب را می‌بندم. تکیه می‌دهم به تخت، چشم می‌دوزم به ابرهای گل‌بهی دم غروب در آسمان پشت پنجره، زن را تصور می‌کنم که برمی‌گردد. هزار بار. با هزار برداشت متفاوت از لحظه‌ي برگشت. دلتنگ از اینکه مي‌دانم برنمي‌گردد. نمي‌تواند برگردد. نبايد برگردد. دست مي‌برم به صفحات باقي‌مانده‌ی كتاب. دو صفحه. آنقدرها نيست كه برگشته باشد.

نفسم را بيرون مي‌دهم. كتاب را باز مي‌كنم. رفتن هزار ساله‌ی زن را به قلم تازه‌ای مي‌خوانم.

مرد جايي دور از زن مي‌ميرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 14:10  توسط سرمه  | 

 

این‌همه در زندگی‌ات، در ذهنت نقطه نگذار. این‌همه خودت را با این پرانتزهای سنگین نبند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 22:45  توسط سرمه  | 

 

خواستم بگویم حواسم هست به این‌همه حامی که این روزهایی مردکم. فارغ از اما و ای کاش.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 16:48  توسط سرمه  | 

 

حرف مي زنيم. از تمام روزهايي كه گذشت. از اتفاقاتي كه افتاده، اخباري كه پخش شده، شايعاتي كه من شنيده ام، حوادثی که او دیده ... تاریخ‌ها درهم پیچیده‌اند. خط اتفاقات را گم کرده‌ایم. روزها به حوادث نام گرفته‌اند. به تجمع‌ها، یورش‌ها، کشته‌شده‌ها. با خون و خاطره به هم نشانی می‌دهیم: شب حمله به کوی، روز بهارستان، دوشنبه‌ی سهراب، شنبه‌ی ندا.

می‌دانم بی‌کله است. وقت خداحافظی می‌گویم فردا مراقب خودت باش. دلم نمی‌خواهد در تقویمم بنویسم جمعه‌ی سعید. با خنده می‌گوید جوش تقویمت را نزن. نمی‌گذارند خالی بماند. من نباشم یکی دیگر.

 

*ــ/ خوشبختانه هنوز جمعه‌ی تقویمم خالی است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 10:40  توسط سرمه  | 

 

اصلا می‌دانی؟ امتحان میدان نبرد معلم و دانشجوست بر سر تقلب. تکلیف این است. مقاله‌ای در فرمت pdf که باید با همان شکل و شمایل در word تایپ شود. قریب ده صفحه است، مربوط به ریاضی، با کوهی از فرمول و تابع. قصد این است که توانایی استفاده از تمام امکانات word برای استاد عزیز محرز شود. در همین راستا به مدد دوستان! یک فقره converter دنلود می‌کنیم. استاد از ما زرنگ‌تر است، چون تبدیل فایل احتیاج به رمز عبور دارد. ما از استاد زرنگ‌تریم، چون به سادگی مقاله مذکور را در گوگل سرچ می‌کنیم و به یک فقره فایل قابل تبدیل می‌رسیم. تبدیل انجام می‌شود و چند قلم اشتباه عمدی هم برای گمراه کردن استاد مربوطه تعبیه می‌گردد.

حالا سوال این است که آیا راهی یا حقه‌ای در نرم‌افزار word وجود دارد که استاد کله‌گنده‌ی باهوشمان بفهمد این یک فایل تبدیل شده است، و نه یک فایل دست‌ساز؟

 

*ــ/ هم‌اکنون نیازمند یاری سبز (با تاکید!) تان هستیم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 17:26  توسط سرمه  | 

 

چنان است امروز

که مرگ شرم‌زده

از مرگ‌آوران به خیابان‌ها می‌گریزد

و همهمه‌یی که نیمه‌شبان مخفیانه در آفاق می‌پیچد

پایکوبی مردگان است

که ورود تابناک تو را دیده‌اند.

                                                ــ شمس لنگرودی ــ 22 مرثیه در تیرماه ــ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 14:42  توسط سرمه  | 

 

کاسه‌ی "چه کنم" که شنیده‌ای؟ همان.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 22:59  توسط سرمه  | 

 

گیج و گم تر از هر زمان دیگری ام. نمی‌خواهم از ایران بروم اما ماندن در ایران و شرکت در امتحان دستیاری به معنی گذاشتن دست‌کم دو سال از عمرم پای درس خواندن برای امتحانی است که شایعه و البته سابقه‌ی تقلب‌های کلانش هر روز بی‌انگیزه‌ترم می‌کند ... و به فرض حتی اگر بتوانم بعد از این‌همه وقت باز نکردن لای کتاب‌ها و با این اشتهای زیاد، مطابق خواسته‌ام قبول شوم تازه معنی‌اش چهار سال گرداندن بخش‌های بیمارستان‌های دولتی است با حقوق خنده‌داری که به زحمت از خانواده مستقلم می‌کند و بعد دوباره طرح اجباری طبعا خارج از تهران و سال‌های طولانی تعهد به دولتی که اگر به همین منوال پیش برود می‌خواهم سر به تنش نباشد. زندگی‌ شغلی‌ای که می‌شود گفت مال خودت نیست.

دلم می‌خواهد بی‌خیال این رشته شوم. مدرکم را قاب کنم و بکوبم به دیوار. بروم پی کاری بگردم که آرامم کند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 16:5  توسط سرمه  | 

 

من این‌ها سرم نمی‌شود. به من نگو تحریم روی کیک زرد و بنیانا و رویانا و فناوری نانو تاثیر نمی‌گذارد اما روی ناوگان هوایی ما تاثیر می‌گذارد. هی تاثیر می‌گذارد. هر سال تاثیر می‌گذارد. یعنی می‌دانی؟ صد و شصت تا انسان ناقابل بی‌ارزش می‌دهیم، یک گوساله‌ی چاق و چله‌ی پرارزش می‌گیریم. گور هفت جد و آباد ناراضی ... من این را نمی‌فهمم. به من نگو ربط ندارد. من به چشم می‌بینم که دارد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 11:42  توسط سرمه  | 

 

کاش زلزله‌ای نبود، شهری ویران نشده بود، تا تو را این‌همه سال از من دور کند. کاش درسی نخوانده بودم، طرح و تعهدی نبود، تا ‌خانه‌ی من را این‌همه دور از خانه‌ی تو نگه دارد. کاش انتخاباتی نبود، خونی نپاشیده بود، تا ذهن عزیز تو و روح بی‌قرار من این‌همه مچاله و فرسوده، دور از هم، دور از رویای مشترک‌مان بماند. کاش زمان روزی در ولوله‌ی یکی از آن هم‌آغوشی‌های نوبرانه‌مان متوقف شده بود.

 

*ــ/ جایش اینجاست. امروز.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 21:36  توسط سرمه  | 

 

تو یادت هست آن دخترک وراج اتفاق‌های بیست سالگی را که وقتی چیزی ذهنش را بهم می‌ریخت از زیر سنگ هم که شده پیدایت می‌کرد و حرف می‌زد و حرف می‌زد و حرف می‌زد؟ بعد آرام می‌گرفت، دسته‌بندی می‌شد و می‌رفت زندگی کند؟

باورت می‌شود حالا این منم که ماه‌هاست با کسی حرف نزده‌ام از آنچه می‌گذرد در ذهنم؟ بر دلم؟ که نمی‌خواهم، نمی‌توانم حرف بزنم اصلا؟ که شلوغی‌های ذهنم کلمه نمی‌شوند هرچقدر هم که تلاش می‌کنم؟ برای هیچ‌کس؟

باور می‌کنی تمام پرحرفی‌ام در ماه‌های گذشته، این نوشته‌هایی است که می‌گذارم اینجا؟ که همین نشانه‌های خرد و اشاره‌های ریز تمام ارتباط کلامی انسانی‌ام شده در این چند وقت؟ در این روزهای سبز و سیاه ِ هم‌درد‌طلب؟

 باور می‌کنی می‌شود این‌همه تغییر کرد در گذر عمر؟

 

 

*ــ/ یک ماه و نیم پیش یک اعتباری دو هزار تومانی گرفتم برای تلفنم که امروز تازه تمام شد. به مخابرات بگویید روی من حساب نکند دیگر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 13:50  توسط سرمه  | 

 

گفت تکه‌تکه‌های دلت را خاک کن. اولی را امروز، آخری را در پایان یک هفته.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 15:20  توسط سرمه  | 

 

بیا مرا بردار ببر جایی که بتوانم دوباره بخندم.

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 19:42  توسط سرمه  | 

 

نتیجه می‌گیرم اطلاع‌رسانی اینترنتی به درد شهرستان‌ها نمی‌خورد. می‌نشینم پای نت، قاب به قاب به دنبال اخبار تهران. از آن‌هایی که به پناهی رسیده‌اند و آن‌هایی که هنوز نرسیده‌اند. جانم پیش آن لحظه که زنگ زدی که من دارم می‌روم پایین. خداحافظ. که صدا نمی‌رسید. نرسید که بگویم دوستت دارم. مراقب خودت باش.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 21:48  توسط سرمه  | 

 

من به هیچ عنوان کسی را به کتک خوردن دعوت نمی‌کنم (بگذارید به پای شغلم). فردا بعدازظهر اما، در سال‌روز هجده تیر خونین، نزدیک به یک ماه بعد از کمدی تراژیک بیست و دوم خرداد، اگر نمی‌خواهید به مسیرهای اعلام شده بروید هم در خانه نمانید. خرید را بهانه کنید برای رفتن به نزدیک‌ترین خیابان یا میدان اصلی محل. این را در راستای همان کتک نخوردن می‌گویم. هر چه تعداد بیشتری بیرون از خانه باشند، تعداد کمتری کتک می‌خورند. در خیابان باشید. دور از محل تجمع. به قصد خوردن بستنی یا بلال حتی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 0:42  توسط سرمه  | 

 

هفدهم تیر بهانه است. تکرار آن لحظه‌ی بی‌هنگام که من ایستاده بودم بالای پله‌های روبروی آ‌س‌پ به تماشای مردی که می‌شناختم و نمی‌شناختم بهانه است. نماد است اصلا. نماد تمام هفت ماه گذشته‌اش که من تو را خط به خط، ریز به ریز، می خواندم و با خودم می‌گفتم نمی‌شود. این مرد باید مرد من باشد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 11:22  توسط سرمه  | 

 

آدم‌های دور و بر، بسته به طرز فکر یا حال و روزشان، فقط برای بخشی از من احترام قائلند. فقط بخشی را دوست دارند. باقی را نمی‌خواهند. نادیده می‌گیرند یا انکار می‌کنند. همین روزها باید "همه"‌ام را به حراج بگذارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 16:13  توسط سرمه  | 

 

مشترک مورد نظر تعطیل است.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 12:13  توسط سرمه 

 

می‌دانی. این هم یک جور مرض خودخواهانه است. لیست اطرافیان من نه بر اساس نیاز خودم، که بر اساس نیاز آنها شکل می‌گیرد. من فقط کسانی را در دایره نزدیکانم نگه می‌دارم که به من احتیاج داشته باشند. از خودم می‌پرسم وقتی در این روزهای تلخ و سیاه و سخت نیازی به حضور من نداری چه اصراری؟

 

*ــ/ این هم البته غیرمستقیم باز نیاز من است. نیاز به احساس مفید بودن. داشتن تصور "خوب" از خود.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 9:53  توسط سرمه  | 

 

گفتم

خراج مصـر طلب می‌کند لبت

گفتا

در این معامله کمتر زیان کنند

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 21:36  توسط سرمه  | 

 

برای اینکه بفهمی عزیزترین مرد زندگی یک زن، همیشه، همه‌ی عمر، پدر است، کافی است یک‌بار با او بروی استخر. لم بدهی کنج آب، غوطه‌ور، چشم بدوزی به تقلای آن قامت بلند که خرد خرد کمان سال‌های آخر میان‌سالی می‌نشیند بر گرده‌اش. به خم محسوس شانه‌هایی که بارها بر آن‌ها به خواب رفته‌ای. به عضلات کم کمک آویزان بازوها که روزی به یک حرکت بلندت می‌کردند. به موهای جوگندمی به ضرب رنگ که حالا در این خیسی کم‌پشتی جا‌به‌جایشان پیداست. به موهای سفید سینه که انگار تیر خلاص است به جوانی یک مرد ...

گاهی چه دقیق و بی‌جایگزین است این دعاهای قدیمی : سایه‌ات بالای سرم باشد پدر.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 14:53  توسط سرمه  | 

 

خوبی دوستی‌های دبیرستانی به همین اتو نکشیده‌ بودنشان است. بس که در جوش‌های بلوغ و مقنعه‌های چروک و ولوشدن‌های کف حیاط مدرسه حل شده‌اند. می‌شود یک‌روز که از زندگی سیری، دوستی که ماه‌هاست ندیده‌ای سرزده از راه برسد و به هیچ کجایش نباشد که تو منتظر کسی نبوده‌ای و به هیچ کجایت نباشد که ظرف‌ها نشسته است و رختخواب پهن و چشم‌هایت پف‌کرده از خواب. انگار نه انگار که سال‌هاست در خانه میزبانش نبوده‌ای. 

بعد می‌شود تمام روز پهن شوید کف اتاق به ورورهای دخترانه. به گپ و گفت و خنده. از کرم موبر ویت بگیر تا رییس‌جمهور. از مشکلات عشقی این تا پیدا کردن اسم برای بچه‌ی آن یکی. دنیا را پشت دیوارهای سال‌ها جا گذاشتن. زندگی را دوباره قد همان نیمکت‌های بی‌خیال دیدن.

بعد از بالکن خانه که بدرقه‌اش کنی یادت بیاید که یک‌سال می‌گذرد از آخرین باری که این‌همه بی‌دغدغه نشسته بودید به حرف. پشت میز آخر کافه پاییز اسکان. که دوستی تصادفی سر رسیده بود و اضافه شده بود به میزتان. که در راه برگشت از کنار بزرگراه همین خر رقاص مست را خریده بودید که امروز اسباب خنده‌تان شده بود ساعت‌ها.

بعد بروی سراغ تقویم پارسال که بدانی کی بود و چشمت بیفتد به تاریخ ۱۱ تیر هشتاد و هفت. نه یک روز کم، نه یک روز زیاد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 22:40  توسط سرمه  | 

 

- به مردم بازگردیم. چرا هر گره سهلی را با دندان‌های امنیتی باز می‌کنیم؟ چرا به کوچکترین بهانه،‌ هرکسی را از دایره خود‌ی‌های‌مان دور می‌کنیم؟ این یکی بیش از اندازه جوان است، آن یکی بیش‌ از اندازه هنرمند است، آن یکی روشنفکر است، این یکی با ما اختلاف سلیقه دارد، آن یکی دانشجوست، این یکی از کار ما ایراد می‌گیرد، آن یکی به گروه ما تعلق ندارد، این یکی قدش بلند است، آن یکی خیلی شیک‌پوش است. آن‌قدر از دور خود می‌رانیم تا این که تنها می‌مانیم.

 

- سرانجام وحدت. همه شما را به برادری دعوت می‌کنم. پیروزی ما در گرو معاضدت و پیوند با یکدیگر است، و در این یکدیگر تمایزی میان ما و مردمی که به دیگران رای داده‌اند نیست. حتی آنانی که اینک رو در روی ما به خشونت متوسل می‌شوند در اخوت ما شریکند، زیرا ما به دنبال آینده‌ای هستیم که در آن همان کسی که خواهر و برادرمان را در خیابان‌ها کتک زده است، سعادتمندتر، معنوی‌تر، سالم‌تر و زیباتر از امروز زندگی کند. 

 

*ــ/ بیانیه شماره 9 رییس‌جمهور منتخب ما : میرحسین موسوی

*=/ و سخنان سیدمحمد خاتمی را در صحبت با خانواده‌های دستگیرشدگان از دست ندهید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 0:28  توسط سرمه  | 

 

یک وقت‌هایی زور غم از زور آدمیزاد بیشتر می‌شود. یک وقت‌هایی غم آدمیزاد را به زانو درمی‌آورد. اینجا از آن وقت‌هاست.

 

*ــ/ دشمن-شاد که شده‌ایم کلا این روزها. این هم برود تنگ ِ باقی.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 20:25  توسط سرمه  | 

 

هروقت کسی از رابطه ی راه دور می‌نویسد ــ حالا هرچه ــ من دلم می‌خواهد بنشینم به اندازه‌ی چهارسال عذابی که بر من گذشته گریه کنم و هرگز، هیچ‌وقت، آرام نگیرم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 15:23  توسط سرمه  | 

 

دل ترد من و اندوه خشن این روزها ... غم هم اگر هست کاش از جنس تو باشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 14:8  توسط سرمه  | 

 

بيانيه جمعي از وبلاگ نويسان درباره ي وقايع اخير

۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را-که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است»-رعایت کنند.

۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ِ مجدد انتخابات هستیم.

۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت می‌كنيم، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی

Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events:

 We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."

 We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.

 Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.

A part of the large community of Iranian bloggers
June 26, 2009

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 9:5  توسط سرمه  | 

 

یک وقتی مثل امروزها باید نوشت :

من خوشحالم که در ایران مانده‌ام.

 

*ــ/ این نه ربطی به وطن دارد، نه خاک، نه ملت، نه زبان، نه هم‌زبان، نه هیچ چیز دیگر. این یک حس است. دلیل ندارد. توجیه ندارد. معنی ندارد. دنباله ندارد. هیچ ندارد. فقط وجود دارد. نوشتمش که یادم باشد وجود دارد. نوشتمش که تو بدانی وجود دارد. تویی که با من هم‌حسی و شگفت‌زده دنبال دلیل می‌گردی برای این حس غریب ناغافل، بدانی وجود دارد. آن هم امروزهایی که هر که می‌بینیم با خشم و یاس توامان از رفتن می‌گوید و با غبطه از رفته‌ها.

*=/ دوستی برایم نوشته این همان "گرایش به سنگینی" است که کوندرا در "بار هستی"اش می‌نویسد. راست می‌گوید به گمانم. انگار من بعد از سال‌ها سرزنش و حتی تحقیر توما به خاطر انتخاب "سنگینی"، حسی یا انتخابی مشابه دارم این روزها. نمی‌دانم خوب است یا بد. عجالتا فقط عجیب است.

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 12:18  توسط سرمه  | 

 

از نیایش که با سرعت کنترل نشده‌ی همیشگی‌ می‌پیچم به ورودی سرو چشمم می‌افتد به بادکنک سبز کوچکی که قل می‌خورد و می‌پرد و می‌آید پایین. توی باد ماشین می‌رقصد و در آینه می‌بینم که می‌نشیند روی سقف پراید پشت سر.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 15:9  توسط سرمه  | 

 

می‌گوید در تمام این شلوغی‌ها به خاطر تو ... به خاطر خودمان بود که ... ساکت می‌شود. می‌گویم به خاطر خودمان بود که سالم برگشتی؟ می‌گوید به خاطر خودمان بود که رفتم.

 

*ــ/ راست می‌گویی محبوب من. به خاطر خودمان، به خاطر رویاهای‌مان، به خاطر عاشقانه‌ها‌ی آرام‌مان است که باید بجنگیم. باید بمانیم.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 1:21  توسط سرمه  | 

 

شرکت در تجمع هم از آداب دیدارهای دوستانه پیروی می‌کند. همان‌قدر که با بعضی‌ها می‌شود شکلات داغ و قهوه خورد، با بعضی‌ها بستنی برجی پارک ملت، با یکی رفت فری کثیف و با آن یکی انتروکت، با دوستی پیک‌نیک می‌چسبد و با دیگری سفر، با بعضی باید ساعت‌ها حرف زد و با بعضی ساکت بود و آرام گرفت، فقط با بعضی‌ها می‌شود رفت تجمع، می‌شود رفت برای اعتراض ...

کاش این روزها در دسترس بودی دختر.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:42  توسط سرمه  | 

 

خانم مریم رجوی. لطفا دماغتان را از جنبش سبز ما بکشید بیرون. تروریست‌های شما در تمام این سال‌ها بهترین همراهان این سیستم بوده‌اند. شما بهانه‌ی سرکوب‌های دهه‌ی شصت را ایجاد کردید و حالا هم بهانه‌ی سرکوب‌های بیشتر را به نظام می‌دهید. لطفا خون سرخ "ندا"ی ما را فرش قرمز خود ندانید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:29  توسط سرمه  | 

 

زیرآب مرا زدن آسان‌ترین کار دنیاست، بس که ذهن ساده و خوش‌باور من در قبول میزان بدی آدمها کند است. من همان‌قدر که نمی‌توانم باور کنم می‌شود در مقابل دوربین‌های همه‌ی دنیا میلیون میلیون رای را جا‌به‌جا کرد، که می‌شود در چشم یک ملت نگاه کرد و دروغ گفت، که می‌شود خونسرد ایستاد و ماشه را در حلقوم دختری چکاند، نمی‌توانم و نمی‌خواهم باور کنم تو می‌توانی این حرف‌ها را درباره من بگویی. انکار تقلب و دروغ و گلوله از همه‌ی تلاش ذهن خوش‌باور من هم خارج است دیگر، تو اما از من نخواه باور کنم کسی که مدت‌ها دوست خود دانسته‌ام می‌تواند این‌همه بددل باشد. این را دیگر تاب نمی‌آورم.

 

*ــ/ تب نوشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 20:6  توسط سرمه  | 

 

ایـران   ایـران   ایـران

خون و مرگ و عصیان

 

سر تکیه داده‌ام به شیشه‌ی ماشین و خیابان‌های سیاه با گشت‌ها و اسلحه‌هایش از زیر نگاه خیسم می‌گذرد. باور نمی‌کنم این شهر، شهر عاشقی‌های ماست. "شهر ما خانه‌ی ما" سرابی بوده است و بس. کدام خانه؟ که خانه جای امن و عافیت و آرامش است، جای اختیار و آزادی است. چه جای خون؟ چه جای درد؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 0:59  توسط سرمه  |