تبليغاتX
premenstrual syndrome

premenstrual syndrome

 

بیست ساله‌های خیابان‌های هجده تیر هفتاد و هشت امروز سی ساله‌اند. بیست ساله‌های خیابان‌های امروز، آن روزها ده ساله بودند. درد و بغض یک تاریخ است که سینه به سینه می‌رسد و می‌ماند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 14:9  توسط سرمه  | 

 

کسی برای دغدغه‌های من و تو رای نمی‌دهد. ما که رای ندهیم دیگرانی هستند که رای‌شان را به آن صندوق‌ها بیندازند. نتیجه‌اش می‌شود رییس‌جمهوری که حتی نمی‌فهمد من و تو چه می‌خواهیم. یعنی نیازی نمی‌بیند که بفهمد. ما را خفه می‌کند، با باتوم، با گشت ارشاد، با ستاره، به بهانه‌ی دغدغه‌های مردمی که به او رای داده‌اند.

ما از خلوتمان بیرون آمده‌ایم. اگر برایت ذره‌ای فرق ندارد این جناب با هیچ‌کدام از سه تای دیگر که هیچ، اما اگر حالا که این را می‌خوانی ته دلت ترجیحی است، یا امیدی، که شنبه دیگر این مرد رییس‌جمهور ایران نباشد تک رای ارزشمندت را از موج مردمی که برخاسته‌اند دریغ نکن.

دریغ نکنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 23:29  توسط سرمه  | 

 

بیش از همه، من شیفته‌ی این نوارهای باریک سبز رنگی هستم که بر فراز آنتن ماشین‌ها می‌رقصد. جوری آرامش و سکوت و ثبات است در آن‌ها که در هیچ‌کدام از نمادهای سبزمان نیست. انگار نه برای جذب آن‌هایی که مرددند یا مخالفند، که برای دل‌گرمی مایی است که هم ‌رنگیم. عین سر تکان دادن است به همراهی. انگار که بی‌زبان بگوید از جنجال و هیاهوی‌شان نترس. سبز بمان. امیدوار باش. دنبالم بیا.

 

*ــ/ من الان دو اس‌ام‌اس متفاوت دارم. یکی می‌گوید در مدارس رای بدهید چون ممکن است در باقی حوزه‌ها تقلب شود. دومی می‌گوید فقط در مدارس رای دادن ترفندی است تا آرا موسوی در حوزه‌هایی متراکم شده و باطل شود. بیایید این روزها مواردی را برای هم بفرستیم که از صحت‌شان مطمئنیم. نمونه‌ی موج‌سازی اربابان دروغ را در "شایعه پاسخ هاشمی در صدا و سیما" دیدیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 15:39  توسط سرمه  | 

 

مجموعه‌ی لاست حدود هفت ماه است گوشه‌ی اتاق من خاک می‌خورد فقط چون کسی نیست که کنارم بنشیند و من در صحنه‌های دلهره‌آور سریال سرم را توی بغلش قایم کنم، و راستش به همین دلیل ساده من هیچ‌وقت تنهایی فیلم دیدن را دوست نداشته‌ام.

طبعا فقط صحنه‌های دلهره‌آور نیست. لحظات دلخراش، غم‌انگیز و دردناک هم در همین دسته قرار می‌گیرند. اما فقط این هم نیست. هر نوع صحنه‌ای که شخصی در خطر باشد، در موقعیتی حساس باشد، زیر منگنه و رادیکال باشد، هرجایی که شخصیتی گند بزند، خرابکاری کند، شرم‌ساری به بار بیاورد، هر لحظه‌ای که هرکسی به هر شکلی از حد خود خارج شود، من "بغل لازم" می‌شوم. من جای تمام شخصیت‌های همه‌ی فیلم‌ها می‌ترسم، غصه می‌خورم، مضطرب می‌شوم، خجالت می‌کشم و از کوره در می‌روم. این یک خصلت قدیمی است، به قدمت تمام لحظه‌هایی که لوسین از آنت عذرخواهی می‌کرد یا هاچ مورد بی‌مهری قرار می‌گرفت.

دی‌شب فهمیدم به تازگی، وقتی جناب پرزیدنت لب به سخن باز می‌کند هم، من دلم می‌خواهد کسی باشد که از فرط غم یا شرم یا درد یا نگرانی سرم را در بغلش قایم کنم.

 

*ــ/ بدین منوال! من و حضرت غارنشین شروع زنجیره‌ی "لاست" را گذاشته‌ایم برای شب اول ازدواج. گمانم این مناظره‌ها و مصاحبه‌ها را هم باید ضبط کنیم و شب مذکور بنشینیم به دیدن، شاید بالاخره من هم بتوانم مثل دیگران به این تلخ و ترش‌ی ها بخندم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 12:14  توسط سرمه  | 

 

از شب مناظره‌ي موسوي و جناب الف.نون، در ذهن من یک‌سره چرخ می‌خورد که "چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من" نقش مهمی خواهد داشت در سال‌های پیش‌روی این نظام.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 11:32  توسط سرمه  | 

 

نمی‌دانم خوب است یا بد. تا بوده همین بوده. وقتی کسی که دوستش دارم یک قدم به من نزدیک ‌می‌شود من نیم قدم به سمتش برمی‌دارم، وقتی یک قدم از من دور می‌شود من دو قدم از او دور می‌شوم ... دور می‌شوم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 18:2  توسط سرمه  | 

 

این‌هایی که معتقدند رای نمی‌دهند چون بالا رفتن درصد مشارکت، مشروعیت دادن به نظام است و بحث که بالا می‌گیرد از تقلب می‌گویند و از اینکه احمدی‌نژاد از قبل انتخاب شده و رای ما بی‌اثر است، خودشان از تناقض استدلالشان سرگیجه نمی‌گیرند؟ چطور نظامی که معتقدند می‌تواند کسی را با شعبده‌بازی از توی صندوق درآورد برای مشروعیتش نیازمند آرای آنهاست؟

دوست من. فقط کافی است بگویی احساس خوبی از رای دادن نداری. من می‌پذیرم. حتی اگر درکت نکنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 23:24  توسط سرمه  | 

 

حالا هرچقدر هم که من بگویم دوباره هرگز، هرچقدر هم بگویم کلینیک نه، هرچقدر هم بخواهم دور باشم از بیمارستان و بیمار، هرچقدر هم بی‌توجه بمانم به این پیامک‌های رنگ‌به‌رنگ کتاب و کلاس دستیاری، هرچقدر هم خیال کنم می‌خواهم فیلدم را تغییر بدهم و خلاص، راستش این است که هیچ‌وقت بیشتر از زمانی که این روپوش سفید را به تن دارم نمی‌دانم که هستم و دارم در زندگی‌ام چه می‌کنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 14:37  توسط سرمه  |