تبليغاتX
premenstrual syndrome

premenstrual syndrome

 

مامان می‌خواهد بداند من و تو چقدر دعوا می‌کنیم. می‌گویم نگران نباش. هیچ‌کدام ما اهل دعوا نیستیم. فکر می‌کنم درواقع ما در این‌ پنج سال فقط یک‌بار دعوا کرده‌ایم. چهار سال پیش، سر "احمدی‌نژاد".

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:0  توسط سرمه  | 

 

یادم هست که چهار سال پیش بعد از اعلام نتایج انتخابات دوستان من از خیل حامیان معین متفق‌القول بودند که بخش بزرگی از انرژی و وقت خود را پای اقناع تحریمی‌های آن زمان هدر داده‌اند. من گمان می‌کنم حامیان امروز موسوی این درس یادشان هست. می‌دانند تلاش برای تغییر جهت رای توده مردم بسیار کم‌هزینه‌تر و مفیدتر از بحث‌های طاقت‌فرسای کم‌حاصل با تحریمی‌هاست. می‌دانند در جایی که رقیب با بیل و گیره کاغذ و سیب‌زمینی و بن خرید و کاپشن و هاله نور به میدان آمده نمی‌شود با کت و شلوار سر میز مبارزه انتخاباتی مدرن نشست. می‌دانند با جامعه‌ای طرفند که سینمای ده‌نمکی در آن رکورد فروش می‌زند. جامعه‌ای که خیابان‌های تیر ۷۸ اش را به خاطر ندارد. حالا تو بیا و بگو زندان‌های شهریور ۶۷. بگو پشت پرده جنگ. بگو آرمان انقلاب.

به گمان من موج‌های عامه‌پسند تبلیغاتی حامیان موسوی دقیقا همان چیزی است که انتخابات امروز ایران به عنوان یک کشور جهان سومی به آن نیاز دارد. اشتباه حامیان مجازی موسوی شاید این است که هدف این موج‌های تبلیغاتی را گم کرده‌اند.

انصافا این‌همه بحث و جدل بین تحریمی‌ها و غیرتحریمی‌های مجازستان آن هم در این سطح حاصلی هم دارد؟ در این خیل، کسی که از مجموعه‌ی این چهار سال به رای دادن ترغیب نشده است یا همان تفکر دگم "شناسنامه سفید" را دارد یا اساسا پایه اهداف، تفکر و رفتار سیاسی‌اش با من و تویی که رای می‌دهیم فرق می‌کند. قرار نیست حقانیت ثابت کنیم. قرار است رای جمع کنیم. به جای این بحث‌های انرژی‌گیر و بعضا اعصاب‌فرسا که عاقبت هم اغلب منجر به اتهام‌زنی می‌شود و اثر معکوس می‌گذارد بهتر نیست بنویسیم در این فرصت باقیمانده چه کارهایی دارد انجام می‌شود در سطح جامعه؟ برای جهت‌دهی رای مردم واقعی؟ عمه‌ی من و پسرخاله‌ی شما و عموزاده‌ی دیگری؟ که مستعدتر هم هستند برای این تغییر، از احمدی‌نژاد به موسوی؟ از کروبی به موسوی؟ از هیچ به موسوی؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:14  توسط سرمه  | 

 

گاهی آدم نیاز دارد دری را باز کند، با گام‌های کشیده برود تو، بایستد مقابل چشم‌هایی و خیره بگوید : قبلا توانسته‌ای مرا از خودت و خود آن روزهایم بیزار کنی. تلاش بیشتری لازم نیست.

 

*ــ/ کنترل خشمم این روزها سخت شده ‌است. نشانه‌اش همین که خیال می‌کنم مجبورم به هر اتهام هرز و بی‌مایه‌ای جواب بدهم. باید خودم را مهار کنم. بیشتر سعی می‌کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 12:21  توسط سرمه  | 

 

می‌گوید شاید. اما به شرطی که بلد باشی با "تن"‌‌ت بخوابی. نه مثل من که همیشه با "دل"‌م خوابیده‌ام.

می‌گویم شاید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 8:38  توسط سرمه  | 

 

س.x خوب تسکین غم عشق است. امتحان کن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:59  توسط سرمه  | 

 

از چپ به راست نوشتن ِ خط فارسی سالها است یکی از سرگرمی‌های من است. از راهنمایی به این‌ور کتاب‌ها و دفترها و روزنوشت‌هایم پر است از این خطوط کج و معوج. اول دبیرستان بودم که یک روز شیطنتم گل کرد و سر امتحان کلاسی ِ درسی که مدیر جانمازآب‌کش مدرسه معلمش بود سوال‌ها را از چپ به راست نوشتم. فردایش مرا از سر کلاس بلند کرد و به دفتر خواست. در را بست و رفت روی منبری که اولش از "من خانواده‌ی تو را می شناسم و می دانم که آبرودارید و اهل هیچ فرقه‌ای نیستید" شروع شد و آخرش رسید به اینجا که "تو بچه‌ای و نمی‌فهمی و ندیدی و از شیطنت‌هایت سوءاستفاده می‌شود و کاری می‌کنی که معنایش را نمی‌دانی و حدس هم نمی‌زنی چه بلایی می‌تواند سرت بیاورد" و در جواب سوال من که معنایش چیست چشم‌های خرفتش را ریز کرد و گفت بهتر است دیگر اصلا حرفش را نزنیم. من این ورق را می‌اندازم دور و فراموشش می‌کنم و تو دوباره این امتحان را بده و هیچ‌وقت هم این کار خطرناک را تکرار نکن. یادم هست که وقتی ترسیده و نگران از دفتر مدرسه بیرون می‌آمدم مطمئن شده بودم که این طرز نوشتن ثابت می‌کند من توده‌ای هستم یا منافقم یا منحرف جنسی‌ام یا هرچه و فقط غیرانتفاعی بودن مدرسه مرا از دادگاه انقلاب نجات داده است.

حالا هروقت می‌نشینم و از سر دلتنگی کاغذهایم را با این خطوط وارونه سیاه می‌کنم یاد او می‌افتم. دلم می‌خواهد یک‌بار بروم سراغش و دلیل حرفهایش را بپرسم و اگر نتوانست جواب قانع‌کننده‌ای بدهد همه‌ی انزجارم را از مغز کوچک و شعور نداشته‌اش توی صورتش تف کنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 16:21  توسط سرمه  | 

 

این روزها و در این شهر کوچک، من به شدت محتاج یک دوست ِ مجرد ِ سنت‌گریز ِ بطالت‌طلب ام.

 

*ــ/ یافت می‌نشود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:4  توسط سرمه  | 

 

اردیبهشـت آمده

دیر یا زود من هم

در خیابان ولی‌عصر

عاشـق می‌شوم

                                                     ــ سارا محمدی اردهالی ــ

 

*ــ/ روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود ــ انتشارات آهنگ دیگر

*=/ ضمنا در این راستا ندا آمد ایشان اینجا می‌نویسند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:46  توسط سرمه  | 

 

جوان‌تر! که بودیم هروقت صحبت از رشته تخصصی می‌شد و من می‌گفتم روان‌پزشکی، دوستانم سر‌به‌سرم می‌گذاشتند که اولین مریض خودکشی ‌کرده که بیاید زیر دست تو، یکی می‌خوابانی بیخ گوش همراهانش که چرا مزاحم مردن مردم می‌شوید و بعد هم یک نسخه‌ی بی کم و کاست می‌دهی دست مریض که این‌بار دیگر مو لای درز خودکشی‌اش نرود.

به این شوری نیست، اما راست است. در کسوت یک پزشک حق ندارم این کار را بکنم. برای اطرافیانم هم لابد به در و دیوار خواهم زد که به زندگی برگردند. در چارچوب یک نظر اما فکر می‌کنم هر موجود عقل‌رسی حق دارد تصمیم بگیرد که بمیرد. شاید به چنین آدمی فقط یه دوره داروی ضد افسردگی پیشنهاد کنم تا مطمئن شود تصمیمش صرفا به خاطر افت نوروترانسمیترهای کذایی نیست. صبر کند و اثر کامل دارو را ببیند و بعد اگر هنوز مجموعه دلایل و شرایط به سوی خودکشی سوقش می‌داد ... به سلامت.

یک انسان بالغ به این نتیجه رسیده که هیچ چیز، نه طعم گس گوجه سبز، نه خرمن موهای دختر همسایه، نه چرت مرغوب بعدازظهر تابستان، نه نارنجی لادن‌های پشت پنجره، نه چنارهای خیابان ولیعصر، نه غمزه‌ی ویولون بیژن مرتضوی، نه کوبش تن‌نواز یک شعر، نه غم انسانی یک فیلم، نه همراهی نادیده‌ی یک وبلاگ، نه حتی خواهش نرم یک دوست، به زحمت نفس کشیدن نمی‌ارزد. من در چنین شرایطی فقط می‌توانم کنار بنشینم و بگویم اگر مطمئن نیستی : بمان. اگر مطمئن هستی : به سلامت.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 17:20  توسط سرمه  | 

          somehow he knows he's got to try to
                  Hold on
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 8:43  توسط سرمه  | 

 

از هنر بویی نبرده‌ام. 

اینجا 

از هر انگشت من 

تو 

می‌ریزی .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 16:7  توسط سرمه  | 

 

ده زوج‌ اند. ۵۰ تا ۶۰ ساله، تحصیلکرده، مرفه، موفق و با فرزندان از آب و گل در آمده. از آن میان یک زوج تازه‌ترند. هردو در گذشته ازدواج ناموفقی داشته‌اند و فقط چند سالی است با هم ازدواج کرده‌اند. در شلوغی مهمانی فقط این دو هستند که گاهی نگاهشان همدیگر را پیدا می‌کند و لبخندی تحویل هم می‌دهند. هر آهنگ جدیدی می‌گذارم بلند می‌شوند و یک دور با هم می‌رقصند. سر میز غذا به جای "به به" و "دست شما درد نکند" و "زحمت کشیدید" هر از گاه صدایشان به گوش می‌رسد که "عزیزم. از این خوردی؟ عالی است" و وقتی دسر را دور می‌گردانم خانم مربوطه زیر گوشم می‌گوید فلانی خیلی بستنی دوست دارد. اگر رویش نشد دوباره بردارد برایش ببر.

خنده‌ام گرفته . فکر می‌کنم اگر بخواهم تئوری پس انداز خودم را در این جمع مقیاس بزنم ۹ زوج دیگر میوه‌های فریزری هستند که انصافا خوب هم مانده‌اند . این دو اما ترجیح داده‌اند وقتش که شد میوه را تازه تازه از بازار بخرند. ریسک پیدا نکردن میوه‌ی خوب هم صد البته پابرجا.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 15:9  توسط سرمه  | 

 

می‌گویم : خیال می‌کنی تصمیم راحتی بوده است؟ دیوانه شده‌ام از تردید و دودلی تا رسیده‌ام به اینجایی که هستم. من اعتراض دارم. اصلا به ذات ازدواج اعتراض دارم. طلاق چاره‌ی کار نیست. این قرارداد باید به کل عوض شود. مثل ریاست‌جمهوری دوره‌ای شود اصلا. قرارداد ببندی برای یک دوره‌ی ده ساله به فرض. آخر کدام عاقلی می‌تواند در سن بیست و هشت سالگی تصمیم بگیرد که در سن چهل سالگی از چه لذت می‌برد یا با چه چیزی به آرامش می‌رسد؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:5  توسط سرمه  | 

 

خبرهایی هستند که انگار آدم همه‌ی عمر منتظر شنیدن آن‌ها بوده است. روزم را ساختی دخترک، جانانم، با این خبر. سال‌ام را حتی. عمرم را شاید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 14:50  توسط سرمه  | 

 

از بغض معاویه ، نه از حب علی .

۱. راستش این است که من در این قلمرو خیلی اگر باشم ــ بدون احتساب زن بودنم حتی ــ نصف یک آدمم. تازه همین هم اگر نخواهند نیستم. برای همین است که من تحریم انتخابات را نمی‌فهمم. تا به حال که نفهمیده‌ام. فرق اینکه آن‌ها بگویند من "نیست"ام و اینکه خودم اعلام کنم که من "نیست"ام دستم نمی‌آید. من فکر می‌کنم تا وقتی که بتوانم بروم پای این صندوق‌های سفید، اسم یک "بد" را در برابر بدتر بنویسم روی این کاغذ کذایی و بیندازم داخل، تا وقتی امر نرسیده که من بعد غیرخودی‌ها، نصف و نیمه‌ها، حق شرکت در انتخابات را ندارند بهتر است شرکت کنم. فرض این است که زحمت نیست و نابود کردن رای من روی دوش بانی‌اش می‌ماند. من این را ترجیح می‌دهم به اینکه شناسنامه‌ی سفیدم را بگذارم در گنجه و حالش را ببرم. تا این لحظه که نظرم این است.

۲ . من دوست داشتم حالا که می‌روم پای این صندوق بتوانم اسم کسی را بنویسم که دلم می‌خواهد. دوست داشتم دست‌کم اسم "خاتمی" را بنویسم که تنم نمی‌لرزد از شنیدن اسمش. نمی‌شود. بین این دو حضرت باقی مانده "میرحسین موسوی" یک هندوانه‌ی سربسته است که بدبختانه نمی‌شود به شرط چاقو خریدش. با اینهمه من او را به "کروبی" ترجیح می‌دهم که یک تیم چهار نفر و نیمی دارد اما خودسری‌اش من را یاد مرد مشهور این چهار سال می‌اندازد. من بین این دو بالاجبار موسوی را انتخاب می‌کنم با این تصور که احتمال بیشتری دارد بعد از انتخاب هم همین که هست و نیست یا نشان می‌دهد و نمی‌دهد باقی بماند.

من به "میرحسین موسوی" رای خواهم داد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:57  توسط سرمه  | 

 

برای اولین‌بار در طول شش ماه گذشته از ترک این شهر خوشحالم. دوباره شهر کوچک خودم. خالی از عشاق، اما امن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:58  توسط سرمه  | 

 

یار  ا  نه

اشتباه بچگانه‌ی من درست در اوج عاشقی‌مان بود. حالا فکر می‌کنم هرکسی اگر جای تو بود دیوانه می‌شد. تو اما مثل همیشه‌ات آرام ماندی. حتی سرزنشم نکردی. حتی یک‌بار نپرسیدی چرا. فقط پریشان و سراسیمه خودت را رساندی اینجا که برایم بگویی چه درد عمیقی مانده روی دلت. سه روز به گرمی و اشتیاق همیشه، با همان برق مهربان ته چشم‌هایت، در آغوشم گرفتی و حرف زدی تا شاید از لا‌به‌لای زمزمه‌های عاشقانه‌ات بفهمم ناغافل و بی‌دلیل چه زخمی زده‌ام ... فهمیدم. اما راستش حق با توست که هرگز خودم را از تک و تا نینداختم ...

همین امشب، همین جا، باید بگویم. تمام راه، در راه‌بندان‌ خیابان‌های این شهر که هرکدامشان خاطره‌ا‌ی از توست، تنها به همین فکر ‌کردم و اشک ریختم. تمام این کوچه را هق‌هق کنان دویدم که خودم را برسانم اینجا و برایت اعتراف کنم در آن روزها، در آن ماجرای تلخ، چقدر من احمق بودم. چقدر تو شریف ماندی.

شریف.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:8  توسط سرمه 

 

اول آشنایی‌های‌مان شرط ‌کنیم : تا وقتی مال منی یگانه‌ای و بی‌نظیر و لایق بهترین‌ها. وقتی دیگر نخواهی مال من باشی می‌شوی یک مثل همه، هیچ، بی‌لیاقت.

 

*ــ/ نوشته امروز امیرحسین تصادفا انقدر مرتبط بود که بگذارمش اینجا.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 20:20  توسط سرمه  | 

 

متضاد عشق بی تفاوتی است، متضاد جرأت، حسرت.

 

*ــ/ از لا‌به‌لای نظرات ــ ۴۳ ــ ثمین

*=/ راست می‌گوید. هرجا ترسیده‌ام حسرتی به دلم مانده.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:2  توسط سرمه  | 

 

امید من به میرحسین یا کروبی یا حتی خاتمی نیست. به رمق آن‌هایی است که مانده‌اند. امید من به خستگی‌ناپذیری امثال توست. همان نوار سبز مچ دست تو کافی است تا من به فردا، با هر چقدر درد و زهر و حسرت پیش‌رو ، خوش‌بین بمانم.

 

*ــ/ برای مهدی، اگر گذری افتدش به کشور دوست.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:50  توسط سرمه  | 

 

در تمام میهمانی‌ها

آویز گردن من

کلید خانه‌ی توست

 

حالا بگذریم

مرا جرات آمدن نیست و

تو را

جرات عوض کردن قفل

                                                             ــ سارا محمدی اردهالی ــ

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:0  توسط سرمه  | 

 

گل‌نسا ی من ُ دادن به شوهر  ...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:24  توسط سرمه  | 

 

من عشق را به شادی می‌شناسم. این حس دردناک ِ غم‌انگیز ِ لعنتی، هرچه هست عشق نیست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 18:55  توسط سرمه  | 

 

لعنت به تو .

 

*ــ/ هر کس احساس نیاز کرد می‌تواند این "تو" را به خودش بگیرد. حتی شما دوست عزیز.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 13:31  توسط سرمه  | 

 

رویای کوله‌پشتی و سفر دور دنیا را من هم داشته‌ام یک روزی. خیلی زود اما فهمیدم که اندازه‌ی من نیست. من موجود سفرهای طولانی نیستم. مسافرت اعیانی در مقیاس هتل پنج ستاره را هم حداکثر تا هفتاد و دو ساعت تاب می‌آورم. بعد بی‌قرار می‌شوم. نفس کم می‌آورم. دلم هوای خانه می‌کند. اتاقم را می‌خواهم و گوشه‌ی دنج خلوت آشنای ‌ام. هم‌سفرهایم می‌دانند چه هیولای غیرقابل‌تحملی می‌شوم این وقت‌ها. سفر را به کام دیگران زهر می‌کنم. تا برنگردم و در اتاقم را پشت سرم نبندم هم آرام نمی‌گیرم دیگر.

الان نشسته‌ام و عزای ده روزی را گرفته‌ام که از خانه دورم. تنها نکته‌ی دل‌خوش‌کننده‌اش احتمال دیدن دوستان است و صد البته نمایشگاه کتاب که هر چقدر هم بی‌رونق، صرف پرسه زدن در آن خوشحالم می‌کند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 0:31  توسط سرمه  | 

 

"اگر" این زن و مرد، اگر این زن و مرد عزیز، اگر این زن و مرد تحصیل‌کرده، اگر این زن و مرد موفق، اگر این زن و مرد مهربان ِ خوش‌قلب ِ شریف ِ ازخودگذشته می‌دانستند باید قبل از بچه‌دار شدن به اختلاف‌های‌شان فکر می‌کردند، باید در تمام این سال‌ها تصمیمی منطقی برای حل اختلاف‌های‌شان می‌گرفتند، باید دعواهای‌شان را پشت در اتاق خواب‌شان حل می‌کردند، باید تنهایی‌شان را پیش خودشان نگه می‌داشتند، باید خانه همیشه مطمئن و امن باقی می‌ماند به جای آنکه هرلحظه آبستن یک جنجال تازه باشد، که همیشه ترس ناامنی بر شانه‌های ما سنگینی کند، که هیچ پیدا نباشد یک لحظه بعد زهر کدام بهانه جای لبخندهای مهربانشان را خواهد گرفت، که من همیشه ، هنوز ، هربار ، همان دخترک هراسان پریشان‌خاطری نباشم که در میان آن لرز و هراس فکر می‌کرد باید از خواهر و برادر کوچکش در برابر این ناامنی حمایت کند، نباید بلرزد، باید بزرگ باشد، بفهمد، بتواند، هضم کند، و باید آغوشش قد تنهایی عزیزترین‌هایش جا داشته باشد ...

اگر ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:45  توسط سرمه  | 

 

راستش را بخواهی من هم شرایطش را داشته‌ام و هم قابلیتش را، که بشوم یک "مرفه بی‌درد"ِ تمام عیار، اگر و فقط اگر ...

و این "اگر" داغ زندگی من است ... درد دل من ... زخم ذهنم ... این اگر امروز من را شکل داده، این معجونی که هستم ... که همیشه ، همیشه ، همه چیز را قربانی کنم به پای آرامش ... برای یک جرعه آرامش ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:50  توسط سرمه  | 

*ــ/ شعر از "گراناز موسوی" است.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:17  توسط سرمه  | 

 

بزرگ‌ترين داشته‌ي مان از گذر سال‌ها، رویاها، دردها و حسرت‌ها، كشف‌هاي ناگهان‌مان نیست؟ آن لحظه که در گرداب درگيري‌هاي ذهن شناختی، درکی، از هزارتویی انگار، بیرون مي‌آيد و غافلگیرمان مي‌كند؟ چیزی که قبل‌تر نمي‌دانستيم؟ خیال نمي‌كرديم وجود داشته باشد؟ دری که ناغافل باز مي‌شود؟

گيج‌ام. هراسان‌ام. اما حالا دست‌كم مي‌دانم اگر هر از گاه، با وجود این زندگی شلوغ و پر‌رفت‌و‌آمد، از حس بی کسی ِ مطلق به جنون آمده‌ام، به این دلیل ساده است که همیشه در آخرین لحظات ِ انتخاب، تنهایی را به عشق، دوستی، همراهی، حضور و هزاران تلالو درخشان دیگر ترجیح داده‌ام. تنهایی را آگاهانه و با وجود همه‌ي گزينه‌هاي دیگر انتخاب كرده‌ام. شگفت‌انگيز، اما آرامش‌بخش است که پس از این به خاطر داشته باشم تنهایی انتخاب ذهن من است ، نه جبر زندگي‌ام.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:10  توسط سرمه  | 

 

من

حدس‌های مردی زندانی‌ام

از فصل‌های پشت دیوار

                                                        ــ گروس عبدالملکیان ــ

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 23:29  توسط سرمه  | 

 

دوستی می‌گفت سیگاری‌ای که سیگارش را ترک کند هر کار دیگری هم می‌تواند بکند.

من می‌گویم وبلاگ‌نویسی که وبلاگ نوشتن را ترک کند هر کار دیگری هم می‌تواند بکند. من نمی‌توانم. پنج سال و نیم است که می‌نویسم و هنوز سودای خوانده شدن از سرم نیفتاده است. وبلاگ نوشتن تنها کاری است که این‌همه وقت، مستمر ، انجام داده‌ام و هنوز دل‌زده نشده‌ام.

این قاب را دوست دارم. روزهای اول خیال می کردم بعد از چهارصد و اندی نوشته می رسد به شرایطی که "می شود" یا "باید" رهایش کرد. اینطور نشد. اینجا راحتم، لم داده ام، چای می خورم و گپ می زنم. تا وقتی شرایط همین است رهایش نمی کنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 16:4  توسط سرمه  | 

 

من این‌ها را به تو مدیونم مرد. من خیلی بیشتر از این‌ها را به تو مدیونم. خیلی بیشتر از این قاب را که به حرمت سایه‌ی نیم‌رخ مردانه‌ی تو و تمنای زنانه‌ی من شکل گرفته است. خیلی بیشتر از این نانوشته‌ها را که به رقم سجّل تو آغاز شدند و قرارم بود که به سال تولدت ختم شوند. به همین پنجاه و سه که آن بالاست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 22:9  توسط سرمه  | 

 

لا‌به‌لای حرف‌هایم لابد چیزی گفته بودم از سی سال بعد ... نوشته بودی "سی سال بعد همین موقع به من خواهی گفت زندگی خوبی داشته‌ای و الان خوشبختی" ... من خندیده بودم که برای خودت پیش‌بینی خیر کردی یا من؟ ...

هیچ می‌دانی این جمله‌ات را نگه داشتم به این هوا که شانزده شهریور هزار و چهارصد و چهارده نشانت دهم؟ هیچ می‌دانی این جمله‌ات این روزها همراه من همه جا می‌آید و می‌رود؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 20:54  توسط سرمه  | 

 

برای دلم، برای عزیز دلم.

من از فکر این نمی توانم خارج شوم. نمی‌دانم برای هرکس چندبار ممکن است پیش بیاید. برای من یکبار پیش آمد. سابقه نداشت. تکرار هم نشد. آگاهی به آن هم ذره ذره شکل نگرفت. یک آن بود. یک لحظه خاص. نشسته بودم در یکی از آن هواپیماهای ملخی عهد عتیق که چهار ستون‌شان می‌لرزند وقت بلند شدن. به عادت معمول ِاین مواقع به سقوط فکر می‌کردم و حواسم داشت می‌رفت پی آن فکر همیشگی که اگر مادری نبود که زندگی‌اش نابود شود پس از من، ترسی نداشتم از سقوط ... بعد ناگهان یاد تو افتادم. یاد تو در آن خرابه‌ی کوچک دور که سرت سخت گرم کار بود و دلت خوش ِ تماس‌های کوتاه شبانه‌مان. من حجم آن خونی را که دوید زیر پوستم یادم هست. گرمایی را که شره کرد در تنم، و قلبم را که ناگهان آنقدر منبسط می‌شد که حس می‌کردم تپش‌هایش را دخترک کنار دستی می‌تواند از زیر لباسهایم ببیند. من آن روز برای اولین بار باور کردم دیوانه‌ات شده‌ام. آن روز که به خودم نهیب زدم نباید بمیرم. باید از این طیاره سالم پیاده شوم و برای باقی عمر دوستت داشته باشم.

این روزها زیاد یاد آن لحظه، یاد آن روز، یاد آن روزها می‌افتم. می‌دانی؟ به اعتبار همان یک لحظه می‌توانم مهر قبولی بزنم به تمام جوانی‌ام. به اعتبار همان حس که امروز بعد از چهار سال آرام گرفته و خرد خرد ته‌نشین شده و هنوز هم گرمای ملایمی می‌دهد به زندگی‌ام. به خاطر تو که چه همین امروز با هم ازدواج کنیم و چه برای همیشه از هم جدا شویم جزئی از من خواهی بود، جای محترمی در خاطرم خواهی داشت، و دوست داشتنت هرگز، هرگز، از سرم نخواهد افتاد.

منتظر فرصتی بودم که بگویم من به خاطر این تجربه‌ی عاشقانه‌ی سالم، بالغ، آرام، گرم و امن در جوان‌ترین سال‌های دلم، تا عمر دارم مدیونت هستم.

 

*ــ/ گمانم آدم‌ها در آن تعریف‌های همیشگی از علاقه، دوست داشتن، یا عشق دست و پا می‌زنند تا همان صبحی که عاقبت واقعیت از رویا زیباتر می‌شود. بعد دیگر همه‌ی اینها کلمه است. حرف است. سفسطه است. اصل جایی در ته و توی قلب و ذهن بی‌واسطه، بی‌شهود، درک می‌شود. بعد دیگر استانداردهای آدم جایی در حوالی آسمان است. "دوست داشتن"ها می‌آیند و می‌روند. علاقه‌ها و محبت‌ها تکرار می‌شوند، اما کسی که دوباره دلت را آنطور بلرزاند به این سادگی‌ها پیدا نمی‌شود. بعد دیگر به سختی ممکن است راضی شوی، قرار بگیری. بعد دیگر هیچ‌چیز هرگز جای آن حس بی‌نام منبسط تپنده را نخواهد گرفت. راستش این است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:28  توسط سرمه  | 

 

بیش از سه سال است که کمابیش ماهی یک‌ بار می‌گویم خداحافظ.

خیال می‌کنی چیزی می‌ماند از این دل؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 23:11  توسط سرمه  | 

 

شاعر مي فرمايند :

اي دست تپـلو ، پا كپـلو ، دلم برات تنگ

ما چاكرتيم ، مخلصـتيم ، ما رو نكن رنگ

 

*ــ/ در دنياي بي رحم باربي، فقط شهرام شب پره مي تواند آهنگي به قامت! ما بخواند و بس.

*=/ اساسا من بايد يكبار بنويسم كه مخلص اين جناب شب پره هستم، تمام قد. بس كه روزهايم را ساخته، هر از گاهي كه دنيا همه در كار آوار بوده است.

*==/ممنون مي شوم اگر اين آهنگ قديمي در انباري كسي يافت مي شود برايم بفرستد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:53  توسط سرمه  | 

 

                       One man`s problem is another man`s opportunity 

 

                                              ــ یک جایی ، یک وقتی ، یک فیلمی ــ  

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 9:38  توسط سرمه  | 

 

نشسته‌ام به یاد آن وقت‌ها که قلم در دست می‌گرفتیم تا چند خطی بنگاریم و هر از گاه هم وجب بزنیم که قد رضایت معلم انشا شده است یا نه، برای یک کتاب سه مقدمه می‌نویسم از طرف رییس و معاون و مدیر. می‌نویسم و خط می‌زنم و بالا و پایین می‌کنم و نمی‌شود و وقتی هم که می‌شود آقای دبیر کمیته ایراد می‌گیرد و چپ و راست می‌کند و از سر و تهش می‌زند.

mens ام. گرسنه‌ام. سرم درد می‌کند. دلم گرفته است. نگران حال عزیزی هستم و آقای ممیزی هی واژه‌های مخصوص مرا از توی نوشته بیرون می‌کشد و جایش را با کلمات دست‌مالی شده‌ی اداری پر می‌کند و اول هر پاراگراف یک "در راستای سال اصلاح الگوی مصرف" می‌گذارد.

خدایا. از آن صبرهای جزیل که در چنته داری عنایت کن.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 13:59  توسط سرمه  | 

 

تپش تپش هم که دنیا به کام دل‌م باشد، می‌خواهم بایستد، می‌خواهم بمیرد، اگر تو نخندی ...

 

*برای گل‌دانه ام. برای دل کوچکش. برای اشک‌هایش. برای لب‌های پرخنده‌اش که وقتی بغض می‌کند می‌لرزند. می‌لرزم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 19:14  توسط سرمه  | 

 

حالا نگاه کن دختر. همین من که این روزها این‌همه آینده‌نگر و عقل‌مدار شده‌ام آن روزهای بیست سالگی خیال می‌کردم خشم محبوب زودجوش‌ام چقدر جذاب‌تر و خواستنی‌ترش می‌کند. باید آنقدر عقل‌رس می‌شدم تا از خودم بپرسم چطور می‌توانم به کسی اعتماد کنم که وقتی عصبانی می‌شود خودش هم نمی‌تواند به خودش اعتماد کند؟! 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 9:9  توسط سرمه  | 

 

کلاف کور عاشقی‌شان را که می‌بینم درد می‌کشم. درد می‌کشم و فکرمی‌کنم عاقبت کسانی که نخواهند واقعیتها را در کنار "دوستت دارم"های خالص و ناب و داغ قصه‌شان ببینند همین می‌شود. درد می‌کشم و فکر می‌کنم راه را درست آمده‌ام. فکر می‌کنم برنمی‌گردم. از این نقطه‌ی بی هول و هراس شش ساله، گیرم که صامت و ساکت و بی جنبش، برنمی‌گردم.

 

*ــ/ ششمین "تولدت مبارک" است مرد.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 23:18  توسط سرمه  |