نه دختر. گریه تسکین دردهای من نیست. گفتن یا نوشتن هم. دردهای من در اشک و حرف تکثیر میشوند، جان میگیرند، زخم میزنند، می جوند. من باید دردهایم را دفن کنم. باید بفرستمشان جایی، ته و توی ذهن که بمانند، زاد و ولد کنند، و بمیرند، و من در این فاصله آنقدر تند تند روزمرگی کنم که حجم و هجومشان از یادم برود، و بعدها ، خیلی بعدتر ، تفالههایشان را بکشم بیرون، برایشان گریه کنم و به خاک بسپارم.
وقتش است خودم را جمع کنم. زمان میخواهد و خلوت و فکر آزاد و ذهن بیحاشیه و تنهایی مطلق. دردهایم را که دفن کردم برمیگردم. باز همینجا روبرویت از ته دل میخندم. باز میرویم مینتمخیتو میخوریم و جفنگ میبافیم و دنیا زیر قدمهای بیخیالمان کش میآید و پهن می شود.
این بار درد را که زمین بگذارم ...
*ــ/ برمیگردم.
