تبليغاتX
premenstrual syndrome

premenstrual syndrome

 

نه دختر. گریه تسکین دردهای من نیست. گفتن یا نوشتن هم. دردهای من در اشک و حرف تکثیر می‌شوند، جان می‌گیرند، زخم می‌زنند، می جوند. من باید دردهایم را دفن کنم. باید بفرستمشان جایی، ته و توی ذهن که بمانند، زاد و ولد کنند، و بمیرند، و من در این فاصله آنقدر تند تند روزمرگی کنم که حجم و هجوم‌شان از یادم برود، و بعدها ، خیلی بعدتر ، تفاله‌هایشان را بکشم بیرون، برایشان گریه کنم و به خاک بسپارم.

وقتش است خودم را جمع کنم. زمان می‌خواهد و خلوت و فکر آزاد و ذهن بی‌حاشیه و تنهایی مطلق. دردهایم را که دفن کردم برمی‌گردم. باز همین‌جا روبرویت از ته دل میخندم. باز می‌رویم مینت‌مخیتو می‌خوریم و جفنگ می‌بافیم و دنیا زیر قدم‌های بی‌خیالمان کش می‌آید و پهن می شود.

این بار درد را که زمین بگذارم ...

 

*ــ/ برمی‌گردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 13:0  توسط سرمه  | 

 

هروقت من توانستم اینجا لینک بدهم به بوی بهار نارنج تو بیا از پیشرفت تکنولوژی بگو.

 

*ــ/  دور نیست، دیر نشود اگر.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 9:17  توسط سرمه  | 

 

عاشقی‌های ناتوان . عاشقی‌های ناتمام .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 8:38  توسط سرمه  | 

 

به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی ...

 

*ــ/ ترکیب pms ، جمعه ، شب ، تهران‌گردی و track ِ هشت آلبوم خواجه‌امیری پدر در می‌آورد، پدری.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 0:1  توسط سرمه  | 

 

اصلا لعنت به فرودگاهی که کسی پشت شیشه‌هایش منتظرت نیست.

 

*ــ/ پیشنهاد می‌کنم روی بلیت "خدمات استقبال در فرودگاه" را هم محض دلمان بفروشند و خلاص.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 18:55  توسط سرمه  | 

 

می‌گوید : این بلیت رفت و برگشت، این هم هزینه‌ی ثبت‌نام‌تان در کارگاه. دیگر مشکلی نیست.

فکر می‌کنم : نه. هیچ مشکلی، جز دل بی‌دفاع من و جادوی خاطرات بهار خیابان‌های آن شهر.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 15:24  توسط سرمه  | 

 

دلکم. دل شیرین کوچکم.

آرام باش. انقدر خودت را به در و دیوار سینه‌ی این دختر نکوب. تو هم عاقبت روزی می‌فهمی. تو هم عاقبت روزی یاد‌ می‌گیری. تو هم عاقبت روزی ترک می‌کنی. قرار بگیر.

همیشه در کنارت

عقل

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 16:10  توسط سرمه  | 

 

آنقدر سناریو باز کرده‌ایم در همین پنج خط و نیم بحث که خودم دارم گم می‌شوم در پیچ و توی‌اش. می‌بینی؟ ساختار یکی‌ست اما ریز که می‌شوی در ولوله‌ی این روابط عاشقانه به اندازه‌ی تمام آدم‌های دنیا سناریو پیدا می‌شود و من نمی‌دانم چرا دوباره دارم حرف می‌زنم و بحث می‌کنم و تئوری‌های ساده شده‌ی بی‌پشتوانه می‌بافم، به جای همان ایده‌ی قدیمی که هزاری هم که حرف بزنی عملت مختص همان زمان و مکان و شخصی است که درگیرش شده‌ای.

چه فرقی می‌کند. دروغ، بدی باشد یا ضعف بهتر است نگوییم. خیانت، بدی باشد یا ضعف بهتر است نکنیم. حتی آن سناریوی روابط یک شبه را هم، پای عشق یا ازدواج که وسط بیاید، باید ببری پای میز معامله و بده بستان‌هایش را بگذاری در کفه‌های ترازو، که مثلا من لذت نو به نو ی تن را در یک رابطه‌ی باز ترجیح می‌دهم به امنیت یک رابطه‌ی بسته، یا نمی‌دهم، و مهم توافق دونفره‌ای است که به اندازه‌ی شب‌های هم‌آغوشی‌ شخصی است. مهم "دوستت دارم" من است برای تو و قراری که می‌گذاریم برای حذف تنوع‌طلبی به نفع آرامش ساکنی که یک رابطه‌ی بسته‌ی دونفره به آینده‌مان می‌دهد. مهم این است که من دیده‌ام، تو دیده‌ای، و این نتیجه‌گیری هر دوی ماست که لذت‌طلبی ِ از این آغوش به آن آغوش اگرچه خواستنی است، شگفت‌انگیز است، زنده است، زیبا است حتی، خرد خرد می‌اندازدت در مسیر کمال‌طلبانه‌ای که دیگر آنچه داری راضی نگهت نمی‌دارد. بخواهی یا نخواهی رابطه‌ی اصلی زندگی‌ات را سست می‌کند و مهم این است که بدانی می‌خواهی یا نمی‌خواهی.

 

*-/ برای تو . 

*=/ ابراز ندامت می‌کنم از طولانی شدن چند نوشته‌ی اخیر.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 9:55  توسط سرمه  | 

 

نقد ی نه

بگذار اینطور بازش کنیم. اگر احساس کنم ناچارم به کسی درباره چیزی توضیح بدهم و دلم نخواهد، دروغ می‌گویم. محدودیتی، مرزی و منعی برایش ندارم. آیا دروغ‌گویی بدی است؟

 برای من دروغ‌گویی "بدی" نیست. خیلی ساده "ضعف" است. من دروغ می‌گویم چون هنوز قدرت کنترل حواشی زندگی‌ام را ندارم. اگر شخصیت قدرتمندی داشتم که می‌توانست مستقل از اطرافیانش زندگی کند دروغ نمی‌گفتم. راه حذفش هم قوانین اخلاقی نیست. تقویت شخصیت است. از بین بردن ضعف است. راهش این است که به جای اینکه مثل وروره‌جادو زیر گوش بچه‌های‌مان بخوانیم "دروغگو جهنمی است" و بعدتر که دست راست و چپش را شناخت از در و دیوار دروغ مصلحتی و سفید بریزیم سرش، یادش بدهیم اختیار زندگی‌اش را تمام و کمال در مشت خودش حفظ کند. راهش این است که یاد بگیرد بگوید نه، بگوید به شما مربوط نیست، و مدعی را، حتی اگر عزیز، به جای دور زدن‌های کلاف‌واری که دیر یا زود گیرش می‌اندازد، پس بزند.

می‌خواهم بگویم خیانت برای من چیزی از جنس دروغ است : شر نیست. ضعف است.

 

*ــ/ این نوشته مخاطب شخصی دارد.

*=/ البته که تمام اینها می‌تواند توجیهات ذهن من باشد. اما راستش را بخواهی ذهن من ترجیح می‌دهد باور کند بد است تا ضعیف.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 8:43  توسط سرمه  | 

 

نقد ی نه

آدم‌ها بحث می‌کنند تا از نقطه‌ی "یک" و "دو" به نقطه‌ی "سه" برسند و به گمانم نقطه‌ی "سه" لزوما یک نقطه‌ی مشترک نیست. هر آدمی در یک بحث از نقطه "یک" و "دو" به نقطه‌ی "سه" خودش می‌رسد. 

حالا نقطه‌ی "سه" من اینجاست. باید بایستم روبروی آینه و به خودم بگویم اصل اختلاف تو با خیل عظیم آدم‌های دور و برت در همین کجایی مرز خطاست. در این است که تو هنوز مطمئن نیستی که خیانت خطاست، بدی است، از مقوله‌ی شر است.

نه. راستش این است که هنوز مطمئن نیستم.

 

*ــ/ ممنون امیرحسین بابت این نقطه‌ی "سه".

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 17:2  توسط سرمه  | 

 

فرق من با تو شاید این است امیر. تو می‌گویی در شرایطی ممکن است بتوان خطایی را درک کرد اما نمی‌شود تاییدش کرد. من می‌گویم خطا انسانی است و به‌ خاطر همین انسانی بودنش است که هر دو فکر می‌کنیم شاید بشود درکش کرد، و درست به‌ همین خاطر است که من فکر می‌کنم هرگز نمی‌توانم خودم را مبرا بدانم از احتمالش. تاییدش نمی‌کنم. البته که نه. بخاطر همه‌ی دلایلی که بهتر می‌دانی. اما مهر تقبیح و محکومیت هم نمی‌توانم بزنم به خطای دیگری، خطای آدمی دور، خطای شخصی یک نفر در حریم خصوصی زندگی خودش ... و البته به این امید که در شرایط محتمل مشابه محکوم نشوم به همین سادگی، از بیرون گود. "زنک" نباشم از دید کسی که هیچ نمی‌داند از من جز سناریوی تکراری خطا.

 

*ــ/ خیانت خطای "بار"داری است. بیا فرض کنیم این خطا قتل است. من نمی‌توانم بگویم محال است هرگز در زندگی‌ام مرتکب قتل شوم. اگر تو می‌توانی بحثمان از یک جنس نیست اصلا.

*=/ نمی‌دانم این برای من پیش می‌آید فقط یا هر زنی که گاهی از چیزی شبیه برابری نوشته باشد، که در هر بحثی متهم شود به زنانه و مردانه کردن. اما بهرحال خیانت زنانه و مردانه هست امیر. به خاطر همان دیدی که خودت شرح دادی. به خاطر همان دیدی که آزاده برایت نوشته است. من نخواستم بیشتر از آنچه در فرهنگ ما هست زنانه و مردانه‌اش کنم. اگر غیر این بوده بگذار به حساب هم‌ذات‌پنداری ناخودآگاه. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 12:26  توسط سرمه  | 

 

به ازدواج می‌گوید یارگیری نفر به نفر. می‌گوید تاکتیک من نیست.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 9:37  توسط سرمه  | 

 

غروب جمعه است مرد. "دوستت دارم" گفتن ثواب دارد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 19:27  توسط سرمه  | 

 

بعد می‌دانی؟ مهم‌تر از اینها احساس امنیتی است که با این کار به من می‌دهی. احساس اینکه نعمت همراهی‌ات به این سادگی‌ها سلب نمی‌شود. که مجبور نیستم همیشه روی خط مستقیمی راه بروم و با هر قدم کج ترس نبودنت را به دل بخرم. که می‌توانم دیوانگی‌های‌ام را هم بیاورم و بگذارم کنج دلم، کنار تو. که همین الان آزادم تصمیم بگیرم باقی زندگی‌ام را پا بیندازم روی پا و فقط کتاب بخوانم، یا رییس جمهور شوم، یا درسم را ول کنم، یا عمرم را بگذارم پای تحقیق و علم، یا چاق شوم، یا گیاه‌خوار شوم، یا تصمیم بگیرم فلان آدم را دیگر هرگز نبینم، یا سه‌شنبه‌ها تو را نبوسم، یا لخت از خانه بروم بیرون، یا از حالا به بعد بلوز بنفش با دامن آبی و خال‌های سبز بپوشم، یا خودم را حلق‌آویز کنم، یا چون دوستت دارم هیچ‌کدام این کارها را نکنم. بنشینم کنارت، تکیه دهم به بازوهایت و تا آخر دنیا به نفس‌های تو گوش کنم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 2:16  توسط سرمه  | 

 

بعد می‌دانی؟ این برای من مهم است. این به من احساس تایید شدن می‌دهد. احساس می‌کنم به شعورم و قوه تشخیصم احترام گذاشته شده است. بزرگ و سالم و بالغ فرض شده ام.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 20:56  توسط سرمه  | 

 

خوب که نگاه می‌کنم زندگی‌ام پر بوده از "عزیزترین"‌هایی که آگاهانه و ناآگاهانه سعی کرده‌اند مجبورم کنند آنطور که می‌خواهند زندگی کنم، رفتار کنم، و یا حتی دوستشان بدارم. هرکس به شیوه‌ی خود. گاهی حتی با هجوم نفس‌گیر عاشقی‌های تمام و کمال.

خوب که نگاه می‌کنم تو تنها کسی هستی که هیچ‌وقت ، مطلقا هیچ‌وقت ، سعی نکرده‌ای تغییرم بدهی. که همیشه مرا دقیقا همانطور که بودم، یا دلم خواسته باشم، یا لجبازانه وانمود کرده‌ام که هستم، پذیرفته‌ای. حتی اگر گاهی نخواسته‌ای.

یک ماه و سیزده روز مانده تا پایان اردی‌بهشت حضرت غارنشین‌ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 22:41  توسط سرمه  | 

 

هم‌اکنون هم‌کارم را که در استفاده از اینترنت حتی از من هم بدوی‌تر است، با ترجمه‌ی دو چکیده‌‌مقاله‌ی فرانسوی و آلمانی به فارسی چنان افسون کرده‌ام که قیافه‌اش دیدنی است. گفتم از فرهنگ‌های لغت آنلاین استفاده کرده‌ام. قبل از اینکه راز کوچک گوگل عزیز را برایش فاش کنم می‌گذارم همینطور مسلسل‌وار از هوش بالای پزشکان عمومی سیستم تعریف کند. خودم تمام قد قربان گوگل می‌روم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 12:27  توسط سرمه  | 

 

بگذار باور کنم حال تو خوب است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 22:23  توسط سرمه  | 

 

از شیرازی‌هاي مجازستان كسي مي‌تواند به من چند هتل مرتب با قيمت مناسب معرفي كند كه بتوان چند شبي در آن سر راحت به بالين تميز (با تاكيد!) گذاشت؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 13:26  توسط سرمه  | 

 

خوب که نگاه می‌کنم به خلاف رویه معمول آدمیزادهای دور و بر که روابط مجازی‌شان را به روابط واقعی تبدیل می‌کنند، من در طی چهار ماه گذشته تقریبا تمام روابط دوستانه‌ی واقعی‌ام را هم به شکل مجازی تبدیل کرده‌ام. رختخواب مربوطه را هم که به هیات "سک.س چ.ت" درآورم دیگر به کلی از صحنه‌ی دنیای واقعی زدوده می‌شوم. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 20:20  توسط سرمه  | 

 

گاهی کاش زخم باشد. همان مرگ و شیون یک‌باره. این‌ها که من می‌نویسم از مرگ نیست. از زوال است. از خراش هر روزه. هرلحظه. تازه. تمام نمی‌شود که عزایش را بگیرم و مرهم بگذارم و مدارا کنم تا بگذرد. حتما می‌دانی.

 

*ـ/ برای آنکه نامش درست معنای نام من است به آذری.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 9:4  توسط سرمه  | 

 

اصلا این هشتاد و هفت مادر مرده را گذراندیم که باز هم برسیم به دیار شک ... به اینجا که درباره هرچه فکر می‌کردیم درست است فکر کنیم درست است؟ ...

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 22:47  توسط سرمه  | 

 

باد می‌پیچد لای موهای‌ام، لای چین‌های دامنی که بخاطر تو پوشیده‌ام ... سوز سردش تنگ می‌چسباندم به تو ... دستت را حائل ِ باد می‌کنی، دور شانه‌هایم ... حرف می‌زنم، حرف می‌زنی، می‌خندم، می‌خندی ... شهر کوچک من زیر پاهایمان گسترده شده ... تپه‌های محبوبم آن دورها ... سفره شام مادر دو طبقه پایین‌تر ...

اینجا پایان پنج سال دل‌آشوبه‌های عاشقانه‌ی من است ... چه مرگم است که آرام نمی‌گیرم پس؟ چرا این اضطراب و درد ته‌نشین نمی‌شود؟ چرا نمی‌توانم از ته دل بخندم؟ ...

 

*ــ/ یک گونی روزنوشت غمگین سودازده مانده روی دلم که چون گوشی شنوایش نیست اینجا آوارشان می‌کنم. حق انتخاب خواندن و نخواندن مثل همیشه با توست همراه ندیده‌ی من.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 10:55  توسط سرمه  | 

 

ختم سال هشتاد و هفت به نوشته‌ی هشتاد و هفت اين قاب اتفاق بود. من نشانه گرفتمش كه هفت كفش و هفت عصاي آهني به بر ، قصه به قصه ، بگردم دنبال پري مهرباني كه بتواند به يك رقص چوب جادو اين سال را از نوار خاطراتم پاك كند و كمي قبل‌تر از آغاز و كمي بعدتر از پايانش را طوري پی در پی بیاورد كه من همان دلداده‌ی غمگيني كه بودم بمانم.

... و در اين سير هفت كوه و هفت دشت و هفت دريا، اگر عجوزه‌ی بد ذات قصه ها نصيبم بود، سيب زهرآلودش را به لبخندي بپذيرم و يادم باشد بسپارم كه روي تابوتم بنويسند : بوسه ممنوع .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 2:24  توسط سرمه  |