تبليغاتX
premenstrual syndrome

premenstrual syndrome

 

خانه نو است، کار جدید است، درس تمام شده است، آدمها بیرون یک دایره‌ی دور ایستاده‌اند، چیزی نداشته‌ام امسال برای تکاندن حتی. تکانده‌ی تکانده ام. ساکن، راکد، بی‌صدا. انگار همه‌ی درونم را پیچیده باشم در یک بقچه‌ی ضخیم، گذاشته باشم کنج درگاهی ... تا بعد ... و هیچ هم پیدا نباشد کدام بعد...

نه. طمع نمی‌بندم. این عید دیگر عید نمی‌شود، این دل دیگر دل.

تا بعد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 12:33  توسط سرمه  | 

 

من موافق آمدن خاتمی نبودم، حالا دربرابر رفتن‌اش هم بی‌نظرم. فقط دارم فکر می‌کنم با این وضعی که پیش آمده، با این آمدن و رفتن به دنبال نیامدن و آمدن موسوی، طرفداران خاتمی رای‌شان را به صندوق موسوی خواهند ریخت؟ اصلا در جامعه‌ی رای‌دهنده‌ی ایرانی ، جدا از شرایط خاص پیش‌آمده ، این رفتار وجود دارد؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 9:31  توسط سرمه  | 

 

نقد ی نه

مدت بسیار کوتاهی گذشته بود از آن بوسه‌ی آخر. من دلتنگ بودم. پر از چاله‌هایی که اینطور وقتها گمان می‌کنیم دیگر هرگز پر نمی‌شوند. نشسته بودم کنار پنجره و لابه‌لای اشک‌هایم فکر می‌کردم. همان فکرهای معمول، همان نشخوار خاطرات، همان آونگ اندوه که می‌آید و می‌رود اینطور وقت‌ها.

بعد آگاهی ناغافل و بی‌دعوت آمد. نگاه کردم به خودم، به ذهنم، به قطار خاطراتی که مرور می‌کنم. همه بی کم و کاست درباره خودم بودند. مربوط به خودم. از آن لحظه‌های مشترکی که اختصاص به یکی از دو طرف دارد. موضوع یکی از دو دوست است. دلم برای لحظه‌هایی تنگ بود که نفع ظاهری را دست‌کم من برده بودم. خسته بودم و او تسکینم داده بود. بی‌قرار بودم و آرامم کرده بود. دلتنگ بودم و او دوستم داشته بود. کاری داشتم که انجام داده بود. قدمی که همراهی‌ام کرده بود. من نیاز داشتم و او بود.

سعی کردم به کارهای نیمه تمام او ــ مردی که تا همین یک هفته پیش خیال می‌کردم، نه، مطمئن بودم عاشقش هستم ــ فکر کنم. به آنهایی که قرار بود من برایش انجام دهم. قرار بود کمکش کنم. به سردی و تنهایی لحظاتی که می‌گذراند. به اندوهی که مچاله‌اش می‌کرد. کمی احساس تقصیر داشتم فقط. نه آنقدر که مهم باشد. نه آنقدر که بهم بریزد. نه آنقدر که نگرانم کند.

آن‌روز برای اولین بار فهمیدم چقدر خودخواهم. چقدر خودمحورم. چقدر می‌توانم زندگی را برای اطرافیانم سخت کنم. چقدر خطرناکم اصلا برای کسانی که دوستم دارند. این شکسته‌نفسی نیست، خودکم‌بینی نیست، هیچ ژست لعنتی دیگری هم نیست ــ که کاش بود ــ من واضحا، آگاهانه و در کمال صحت و سلامت عقل به اطرافیانم آسیب می‌رسانم و به هیچ جایم هم نیست.

این روزها دوباره  به این خودخواهی برخورده‌ام.

نگرانم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:18  توسط سرمه  | 

 

بیایید گاهی، محض اخذ یک فقره ژست روشنفکرانه‌ی کول دهن‌پرکن هم که شده برای اطرافیانمان حق دپرس بودن قائل شویم. راه دوری نمی‌رود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 0:18  توسط سرمه  | 

 

اصلا می‌دانی؟ آدم باید یک وقتهایی پشیمان شود از آنچه نوشته است. به خودش بگوید کی دیده‌ای دنیا انقدر کوچک باشد که تو اینهمه کوچک فکر می‌کنی؟ حرفش را خط بزند، دردش را پس بگیرد و برود بنشیند کاهو و سکنجبین‌اش را بخورد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 16:39  توسط سرمه  | 

 

نگاه کن. این درد من است که موج برمی‌دارد، از من ِ لبالب پر سرریز می‌کند، نم‌اش می‌رسد اینجا، می‌شود این جمله‌ی کوتاه، همین یک خط، همین یک حرف که "من توان رنجیدن هم ندارم دیگر"... که از اینجا، جا به ‌جا ، قاب به قاب ، صفحه به صفحه پخش شود، تکثیر شود ... و سنگینی هر نسل تکثیرش دردتر شود به گرده‌ی من ...

کاش شبی بود، شامی، شرابی، کنجی، امنی ... انحنای شانه‌ی تو بود و گونه‌های تر من ، که این درد را عقیم می‌کردیم به پچ‌پچه‌ی حرف‌های دونفره ...

 

*ــ/ عجیب است که انگار خودم را هم گم کرده‌ام در این قاب به قاب چرخیدن ها. انقدر که نمی‌‌دانم این "دردتر" از دل خودم آمده یا باید بگویم "سلام آیدا" ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 1:55  توسط سرمه  | 

 

گیرنده : تو ــ غاری که در آستانه‌اش زنی مچاله شده است ــ دنیای مردانه‌ی مردانه

 

می‌دانـی ؟ دیگـر حتـی انقـدر توان ندارم کـه برنـجـم . تو بتـاز .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 1:5  توسط سرمه  | 

 

جناب مهندس دقیقا مشخص نفرمودند اگر قرار باشد هیچ عکس و پوستری چاپ نشود مردم چطور باید ایشان را بشناسند؟ با توجه به اینکه از دهه‌ی شصت تا الان جمعیت ایران یک چند ده میلیون ناقابلی بیشتر شده است؟

 

*ــ/ این پست منحصرا در جهت تخلیه روانی نویسنده بوده و هیچ نوع ارزش قانونی ندارد. بس که من به این ژست نخ‌نمای "لطفا عکس مرا نچسبانید" حساسیت دارم.

*=/ واضحا بی‌ربط : اگر قرار باشد اسمی روی ساختمان محل زندگی‌تان بگذارید، انتخابتان چیست؟ اسمی که ساده، عام، و البته مهم‌تر قابل قبول نسل جاافتاده‌ی خلاقیت‌ستیز گذشته باشد؟ هم‌اکنون ــ‌درواقع قبل از جلسه‌ شنبه شب‌ــ نیازمند یاری‌تان هستیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 0:59  توسط سرمه  | 

 

بعد این روند بلوغ در روابط من انقدر کند پیش می‌رود، انقدر دیر و دور و ذره ذره است، که بیشتر اوقات مشمول مرور زمان و قربانی فاصله جغرافیایی می‌شود. این است که من اینجا، در این نقطه از زندگی پررفت‌و‌آمد و شلوغ بیست و هشت ساله‌ام که هیچ‌وقت از آشنایی‌های جدید و دوستی‌های بالقوه خالی نبوده است، به عقب که برمی‌گردم تنها دو نفر را پیدا می‌‌کنم که می‌توانند به قطعیت بگویند دوست من اند، که من در کنارشان بی‌مرز و بی‌قید و بی‌حاشیه و بی‌دغدغه ام. اصل ام.

 

*ــ/ دلم برایت نخود شده بلادونا.

*=/ دو ماه و ده روز مانده تا پایان اردی‌بهشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 20:6  توسط سرمه  | 

 

لم داده پشت میز و لا‌به‌لای بی‌وقفه لاف‌زدن‌هایش با قیافه‌ی حق‌به‌جانب ِ شاخ غول شکسته ای می‌گوید : "آخر می‌دانید خانوم دکتر؟ من با پسرم دوست ام. حرف‌هایش را اول به من می‌زند." پوزخندم را می‌خورم. نمی‌گویم باش تا روزی که به خودت بیایی و ببینی چه زیرکانه دور خورده‌ای. فکر می‌کنم لعنت به کسی که اولین بار والدینمان را دچار توهم دوستی با فرزندانشان کرد. همه‌ی زهر و درد آن‌ لحظه که عاقبت می‌فهمند در خواب و خیال بوده‌اند، همه‌ی بار سنگین رنجاندن و دل شکستن ای که ما با خود می‌کشیم تمام عمر، طوق شود به گردنش.

 

*ــ/ این روزها تنها راه ارتباطی من با نژاد انسانی همین قاب است. نمی‌توانم ننویسم. می‌ترسم دیوانه شوم. نمی‌توانم بنویسم. می‌ترسم زخم بزنم. سخت است. خیلی سخت.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 11:38  توسط سرمه  | 

 

پارسال دوست ، امسال تف سر بالا .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 14:22  توسط سرمه  | 

 

پنجره باز است. بهار با بوي گل‌هاي نوكاشته مي‌آيد تو، لاي كسالت بحث‌هاي اداري مي‌پيچد و نااميد برمي‌گردد. من ، مست و خمار بيدارخوابي‌هاي شبانه ، فكر مي‌كنم محض سنجش شوخ‌طبعي و انعطاف‌پذيري من است لابد، كه روزگار اين دو را باهم سر راهم قرار داده : اولي سابقه‌ي چندين و چند ساله‌اي دارد از مديريت دولتي و دومي يد طولايي در پژوهش. هر بحثي كه پيش مي‌آيد ، در مقياس انتخاب نوع چاي براي آبدارخانه حتي ، اولي مي‌گويد بايد برايش آيين‌نامه بنويسيم، دومي اعلام مي‌كند بايد درباره‌اش طرح تحقيقاتي انجام دهيم. ديگران ميانه‌‌داري مي‌كنند، من بين اين دو ولو مي‌شوم و به گل‌بهي ِ به‌ژاپني‌هاي بيرون فكر مي‌كنم.

 

*ــ/ بی‌ربط : خبرهای ضد و نقیضی می‌رسد از آزمون رزیدنتی امسال. یکی به این مرده‌خورها بفهماند این امتحان دیگر شوخی نیست. دودش به چشم همه‌مان می‌رود. سر توبره‌شان را تنگ کنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 23:22  توسط سرمه  | 

 

/*ــ تو این قمار آخر ، برنده بی برنده ...

خدای من نیستی. اصلا حساب اینهمه اما و اگر و اشتباه که من آورده‌ام سراغت، با چرتکه‌ی هیچ خدایی هم صاف نمی‌شود. خسته‌ام. می‌روم گوشه‌ای، تکیه کنم به دیوار، منتظر شوم تا دنیا به آخر برسد. پشت سر مرده آب هم که بریزی ، به قانون هیچ خدایی ، برنمی‌گردد. برنمی‌گردم. می‌ماند تکه‌پاره‌های روزهایی که گذشت و حساب بی‌حساب دلی که پشت سر می‌گذارمش، که به تو می‌سپارمش. خدای من که نیستی، خدای این دل باش ...

 

*ــ/ سرمه‌ای که برخواهد گشت، آن که رفته نیست.

*=/ دو ماه و بیست روز مانده تا پایان اردی‌بهشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 23:47  توسط سرمه  | 

 

داريم بحث مي‌كنيم. بحث مي‌كنيم. بالا گرفته ‌است. داغ است. من مي‌گويم. او مي‌گويد. تمام نمي‌شود. من مدام يادم مي‌آيد كه بيزارم از بحث. يادم مي‌آيد دوست ندارم هي خودم را توضيح بدهم. دل‌ام را تشريح كنم. براي همه‌ي آنچه در ذهنم حاضر است، واقعي است، مشهود است، دليل بياورم. دليل‌هايي كه ديگري بفهمد. عصباني شده‌ام. دارم خرد خرد از كوره در مي‌روم. مي‌خواهم تمامش كنم. مي گويم : گوش كن. هيچ‌كس جاي من نيست. من همه‌ي عمر با مادري زندگي كرده‌ام كه عاشقانه دوستم داشته‌ است. همه‌ي اين سال‌ها دردسرهاي عاشقانه دوست داشتنش را تحمل كرده‌ام. براي باقي عمر حاضر نيستم كسي را وارد زندگي‌ام كنم كه بيش از اندازه دوستم داشته باشد. اين اولين معيارم براي ازدواج است. با مردي كه عاشقم باشد ازدواج نمي‌كنم.

فروكش مي‌كند. خاموش مي‌شود. در نگاهش سرزنش را مي‌خوانم. مي‌بينم كه بحث را مختومه مي‌داند. كه خيال مي‌كند "كودك" آمده تا بحث دو "بالغ" را خراب كند. مي‌رود. من اما مي‌مانم با حرفي كه براي اولين بار به زبان آمده؛ كه پيش از اين هرگز ظاهر نشده؛ كه انگار هميشه بوده، جايي در ته‌وتوي ذهنم وجود داشته، اما ديده نشده است. من مي‌مانم و مزه مزه كردن فكري كه خيلي جدي‌تر و ريشه‌اي‌تر از حرفي است كه به زبانم دويده است؛ كه انگار دقيقا توضيح تصميماتي است كه سال‌ها خودم و ديگران را غافلگير كرده است.

من مانده‌ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 15:1  توسط سرمه  | 

 

*  ــ سلام. ببخشید مصدع اوقات شدم. خواستم بپرسم این یک میلیارد دلار پیش شما نیست؟

»  ــ نه. توی جیب من که نیست ... فلانی! این یک میلیارد دلار پیش تو نیست؟

> ــ نه قربان. پیش من هم نیست.

» ــ می بینید که. اینجا نیست. توی جیب بهمان کس دنبالش بگردید.

. . .

* ــ سلام. ببخشید مزاحم شدم. خواستم بپرسم این یک میلیارد دلار پیش شما نیست؟

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 8:52  توسط سرمه  | 

 

شب معمولا صدای تنفس شوهرم صداهای دیگر را می تاراند. من در درون نفسهایش می خوابیدم. این به آن معنی نیست که شوهرم خروپف می کرد. اما نفسهایش کوچه را فرا می گرفت، شهر را فرا می گرفت، دنیا را پر می کرد، و به من اجازه می داد که با وجود تاریکی جایی در دنیا پیدا کنم ... به گمانم سایه هایی که در شب زندگی می کنند، با واقعیت شانه ها و شکم او تصادف می کردند، و آنوقت بی آنکه مرا ببینند، یا لااقل بی آنکه جرات کنند دستی به من بزنند، از کنارم رد می شدند.

                                              ـــ تولدی دیگر ــ ماری داریوسک ــ عباس پژمان ـــ

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 1:30  توسط سرمه  | 

جناب آقاي مهندس ع.ع

فارغ التحصيل دانشگاه اصفهان

دانشجوي دكتراي فلان ، دانشگاه فلان ، در كشور كريمه ي كانادا

راستش را بگويم در تمام اين دو الي سه سال ، و درواقع تا همين چند روز پيش كه ايميل معروف شما با فرمت جديد و ــ فتبارك الله اين بار به زبان فرنگي ـ به دستم رسيد فكر مي كردم شما وجود خارجي نداريد. هربار آن جملات تكراري را مي خواندم ــ كه لطفا مرا راهنمايي كنيد تا با يك دختر پزشك ازدواج كنم ــ كرم شوخ طبعي ام گل مي كرد كه در جوابتان بنويسم زناشويي دخترهاي پزشك فرقي با باقي دخترهاي عالم ندارد. اقدام فرماييد. اما باور نمي كردم واقعا كسي پشت اين جملات اسپم وار باشد.

ايميل اخير شما خيالم را تغيير داد. منطقا اسپم بزرگ نمي شود . از ياهو به جي ميل تغيير آدرس نمي دهد. از ليسانس به فوق ليسانس و بعد هم دكترا نمي رود. احيانا تافل نمي دهد . تازه اسپمي كه اينهمه سال و اينهمه ثابت قدم سراغ همه ي بلاگرهاي مونث و مذكر پزشك و حتي غير پزشك رفته است لياقت مختصري توجه دارد. اين بود كه براي اولين بار در طول اين سه سال (بين خودمان مي ماند كه شما در وبلاگ قبلي من هم حضوري فعال و پيگير داشتيد) جوابي برايتان فرستادم : كه ايميل هايتان اگر شوخي است بي نمك است و اگر واقعي است دارد مظهر حماقت و مايه ريشخند مي شود ...

ANYWAY! ... در راستای اينكه حرف فقط تا وقتی در دهانتان است مال شماست به خودم اجازه می دهم ایمیل آخر شما را عینا اینجا copy/paste كنم . خودتان كه بهتر مي دانيد . در ايراني كه شما از آن رفته ايد و ما در آن مانده ايم جز رشوه و همين گاهي خنديدن به ايميل هايي از اين دست دلخوشي ديگري نيست.

SALAM 
NEMIDONAM FEMALE HAST YA MALE
ANYWAY.ZIAD HERS NAKHOR PIR MISHI
JAI KHABARI NIST?SANIAN MIKHAM AZET FEEDBACK BEGIRAM V BEHETONN SABET KONAM KE VAGHEAN ENSANAHAI MAGHRORI HASTID,V AGE PATONA AZ MARZE IRAN BIRON BEZARID,PASHIZI BARATON ARZESH GHAEL NISTAN.FAGHAT AZ PEZESHKI POL RESHVEH GEREFTANESHA MIDONID V HICH ,ABEROYE  PEZESHKI RA BORDID V BAYD BARATON AFSOSS KHORD
SHOMA KASI BODID KE MILONHA TOMA AZ MADARAM RESHVE GEREFTID TA YE AMALE JARAHI KONID
LANAT BARETON BAD V TO IRAN BEMONID MARDOM BADBAKHT RA CHAPAVOL KONID
 
 
*ــ/ مجازي يا واقعي نمي دانم اما اين حضرت اسم هم دارد. اگر ننوشتم فقط به اين دليل است كه اين ايميل چنان تكراري است كه گمان نكنم كسي مانده باشد كه آن را نخوانده باشد يا اسم را نداند.
 
*=/ حق با توست دختر. از من بعيد است وارد عموزنك بازي هاي اينترنتي شوم اما اين آقاي ــ آقايان؟ــ اسپم همينطوري و بدون اين اظهارات اخير هم ، با آن ايميلهاي مناقصه وار در باب مزنه ي زن هاي پزشك به حد كافي توهينش را تكرار كرده است. وقتش رسيده كسي به او بگويد دهنت را ببند.  
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 16:45  توسط سرمه  |