دوباره و دوباره ميخوانمشان. سایه به سایه در این عاشقانهها پی "مرد" ی را ميگيرم که تو ميگويي از او بیشتر یک ستارهي پور.نو ساختهام تا انساني که دوست دارد و دوست داشته ميشود.
موافق نیستم. ماجرا تفاوت دید است. من نميتوانم دوست داشتنام را از جنون تن جدا کنم. درهم است. یکی است. اینها که ميبيني "دوستت دارم" های من است. این هزارباره نوشتن از شرجی تناش، داغی آغوشش، هوسبازي دستهايش، پیچش سرکش عضلاتش، خم مردانهي آروارهاش، سرمای کرخ لبهايش در گرماگرمی که تنش داغ خواستن من است ، خش بدوی صدایش آن لحظهي جنون که به خود ميخواندم ، نگاه براق و تیزش وقتی سراپا هوس است و بس ...
تو جای تمام اینها بردار و بنویس "دوستت دارم". یکی است.
دوستت دارم.
