تبليغاتX
premenstrual syndrome

premenstrual syndrome

 

دوباره و دوباره مي‌خوانم‌شان. سایه به سایه در این عاشقانه‌ها پی "مرد" ی را مي‌گيرم که تو مي‌گويي از او بیشتر یک ستاره‌ي پور.نو ساخته‌ام تا انسان‌ي که دوست دارد و دوست داشته مي‌شود.

موافق نیستم. ماجرا تفاوت دید است. من نمي‌توانم دوست داشتن‌ام را از جنون تن جدا کنم. درهم است. یکی است. اینها که مي‌بيني "دوستت دارم" های من است. این هزارباره نوشتن از شرجی تن‌اش، داغی آغوشش، هوس‌بازي دست‌هايش، پیچش سرکش عضلاتش، خم مردانه‌ي آرواره‌اش، سرمای کرخ لب‌هايش در گرماگرمی که تنش داغ خواستن من است ، خش بدوی صدایش آن لحظه‌ي جنون که به خود مي‌خواندم ، نگاه براق و تیزش وقتی سراپا هوس است و بس ...

تو جای تمام اینها بردار و بنویس "دوستت دارم". یکی است.

دوستت دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 14:29  توسط سرمه  | 

 

می گوید نوشته هایت بعضا خوب است ، بخشی اما فقط یک پور.نوی ضعیف است ... این دومین بار است که در یک ماه گذشته چیزی شبیه این را از دوستانم می شنوم . نمی توانم بفهمم باید در نوشته هایم تجدید نظر کنم ، چون برازنده من نیستند ، یا در دوستانم ، چون شبیه من نیستند .

 

*ــ/ اعتراف می کنم که آن ضعیف بودن بیشتر روی دلم مانده تا پور.نو بودن .

*=/ پی نامه : ممنون از لطف و همراهی. بیشتر اما کنجکاوم بدانم نظر دوستانم موافق هم دارد؟ دریغ نکنید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 11:16  توسط سرمه  | 

 

در تاریک و روشن ديوانگي‌هاي‌ام که گم مي‌شوم، خیال شانه‌هاي مردانه‌اي آرامم مي‌كند که لابه‌لاي روزهای تنهایی، نازبالش شقيقه‌های بي‌قرارم بوده است.

امروز و اینجا "دوستت داشته‌ام" را از ریز ریز این کلمات بپذیر.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 13:0  توسط سرمه  | 

 

شاعر در جایی دیگر می گوید :

"باز من و کاشتی رفتی/تنها گذاشتی رفتی/دروغ نگم به جز من/ یکی دیگه داشتی رفتی"

 

*ــ/استخراج هرگونه معنی از این نوشته موجب خسران ابدی است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 19:1  توسط سرمه  | 

 

كسي اين حوالي مي‌آيد و مي‌رود كه صلات ظهر هم که باشد ، اگر او بگويد شب است ، من حتما نگاه دوباره‌اي به آسمان مي‌اندازم.

مي‌گفت اين همه‌اي كه تو سنگ هزارپاره بودنشان را به سينه مي‌زنی همه‌اي نيست. مي‌گفت يك‌پاره هم كه باشند ، چه آن‌ها كه موج راه انداخته‌اند براي دعوتش و چه آن‌ها كه شناسنامه‌هاي‌شان را چند دوره‌اي است غلاف كرده‌اند ، و چه امثال تويي كه نه دل داري يار بگيري و نه دل داري كه قرار ، "همه" حجمي است آن بيرون ، جايي خيلي دورتر از كافه_گپ‌هاي ما .

فكر مي‌كنم حق با اوست. "همه" همان است كه خرداد 76 خاتمي را آورد. "همه" همان است كه خرداد 84 معين را نخواست. همه همان است كه مشاركت چهارسال پيش ناديده اش گرفت و پاي‌اش را داد. فكر مي‌كنم خاتمي حالا كه آمده بايد پنج دنگ حواسش را بدهد به اين "همه" . دغدغه اصلي‌ش آنجاست. آنجا بايد باشد ... فكر مي‌كنم كه من هنوز همان  سوم دبيرستاني خرداد هفتاد و شش‌ام كه كتاب ادبياتش را با عكس خاتمي جلد كرده بود. كه حتي حالا كه فرش قرمز پهن نكرده‌ام برای آمدنش هم نگرانم كه "همه" كجاست.

مي‌شود هم مخالف بود ، هم نگران . نمي‌شود ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 15:40  توسط سرمه  | 

 

همين اتفاقات كوچك نقص‌هاي بزرگ ما را نشان مي‌دهند سرمه. همين كه مدير امور مالي در جواب سوال ساده‌ي تو ناگهان براق شود و تو ناخودآگاه و در يك لحظه سراپاي وجودت احساس تقصير كند. كودك‌ات سرش را بيندازد پايين و اين پا و آن پا كند و با خودش بگويد باز هم من كار بدي كردم ، مثل هميشه من بدم ؛ و اين حس بد چنان قوي باشد كه سرمه‌ي بالغ را سردرگم كند ، كه سرمه‌ي بالغ بايستد و نداند چه كند ، كه نتواند كنترل فضا را به دست بگيرد و شاكي بي دليل را سر جايش بنشاند .

نقص‌هايت را ببين دخترك .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 10:44  توسط سرمه  | 

 

هي . گوني ات را اينجا هم بتكان بي مرام . قد يك مشت بسته برف فقط .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 9:2  توسط سرمه  | 

 

خودت که بهتر مي‌داني ، شش و بش عاشقانه در سن و سال ما برای قلب عین سم مي‌ماند خواهر .

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 21:39  توسط سرمه  | 

 

هیچ گروهی ، کمپینی ، موجی برای منصرف کردن آقای خاتمی نیست که برویم اعلام موضع کنیم و بعدها انگ حمایت نکردن نماند روی دوشمان ؟ هر که نداند خیال می کند همه فرش قرمز پهن کرده ایم برای آمدنش . نکرده ایم آقای خاتمی . نکرده ایم . همه ای در کار نیست . هزار پاره ایم در ماجرای آمدن و نیامدن ات . مراقب باش .

 

*ــ/ این نوشته صرفا در راستای آرامش روحی نویسنده است .

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 13:36  توسط سرمه  | 

 

دل است دیگر . گاهی خسته می شود از آواره بودن . هوای کاشانه می کند . قرار می خواهد .

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 12:48  توسط سرمه  | 

 

دلم می خواست می توانستم "همه" ام را بدهم به کسی ، "همه" اش باشم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 22:45  توسط سرمه  | 

 

حتمن چشم به راهم نیستی

که رد نگاهت را

سر هیچ چارراهی نمی بینم.

                                                      ــ عباس صفاری ــ

 

*ــ/ می گوید خودت خوب می دانی تنها نشستن و دریغ شدن از یک توجه ساده ی "اس ام اس" ی یعنی چه. راست می گوید. خوب می دانم. فقط فراموش کرده ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 0:46  توسط سرمه  | 

 

درد دارم . بزرگ است . سربی است . اینجاست . بفهم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 8:55  توسط سرمه  | 

 

خواب دیدم نوه‌ی "آقا" هستم. آقا در درگاه خانه‌ی قصرمانندمان ایستاده ، عبايش را زير آرنجش جمع كرده و با جدیت و خشمی درخور ! من و خواهرم را که به هم بد و بیراه می‌گوییم دعوا می‌کند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 14:20  توسط سرمه  | 

 

تهران ِ بیست سال پیش ، تهران ِ تازه از جنگ برگشته ، برای من که سایه ای هم ندیده بودم از جنگ ، برای من که از شهر سبز کوچک و دایره ی امن خاله ها و دایی ها آمده بودم که گم شوم در کوچه پس کوچه هایش به جبر تحصیل پدر ، معنای سر راستی داشت. صریح و مشخص و بی حاشیه.

تهران بیست سال پیش برای من ِ هشت ساله ، شبهای امیدوارانه زل زدن به برف دانه های ریز و درشت بود و صبح های تعطیل و سر خوردن روی تل های برفی و مشق برفش ، پارک شفق بود و سینما شهر قصه و گوریل انگوری ِ لونا پارک و کلاس های بدون کابوس بخاری نفتی و سرویس های مدرسه مینی بوسی و اجبار بی دلیل معلمها به "تحریری" نوشتن و هم کلاسی هایی که وقت اجازه گرفتن سرشان را به یک طرف خم می کردند و کلمه هایشان را نرم نرم می کشیدند و می گفتند اجــــــــــــازه خـانــــــــــــــوم ؟ ...

تهران ِ بیست سال پیش ، همانجا ، در ده سالگی دخترکی که ترکش کرد باقی ماند و تکرار نشد. باقی ماند و خاطره شد.

حالا ، بیست سال بعد ، خاطرات از همان جا که قطع شده بود پی گرفته می شود. بی خیال ِ امروز ِ من که زن بیست و نه ساله ای هستم این گوشه ی دنیا و امروز ِ او که مادر ِ کودک چهار ساله ای است آنسوی آب ها ... انگار نه انگار که این میان دو دهه عمر گذشته است بی نشان ای از هم. 

 

*ــ/ مجبورم تمام قد عرض ارادت کنم به دنیای مجازی و فیس بوک که بعد اینهمه سال پیدایمان کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 12:28  توسط سرمه  | 

 

یک ضرب المثل توباگویی می گوید دوستانت را از میان کسانی انتخاب کن که بتوانی به شوخي‌هاي‌شان بخندی .

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 9:55  توسط سرمه  | 

 here in your arms

when everything seems to be clear

not a solitary thing do I fear

 exept when this moment comes near the dancing`s end

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 22:57  توسط سرمه  | 

 

یک اسم بودم. فقط یک اسم. یک اسم بي‌عنوان و کمی مست. نشسته بودم روی دسته راحتی و انگشتانم را لغزانده بودم در یقه پیراهن پسرکی که کنارم نشسته بود. روی پوست داغ و مرطوبش. فکرم اما همه جا بود و هیچ جا. در کش و قوس صدای موسیقی و تاریک و روشن سالن و صورت‌های نا‌آشنا و موج‌هاي پي‌در‌پي رقص که مي‌آمد و مي‌رفت.

هيچ‌كس را نمي‌شناختم. جز تن‌ي که کنارم نشسته بود. هيچ‌كس را دوباره نمي‌ديدم. شاید حتی تن‌ي که کنارم نشسته بود. هیچ عنوانی نداشتم که نگرانش باشم. آن‌طور که بعضی وقت‌ها نگران شان اجتماعی عنوانم مي‌شوم. هیچ شخصیت مشترکی به معنی خاص وجود نداشت.

يك اسم مي‌تواند هر لباسي كه مي‌خواهد بپوشد. يك اسم مي‌تواند هرجور دوست دارد بخندد. يك اسم مي‌تواند با هركس كه مي‌خواهد برقصد. يك اسم مي‌تواند هروقت خواست ببوسد. يك اسم مي‌تواند سياه‌مست كند ، ديوانه باشد و بگذارد گاهي هوس داغ دست‌هاي هم‌رقصش روي سينه‌هاي‌اش بنشيند ...

 

براي ذات محافظه‌كار من كه تا آن‌ روز دعوت به هيچ جمع غريبه‌اي را نپذيرفته بود اين تجربه بي‌نظير بود. تكرارش كردم و لذتش ماند. لذتش ، مستي و شور همراهي معشوق نبود. برتري نداشت. كمتر هم نبود. جنس ديگري داشت. قابل قياس نبود. لذتش ماند. گاهی هم نیاز تکرارش. همين.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 12:17  توسط سرمه  | 

 

در این قلمرو مجازی چنان همه ی معانی و مفاهیم بهم پیچیده  که من نمی دانم اینکه بگویم هربار کلیپ "مهدی اسدی" را می بینم هوس یک پارتی پرجمعیت ِ بی قید و بند و یک همرقص خوش تیپ دیوانه وار می نشیند به دلم ، خز و خیل است یا کول و مدرن ؟  

 

*ــ/ محض تلطیف حال و روز .

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 9:53  توسط سرمه  | 

 

 می گویم اصلا بیا زمستان را بگذاریم فصل استرس های ختم به خیر ، با تاکید روی ختم به خیرش . باشد؟ ... الو ؟ ... کسی آن بالا صدای مرا می شنود ؟ ...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 16:42  توسط سرمه  | 

 

اگر شما چهار سال است که آمده اید، "نود" ده سال است که پخش می شود، آقایان .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 0:20  توسط سرمه  |