ملکه ی من ، ملکه ی "مادر" ، ترکیب بی نظیری است از احساسات زنانه و قدرت .
ملکه ی من ، ملکه ی "مادر" ، ترکیب بی نظیری است از احساسات زنانه و قدرت .
در همه ی قصه ها لابد عاقبت شب می ماند و سرمای تن چسب پاییز و کوچه ای باریک و یک چراغ که حضورش را در گرماگرم قصه مدیون غریبه ی سیاه پوشی است با گامهای بلند و شانه های خمیده از سرما ، که جاده ها آمده است به دیدن زن ... زن ِ هذیان دیده ی بالکن روبرو که نرگس های گلدان را بهانه کرده برای فریب چشم های نامحرم ، که با کاسه ای آب بیاید روی بالکن و مرد را که یک نظر دید دو به شک بماند که آب را بریزد پشت سر قدم های آرام و عاشقش یا نه ...
حزب ديگر برايم مهم نيست . من يک مرد ساده کوهستانی بيشتر نيستم . تئوری هم موقعی برايم معنی پيدا می کند که ببينم غذا می خورد ، شراب می نوشد و بچه درست می کند .
ــ يک مشت تمشک ــ اينياتسيو سيلونه ــ بهمن فرزانه ــ
" آن نگین سلیمان به هیـچ نسـتاندن " ماجرایی تکراری است. زیاد شنیده ایم. اصلا آنوقت که هوس داغ "دست اهرمن" افتاد به پیچ و تاب تنمان ، لابد می دانستیم "من" ِ مردانه ای جریحه دار می شود از این رهگذار. نسبت مان به "سیگار" هم باشد ، که انگار هرازگاه کامی داده ایم به کسی و مهم نبوده چه کسی ، باکی نیست. می گذرانیم. غرض اما گفتن یک راز است. تفاوت ظریف سیگار و تن. که سیگار را می شود هزارباره کنار گذاشت و از سر گرفت ، خیالش نیست. تن اما خاطره دارد ، زخم می خورد ، قهرش می گیرد. کنارش که بگذاری دیگر به رام ای سیگار نمی آید به دست ...
*ــ/ ( من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم / که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد ــ حافظ )
کلید قفل های جهان را
به آب های رفته سپردم
من خسته ام از گشودن درهای بی دلیل
از دیدن و
شنیدن و
گفتن.
ـــ رویا زرین ـــ
این بار می رود در پاچه ی مبارک تا یادم بماند شرم حضور و احترام استاد و حفظ ادب و رعایت نزاکت و حرمت کلام در محیط کاری ایرانی جایی ندارد و وقتی می خواهی یک دستور وقیحانه به بیگاری مطلق را رد کنی باید "نه" را صراحتا و به جد و ایضا با خشونت و عصبیت و بی ادبی تمام بکوبی توی صورت باعث و بانی مربوط ، علی الخصوص که یک حاجی ــ ریشوی مفت خور ِ سوءاستفاده گر ِ بی سواد ِ "کردان" مآب باشد.
*ــ/ گمانم اگر مورد تجاوز قرار گرفته بودم اینهمه احساس تحقیر و خشم نمی کردم.
*=/ گمانم مورد تجاوز قرار گرفته ام.
به مخاطب تلفنياش مي گويد : خواستگار كه زياد دارد. الان هر كر و كور و كچل بيسوادي هم خواستگار دارد. اجاره نميدهد كسي پا پيش بگذارد. پاپياش هم كه ميشويم شرط ميگذارد. انتظار دارد دست هركسي كه در خانه را ميزند يك كاغذ بدهيم كه دختر ما اين هفت شرط را ضمن عقد دارد ، بچه هم نميخواهد. اگر قبول نداريد به سلامت ... آخر با مردم كه نميشود اينطور تا كرد ...
نقد ی نه
كمالگرايي افراطي. كمالگرايي افراطي لعنتي. استادم كه گفته بود نپذيرفته بودم. فكر كرده بودم اصرار به قرينه بودن خط پشت پلكها كه نميشود كمالگرايي افراطي ... كه بعد هم لابد بچسباندم به "اختلال شخصيت وسواسي جبري" و هكذا ! ...
در اين يك سال اما ، دقيق كه شدهام در رفتارم ميفهمم چه تشخيص درست و كاملي گذاشته روي استرسهايم ، چقدر رفتارم توجيه ميشود در قالب اين اسم ، چقدر معني گرفته است ناگهان تمام "همه يا هيچ" هايم ... اينهمه استرس ، اينهمه حرص براي تمام و كمال بودن ، اينهمه خشم و جوش و اضطراب ، اينهمه تشويش نرسيدن به آن ايدهآل نهايي ، اينهمه نيمه رها كردن ، اينهمه "هيچ" به تقاص نرسيدن به آن "همه" ...
معدهام بعد يك سال درمان موفق ، "فلوكستين" را جواب كرده است. استاد مي نويسد : "كلوميپرامين". ميگويد هنوز در وضعيتي نيستم كه بدون دارو استرسهايم را كنترل كنم. راست ميگويد. من اما ميترسم زير بار لختي و سستي اجتنابناپذيرش بروم. چانه ميزنيم. ميپذيرم.
قرصها را گذاشتهام مقابلم و شروعش را هرروز موكول ميكنم به روز بعد. با وسواسي كه هر لحظه آزاردهندهتر ميشود ميجنگم و پيشاپيش ميدانم که جنگ مغلوبه است. از تعطيلات چندروزهي عاشورا بايد براي از سر گذراندن سستي و بيحالي آغازينشان استفاده كنم. بايد.
*_/ ته همهي اينها خواستم بگويم اگر به نوشته قبل لينك داديد و لينكتان به زمين خورد و برگشت مقصر منم. بخاطر يك اشتباه نوشته جايي خارج از نظم معمول آرشيوم ثبت شد و هرچه كردم نتوانستم مرتبش كنم و طبعا موضوعي به اين سادگي چنان آزارم ميداد كه نوشته را حذف كردم و دوباره فرستادم. نظرات را يكي يكي برگرداندم؛ براي لينكها اما كاري از دستم برنيامد.
می خوانم و می گذرم. برای خیانت کردن هم باید کسی باشد که خیانت ببیند. این است که این روزها دیگر این واژه هم قدرت وسوسه انگیزش را از دست داده است.
"رفت ! ... آمدنش مثل گردباد جادويی ِ چوبدستی پری مهربان والت ديسنی زمان را دربرميگيرد و بهم می پيچد و وقتی می رود بايد روزمره را از همان جايی که با آمدنش قطع شده بود از سر بگيرم ... سيندرلايی که بعد يک شب رقص و آواز و معاشقه با لباسهای کهنه در اتاق زير شيروانی اش چشم باز می کند ، با لنگه کفش بلورينی که رد پای بوسه های شبانه است ... "
*ــ/ میان نوشته های قدیمی می گردم. چند کدورت گذشته از آن روزها که می آمدی و می رفتی و من همه ی جان ام را می ریختم در این واژه های دلتنگ ؟ ...
می گوید :
همیشه هم نمی شود گفت "لوسین عزیز. می دانم برای این کشتی چوبی خیلی زحمت کشیده ای و چون من آدم بالغی هستم آن را داغان نمی کنم اما لطفا متوجه باش اشتباهی که کردی خیلی بزرگ تر و سنگین تر از آن است که من بتوانم درد و عذابش را نادیده بگیرم و ببخشمت. بهتر است کشتی ات را برداری و بروی و دیگر هیچ وقت سراغم را نگیری". گاهی باید درست مثل آنت کشتی اش را با فریاد روی سرش خرد و خراب کنی و بعد هم پا بکوبی به زمین و بروی.
ای روی تــو مـهـــر عالـــــم آرای هــمه
وصــــل تـو شـــب و روز تمنـــای هــمه
گر با دگـــــران بـه ز منـــی وای به مـن
ور با همه کس همچو منی وای هـمه
*ــ/ ابوسعید ابوالخیر
یار ا نه
شانزدهم شهريور هشتاد و چهار بود كه رفتي. سال و روز و ساعتش را به ياد دارم؛ همانقدر كه تو را، مشوش؛ خودم را، خراب ... همانقدر كه آن آخرين لحظه را كه گفته بودي اگر نمي خواهي بروم فقط بگو نرو ... كه نگفتم، كه مي دانستم كندن بهترين راهي است كه داري ... همانقدر كه درد همه ي آن بارهايي را كه پشت گیت فرودگاه ناپديد مي شدي و من مچاله از دلتنگي و غم، در غروب ميدان آزادي تنها مي ماندم ... همانقدر كه شادي آن لحظه ها را كه جلوي نام آن شهر نفرين شده مي نوشت " به زمين نشست" و تو خسته و نامرتب و آرام و امن از پشت آن شيشه ها پیدا می شدی ...
تمام شد. قرارمان بود تمامش كني. مي دانستم تمامش مي كني. در اين چند سال ِ دور و نزديك باور كرده ام كه هيچ چيز براي تو غيرممكن نيست. مثل تمام قول هاي ديگري كه داده بودي . قول دادي سيگار كشيدن را كنار بگذاري. گذاشتي. قول دادي دانشجوي ارشد باشي. از ماه ديگر هستي. قول دادي تنهايم نگذاري . . . . . . . . .
بگذریم ...
به عادت قديمي خودمان، به پاس نقطه ی آغاز اين عاشقانه كه از سطرهاي همين قاب هاي مجازي بوده است، اينجا برايت مي نويسم. در ابتداي "فردا"يي هستي كه چهار سال پيش در آن چهارديواري امين و گرم ، در آن رختخواب هميشه پهن و آن آغوش کشیدن های هميشه آماده نقشه اش را مي كشيديم. نمي دانم "ما" ي آن روز همين "من" و "تو" ي امروز هست یا نه، هرچه هست اما، من خشنودم و راضي. تو خشنودي و موفق. باشيم يا نباشيم.
مباركت باشد مرد.
*ــ/ اینها را که می نوشتم یادم نبود سالگرد همان نفرینی است که آن شهر دور را به زیر و بم عاشقانه مان پیوست کرد ...
گلدانه . هر روز که از خانه می زنم بیرون یاد حرف تو می افتم که گفتی در این شهر پلیسها نقش چوب لباسی خیابان را بازی می کنند. دمت گرم با این تشبیه. هر بار که کسی درست جلوی چشم هایشان لایی می کشد و حضرات در حال سیر و سیاحت آسمان هستند هوس می کنم پیاده شوم و پالتو ام را به دماغشان آویزان کنم.
وسمه ام . دل مان برای دل تان بی تاب است . کم پیدایی ام اگر ، به اقتضای مکان است . شده ایم شبیه آن شاهدخت زندانی در بلندترین اتاق بلندترین برج که هر از گاه گیس هایش را به امید شاهزاده ای، چوپانی، کارمند بانکی، چیزی افشان می کند به پایین و ... هیچ. گیس بریده هم هستیم آخر. نصیبمان همان هیچ است.
جناب هرمس مارانای بزرگ . سِر . در این قلعه که ما حبس ایم قاب شما هم فی ل تر است. گفتم که بدانید شما هم. چرایش را اگر می دانید بفرمایید ما هم اعمال کنیم. باشد که معتبر شویم.
سرمه . به کارت برس دختره ی لاوجدان ِ بیت المال خور ِ صد و هشتاد هزار تومانی.
سرطان شاید سرنوشت باشد ، یا اتفاق ، یا بدشانسی ، یا فقط هوس سلول هایمان برای دیوانگی ... اما سرطان سینه که شود ، سراغ این تپه ماهور های مرمری ِ تن آشوب که برود ، دیگر نامردی است ... بی انصافی است ... جنایت است اصلا ...
هروقت دیدی خوش نمی گذرد برگرد . بساطمان همان وسط به راه است ، دل مان به سامان ، خنده هامان باقی ... برگرد و باز هم دوشنبه ها مهمان شام و خواب و خنده و کولی بازیهایمان شو . بعد هم مثل همیشه پهن می شویم پای نود و عادل فردوسی پور به دومین بازی اش نرسیده به هفتمین پادشاه خواب و خیالمان می رسیم .
برگردی یا نه ، چشم به راهتیم.