... خـیـلـــــی دیــــــــر ............ ... ........... نه به اندازه ی کافی ...
کنار هم که بگذاری می شود الاکلنگ عاشقی ناتمام این روزهای من .
... خـیـلـــــی دیــــــــر ............ ... ........... نه به اندازه ی کافی ...
کنار هم که بگذاری می شود الاکلنگ عاشقی ناتمام این روزهای من .
شما را نمی دانم. من اما نمی توانم از کنار آنچه برایم جذاب است به سلامت بگذرم. مگر وقتی که به تمامی سیرم کرده باشد. مثالش هم می شود تورتولینی با قارچ و سس سفید .
*ــ/ "نمی توانم" کما فی السابق به معنی "نمی خواهم" است.
پیامبر خدا : نگریستن به صورت زنان زیبا رو و به سبزه بینایی را افزون می کند.
ــ دانشنامه! احادیث پزشکی ــ محمدی ری شهری ــ
*ــ/ !
مهربان تر باش.
از هشت سال درس ِ خوانده و نخوانده در این رشته ، یک غنیمت ِ باقی یادگار می برم : توانایی درک کردن آدم ها.
گاهی ردای قضاوتت را در بیاور ... کتاب قانونت را کنار بگذار ... چکشت را ختم دادرسی ِ متهمان ِ همیشه محکوم نکن ... چشم بپوشان ... درک کن ... مهربان تر باش ...
روز ا نه
شهرستان بازار "ضروریات" است. رقابتی هم اگر باشد بر سر آنهاست. دور نیست زمانی که هر "fast food" ي در اين شهر به چشم به هم زدني جمع مي شد ، بس كه سوت و كور مي ماند. بزرگترين كمبود اين روزهاي من هم كافي شاپ ي است با حداقل معيارهاي استاندارد و انقدر عادت كرده ام به نديدن حواشي مجلل كه ديدن فقط يك مغازه براي روغن و لوسيون و شير بدن مستم مي كند. همه ي اينها البته مقدمه اي است كه بنويسم اينجا پايتخت نيست كه به اولين نم باران نرگس ها شره كنند به خيابان هايش. كمتر كسي هم انگار نبودنشان را مي بيند. كمتر كسي به انتظارشان مي ماند. براي من اما كه عادت كرده بودم در همه سالهاي گذشته، افسردگي پاييزی ام را از هفته اي بعد از تولدم تا شروع فصل نرگس وجب كنم؛ تحمل نيامدنشان سخت است . فكر مي كنم حتي، كه بار تقصير طولاني شدن غم پاييزي امسال هم به دوش همين نيامدنشان است ...
خيال دارم بوته هاي نرگسي را كه جا به جاي حياط داشتم، گلدان نشين خانه ي جديد كنم. مي نشينم پاي اين "شهر فرنگ" و در جعبه ي "جستجو" ي آن بالا مي نويسم : تكثير نرگس . حاصلش مي شود چپ و راست لينك هايي از تكثير فيلم بازيگر نرگس ... فكر مي كنم انتقال گياه با تكثيرش فرق دارد لابد . مي نويسم : انتقال گل نرگس ... صفحه اول اين بار پر مي شود از كساني كه در انتظار ظهور فرزند نرجس اند ... مي خندم؛ از شهر فرنگ مي زنم بيرون . گوشه ي يادداشتهاي روزانه ام مي نويسم كه يادم بماند فردا از مرد عزيزي كه نيمي از كودكي ام خاطره ي حياط پر از گل خانه ي اوست، در اين باره بپرسم ... بي خيال دنياي مدرن و شهر ضروريات ...
روزهايم مي گذرند.
ماجرای عاشقانه هرکس برای گوش غریبه توالی اولین هایی است تکراری ، " که از هر زبان که می شنوی نامکرر است." ... داستان ها می توانم بگویم از هفده تیر ، اولین دیدار ... شش مهر ، اولین بوسه ... پانزده آبان ، اولین هم آغوشی . . . رویا اما ، جای دیگری است . آنجا که به گفت نمی آید ... نیمه شب شانزدهم به هفدهم آذر ... که من بگویم روزی که مقدر شدیم و تو بگویی نشانه و بخندیم به این جادویی که جادو نبود و بود ...
زمان زیادی است که به هیچ جادویی نخندیده ایم ... نشانه و تقدیر بهانه است . سالروز خندیدن هایمان پاس...
نشسته ام ، خیره به سال به سال بهار ِ زودخزان ِ تهران ، گیج و گم ِ سوالی که می رود و می آید : واقعا خاتمی مان اشتباهش را تکرار می کند ؟ بر می گردد ؟
این روزها، داستانک دلم را که بنویسم ، روزمرگی قصه های ملایمی می شود با شروعی کسل و نرم : "دو روز بی وقفه باران بارید." بی آنکه خواننده یا قهرمان قصه به امید اتفاق روز سوم بماند.
دلم می خواهد چیزی بگوید از جنس روزهایی که عاشق بوده است ... به زبان نمی آید اما ...
خوب یا بد ، ما از خانواده هایمان چیزی درباره عشق یاد نمی گیریم . از جامعه ی گرداگرد کودکی و نوجوانی مان هم . به اولین گزش عشق که می رسیم خام ایم . خمیره ای که شکل می گیرد ... کمی از دانسته هایمان ، کمی از محیط ، کمی از ابر و باد و مه و خورشید ، و بیشتر از اینها : از هم . از معشوق . از عاشق . از آنکه گره می خوریم با دلش ...
برای ده سال ، بیشتر یا کمتر ، او را شکل داده ای . "هست" عاشقانه ات را ساخته ای . دل اش را رام کرده ای . عادت داده ای ... قلبش را چنان پرداخته ای که خواسته ای... پا به پايش آمده اي ... حالا می روی و انتظار داری دیگرانی قانعش کنند که "شازده کوچولو داستان زیبایی است اما هرکسی دیر یا زود می فهمد نمی تواند با آن زندگی کند . او فهمیده است . تو هم بفهم . " ...
بفهم ؟ همین ؟
سرکار خدایی که وجود دارید !
اینجانب شخصا هرگونه بار شکست عاطفی ، عشقی ، روانی و امثالهم را با کمال میل به دوش می کشم ، اگر از من انتظار نداشته باشید کمترین مقداری از این مسایل را در زندگی اطرافیانم تحمل کنم. متمنی است سهم آنها را هم به بنده ی حقیر حوالت کنید.
*ــ/ رونوشت : وابستگان عاطفی ِ عزیز مربوطه.
درد آشنا که می پیچد زیر دلم هجوم می برم به سمت تقویم و چشمم که می افتد به نشانه های تکراری صفحات این ماه آرام می شوم. فکر می کنم بعد از تمام روزهای سختی که گذرانده ام ، این دل مجروح تسلی ناپذیر می تواند فقط ناشی از یک دوره ی ماهانه ی دیگر باشد. می شود هفته ی بعد روی صفحات همین تقویم بنویسم تمام شد. که من باز همان آرام ِ سخت ِ بی حاشیه ام ... فکر می کنم همه ی این دوره هم درد نیست. گاهی شادی است ، گاهی آرامش ، گاهی نفسی به آسودگی ... فکر می کنم سالیان دراز زنانی به هزاران دلیل ریز و درشت ، چه پایان هراس نطفه بستن یک خیانت ، چه فرار از زهر یک هم خوابگی اجباری ... سالیان دراز زنانی فرارسیدن این درد ماهانه را انتظار کشیده اند ، جشن گرفته اند ، خواسته اند ... چنان که من در این روزهای درد ...
به انتظارم که همه ی این بغض و درد و دلشوره به اولین قطره ی خون تمام شود ...
ــ میان صحبت ــ
چیزی هست که به اندازه ی عاشق شدن انسان را آسیب پذیر کند ؟
همین می شود که دنیا دست دلالان اسلحه است و ما نشسته ایم به عزای محبت های نداشته یا از دست رفته ...
بس است سرمه.
ـــ میان صحبت ـــ
می گویم بیست و چهار ساعت کامل خاموش بودم و بعد فقط یک اس ام اس داشتم از تو. اگر تو هم سراغم را نگرفته بودی حقش بود خودم را حلق آویز کنم.
ناز می کنم. نازم را می کشد. می خندم. زهر می خندم.
ناز کردن دردی را دوا نمی کند. خندیدن هم. شانه بالا انداختن هم. نفس نفس می زنم و سعی می کنم همه ی فکرم را بدهم به سرعت تردمیل و باز هم شوری اشک زیر زبانم راهش را از شوری عرقی که می ریزم جدا می کند.
بعد مدتها بغض می شکند.
گریه می کنم.
...
زنها سخت تر از مردها به رختخواب ممنوعه می روند ؟ من تصحيحش ميكنم. زنهايي كه براي خود حداقلي از ارزش انساني قائلند سختتر به رختخواب ميروند. هيچ ربطي هم به آن عفت و ارزش اسلامي كه اساس فرهنگ سنتي ماست ندارد. ربطش فقط و مستقيم به طرز تلقي صدها سالهي مردان ماست از همآغوشي ، كه انگار لذتش سهم انحصاري شان است، به حكم غريزهاي كه طبيعت فقط به آنها داده است. قرنهاست كه زنان ما دادهاند و مردان ما كام گرفتهاند و انگار نه انگار كه اين ميان كنش و واكنشي است كه به يكسان اتفاق ميافتد و به يك شيوه بر هر دو بدن اثر ميگذارد و به يك نوع لذت ختم ميشود.
به گمان من هم _ زن تحصيلكردهي امروزي بيقيد _ زني كه بخواهد عزت نفسش را نگه دارد به این آساني به رختخواب نميرود. انتخابش را محدود ميكند ، وسواس به خرج ميدهد ، خودداري ميكند ... و فقط زماني براي فرونشاندن هوسش به بستري غريبه ميرود كه احترامي كامل و انساني به تناش و لذت تناش و حقش براي مزه كردن اين لذت گذاشته شود ؛ به گمانم براي همين است كه ما زنها سالهاست عشق را پيش شرط ورود به بستر مردانهاي كردهايم ... كه محبت واقعي مرد بزرگترين تضمين حفظ اين احترام است ...
اين روزها اما ، به لطف مرزهايي كه برداشته شده ، رازهايي كه به زبان آمده ، تمنايي كه آشكار و باور شده ، تابوهايي كه شكستهايم ، لذتي كه ثابت كردهايم ، حقي كه گرفتهايم ، مي توان مردي را يافت كه خواستنش ، همراه خواسته شدني باشد متقابل و مي شود بي هراس تلقيهاي حقير گذشته در بستر لذتي آرام گرفت برابر و دو نفره ...
پيش شرط، احترام است. اگر تضمين شود لذت و هوس و تنوعطلبي زن و مرد نميشناسد ... ميشناسد ؟
...
*ــ/ نوشته من شاید چندان به پست کیوان ربط ندارد . کیوان خیانت را بطور کلی هدف گرفته ، من اما صرفا ذهنم دنبال هم آغوشی های یک شبه است . انگیزه ی نوشتنش هم کاملا شخصی است . یادآوری یک تجربه ی قدیمی است شاید .
بهايات را دادهام. بهايات را هنوز ميدهم. بهايات همين دل رسوبكردهاي است كه عشق را هم انكار ميكند. بهايات همين زن تنها و سختي است كه هيچ چيز براي از دست دادن ندارد ديگر.
بخاطر اينها نيست اما، كه يادت را بعد اينهمه وقت در گوشهاي نگه داشتهام هنوز. بعد اينهمه وقت از آن همجواري قراردادي چند ساعته. اسمت را، آرامش سرد صدايات را، بي خيالي حركاتت را، و ديواري كه دور خودت داشتي و آن روز خيال ميكردم ذات چنين ديدار بيگذشته و بيآينده اي است و بعدتر فهميدم نيست ...
اگر امروز اسمت را ميان انبوه اين نامههاي خوانده نشده نميديدم آماده بودم كه باور كنم شبح لغزاني بودي كه آمدي، ساييده شدي، رفتي ... و زندگيام را به قبل آن بعدازظهر تابستاني و بعد آن تقسيم كردي ...
خواستم بدانی ــ یا شاید بدانم ــ که من بهاي آن ديدار را دادهام. سخت دادهام. ميدهم. گران ميدهم ... و دیوانهوار است لابد ، اما ... مطمئن نيستم اگر به آن بعدازظهر تابستاني برگردم باز هم اين بها را نخواهم داد ...
...
دلم برایت تنگ نمی شود ...
دلم برایش تنگ نمی شود ... باور کن سرمه . این دروغ را هم باور کن .
*ــ/ گمانم اولین باری است که نوشته ای را می بندم . امیدوارم تکرار نشود .
*=/ می رویم به جهنم .
من براي استدلال كردن آفريده نشدهام. براي غصه خوردن هم. براي پشيمان شدن هم. براي تصميم گرفتن هم ... سر تا ته زندگيام مي تواند همان يك لحظه باشد كه ميايستم كنار پنجره به تماشاي ماه. يا قد يك بلال خوردن در پارك روبروي خانه. يا همهاش اندازهي رقصيدن با ويولن بيژن مرتضوي ... من آدم روزهاي كوچك و لحظههاي كوچكم ... اشتباه اول شاید وقتي است كه بزرگام ميكنند. شايد هم خودم وانمود ميكنم كه بزرگم. شايد همهاش پاي من باشد. شايد هميشه ديگرانند كه ضربه ميخورند. شايد تقاصش را يكي از همين روزها پس بدهم ... نمي دانم . من براي دانستن آفريده نشدهام ... نخواه كه بزرگ باشم . من فقط يك "كوچك" خوش ام .