تبليغاتX
premenstrual syndrome

premenstrual syndrome

 

از search که چیزی عایدم نشد . کسی می تواند درباره ی "روش انجام تحقیق کیفی" مطلبی کاربردی به من معرفی کند ؟ بطور اورژانس البته نحوه ی نگارش و فرمت پروپوزال طرح کیفی مورد نظرم است.

 

*ــ/ متاسفانه در مرز جنون نمی شود پروپوزال طرح کیفی نوشت. بهمین دلیل تا اطلاع ثانوی به مرز عقل نقل مکان کردیم.

*=/ نتیجه ی امداد قبلی به شرح زیر اعلام می شود : با توجه به برایند نظرات و نگاه عاقبت اندیش به جیب مربوطه ، ال سی دی سامسونگ در مرحله ی خریداری است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 18:51  توسط سرمه  | 

 

برای مدت ده سال پرسش اساسی او در پایان سخنرانی هایش این بود : " خدا خاموش است. چه کنیم که انسان خفقان بگیرد ؟ "

 

*ــ/ به یاد نیدلمن ــ مجموعه "مرگ در می زند " ــ وودی آلن ــ حسین یعقوبی ــ نشر چشمه

*=/ گمانم این روزها درباره ی این قاب مصداق دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 12:53  توسط سرمه  | 

 

اینجا که ایستاده ام مرز جنون من است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 9:0  توسط سرمه  | 

 

بهایی ست که می دهم ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 9:51  توسط سرمه  | 

 

همه‌اش مال من بود. درست. درد اينجاست اما ، كه همين همه‌اش مال من بودن كلافه‌ام مي كند گاهي. من را نمي شود يك‌سر توي بغلت نگه داري و يك‌ريز بگويي دوستت دارم. گه گاه بايد رهايم كني كه بروم و چرخي بزنم و مستي كه از سرم پريد دلم برايت غنج بزند و برگردم به حلقه ي گرم دست‌هايت... خطر اين كه منتظر نمانده باشي يا حلقه‌ي دست‌هايت به گرمي قبل نباشد به جاي خود باقی. بهايي ست كه مي‌دهم.

 

*ــ/ رونوشت : ای همه‌ی آغوش‌ ِ پس از بیست و دو سالگی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 22:58  توسط سرمه  | 

 

گمانم بشود سال‌هاي تب و تاب عاشقانه‌ام را دو بخش كنم. سال‌هاي قبل بيست و دو سالگي كه حقم بسيار بيشتر از آزاری بود كه به نام عشق به روزهايم تحميل شد ، از آن مردهاي نيمه‌مرد و نامرد ... و سالهاي بعد بيست و دو سالگي كه ظرفيتم بسيار كمتر از آن خالصانه‌تريني بود كه به ذره ذره زنانگي‌ام هديه شد ، از مردهاي تمام ِ مرد.

فرض كه بشود گفت رابطه‌ي علت و معلولي هم هست ميان اين دو . نتيجه يكي ست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 19:20  توسط سرمه  | 

 

سخت است فهمیدنش که این حس که این روزها پهن شده لا‌به‌لای لحظه هایم ، استقلال است یا تنهایی ؟ ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 5:23  توسط سرمه  | 

 

نه ماه به حرف کم است ... به عمل ، نو به نو لذت و هراس تازگی است به قامت ذهن ... به خیال ، عمر به عمر نوبرانگی آرامش است زیر دندان دل ...

پا به ماه ایم ... وقت فارغ شدن است ؟ ...

 

 

*ــ/ واضحا بی ربط : گمانم در آن ۱۷۱ معلوم الحال، لحن شوخی که خواستم قاطی قلمم کنم رنگ و بوی تمسخر و توهین به خود گرفت. اشتباهم را می پذیرم و متاسفم. عمدی در کار نبود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 15:25  توسط سرمه  | 

 

حالا تو جاي چاقي بگذار "هرچه". نمونه اش اينكه در كسوت يك موجود بيمارستان ديده هيچ بدطبع نيستم. دربرابر من مي توان از استخوان هاي دو نيم شده و دل و روده ي بيرون ريخته و بيني قاچ قاچ شده و جمجمه له و لورده و مغز لزج لا‌به‌لايش صحبت كرد و من بدون خم به ابرو آوردن به خوردن غذاي محبوبم ادامه مي‌دهم. اما واي به وقتي كه كسي از بوي بد عرق فلان بيمارش حرف بزند... تعميمش هم مي شود وقتي كه همه‌چيز آماده‌ي يك بوسه‌ي لذت‌ناك خمار است و لب كه مي خواهي بگذاري بر لب داغ و حريص طرف چشمت مي‌افتد به رد سياه يقه‌ي پيراهنش ... براي من ماجرا تمام است. به سختي ممكن است اين آدم را دوباره بخواهم.

عكسش هم طبعا صادق است. چه بسيار مردهايي كه يك پره گوشت اضافه يا يك گذر بوي غيرخوب ( نه حتي لزوما بد _ شخصا مي توانم در گذشته ام نام ببرم بارهايي را كه بوي روغني كه براي موهايم استفاده مي كنم و غفلتا يادم رفته استتارش كنم پارتنرم را پس زده است ) يا سايه اي از مو بر دست و پاي زني هوسشان را به آني فرونشانده است.

بحث بر سر سليقه‌ي شخصي من و شما و قراردادهاي بين ما و پارتنرهايمان نیست اصلا... طبعا... ماجرا فقط لزوم توجه به نكات ريزي است كه اهميتشان گاهي در ملاحظه اي كه پارتنرمان براي بيانش به خرج مي‌دهد گم مي‌شود. مساله فقط همين است :  اشارات گذراي هم را جدي بگيريم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 19:39  توسط سرمه  | 

 

مي داني؟ از اين دست مردها زياد ديده‌ام. اولين باري كه به آنها مي گويي بهتر است كمي وزنشان را كم كنند _ اگر انقدر بالغ باشند كه حرفت را نگذارند به حساب بهانه‌جويي _ خيال مي كنند روي دلت مانده كه قامت و اندام روي فرم دوست پسرت را بكني توي چشم ديگران و آخرين باري كه همراهت آمده‌اند مهماني حسرت كشيده‌اي و دلت مردي حسادت برانگيزتر خواسته ... باور نمي‌كنند ماجرا چقدر حياتي‌تر و عميق‌تر از اينهاست ... كه آخر يك شب عاشقانه كه مي‌رسد به رختخواب ، آن طبقه طبقه چربي و گوشت كه مي تواند آب يخ شود بر هوس داغ تن به كنار ، نيمي از تمركز و تلاش دخترك بيچاره هدر مي‌رود براي غلبه بر زور جاذبه و ميان آن ريه و دنده و دل و روده ي تحت فشار و بهم پيچيده چه جايي مي ماند براي لذت ...

بعد دخترك كه تركشان كرد و مهماني بعدي دوست پسر جديد خوش قامتش را همراه آورد لابد مي خواهند بنشينند و پشت سرش صفحه بگذارند که امان از جماعت سطحي ظاهربين.

 

*ــ/ طبعا اين نوشته در تخطئه‌ي افراد چاق نيست _ شخصا اگر فقط كمي به خودم سهل بگيرم مي شوم از آن دسته آدمهاي پت و پهن ، در تخطئه‌ي مردان چاقي كه پارتنر راضي و خشنود دارند هم نيست _ بماند كه گمان نكنم هيچ‌كس چاقي را تاييد كند ، صرفا در باب آن دسته از مردهايي است كه اشارات نرم و نازك طرف مونث ماجرا را كه سعي دارد بدون ايجاد ناراحتي يا خدشه اي بر اعتماد به نفس مردش متوجهش كند ، ناديده مي گيرند يا پشت گوش مي اندازند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 11:38  توسط سرمه  | 

 

دل لنگ مي زند . در اين دالان ها كشان كشان راه مي رود و ديده اي آنها كه لنگ مي زنند طوري راه مي‌روند كه انگار هيچ روز خدا لنگ نزده اند ؟ كه انگار دنيا به هيچ جايشان نيست ؟ كه انگار كشان كشان تر از شمايي كه لنگ نمي زنيد نيستند ؟ كه يعني كنار باش . نيازي به كمكت ندارم ؟

دل لنگ مي زند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 21:22  توسط سرمه  | 

 

قرار می شود هفته ی بعد با اصلاحیه برگردد. کاغذها را که جمع می کند عذاب وجدان گرفته ام. به خودم می گویم تقصیر من نیست که نقص پروپوزال اش چنان گل و گشاد است که من هم می بینمش. از در که بیرون می رود برای خلاصی از عذاب وجدان قانون وضع می کنم : تا وقتی دانشجویی وظیفه داری تا حد امکان از زیر کار در بروی. وقتی مسوول دانشجویان شدی وظیفه داری تا حد امکان اجازه ندهی دانشجویی از زیر کار در برود.

 

*ــ/ همه ی شکلک های نان به نرخ روز خور دنیا !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 20:12  توسط سرمه  | 

 

ال سی دی یا پلاسما ؟ مساله این است.

 

*ــ/ هم اکنون ــ با قید دو فوریت ــ نیازمند یاری تان هستیم.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 22:18  توسط سرمه  | 

 

تو تنها نمی مانی ، ای مانده بی من ...

 

*ــ/ گمانم می شود علیه اهورا ایمان و احسان خواجه امیری بخاطر سرودن و خواندن این ترانه ی نابود کننده ادعای خسارت کرد.(ر.ک : ۱۷۹)

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 9:39  توسط سرمه  | 

 

امریکا هیچ وقت کشور مورد علاقه ی من نبوده است. اگر روزی بخواهم از این قلمرو بروم ترجیح میدهم  ــ علی رغم مشکلات مهاجرت ــ کشور اروپایی کوچکی را برای زندگی انتخاب کنم. با این حال هربار انتخابات ریاست جمهوری امریکا برگزار می شود فکر می کنم خوش به حال کسانی که می توانند در این کشور رای بدهند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 8:9  توسط سرمه  | 

 

ماجرا این است که کسی تصمیم گرفته ناگهان زندگی من را که در یک سال گذشته خرامان خرامان گز می کرد بگذارد روی دور تند. همه چیز با چنان سرعتی می گردد که سرگیجه گرفته ام ... که هر لحظه منتظرم از مدار خارج شود.

می روم ، می آیم ، جمع می کنم ، باز می کنم ، بر می دارم ، می چینم ، دل می کنم ، می لرزم ، ذوق می کنم ، زخم می خورم ، دلداری می دهم ، ترمیم می شوم ... و باز و باز و باز ... تمام نمی شود.

راستش این است که اسباب کشی از خانه ی پدری و باقی حاشیه است. اصل این است که دارم از این شهر لذت و درد می روم. هشت سال زندگی ام را می گذارم ته انباری خانه ، خودم را برهنه و خالی بر می دارم و می روم.

اسمش "طرح" است ، ذاتش "گذر" ...

می گذرم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 5:58  توسط سرمه  | 

 

اینهم از نود قسمتی وزارت کشور. سازندگان مجموعه های طنز درس بگیرند لطفا.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 20:33  توسط سرمه  | 

 

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 6:33  توسط سرمه  | 

 

می گوید بی ریشه. می گوید چطور ممکن است دلت تنگ نشود برای اين همه. لبخند می زنم. نمی گویم بزرگ می شوی. نمی گویم یاد می گیری دل به چیزی نبندی... که اصلا خوبی جا به جا شدن به همین چیزهایی است که یاد می دهد... که من را درد کندن از خانه ی روزهای نوجوانیم بزرگ کرد...

وگرنه مگر می شود آدم دلتنگ این خانه نشود ؟ دلتنگ صبح مه آلود تپه ی روبرو... دلتنگ شمعدانی های حیاط... قاب  سرخابی گل های کاغذی دویده بر شیروانی... درخت نقره فام  زیتون... برق سبز برگ های لیمو و نارنج... لادن های تابستان  و نرگس های زمستان باغچه ی دور مهتابی... شکوفه های  بهارانه ی پشت پنجره ی آشپزخانه... حتی صدای تار  همسایه، وقتی دل دنبال بهانه ای ست برای هق هق...

 

مگر ممکن است تنگ نشود برای این همه ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 16:25  توسط سرمه  | 

 

واقعا حقوق ماهانه ی ۲۱۰ هزار تومان بعد هفت سال و نیم درس خواندن زیاد است که می شود ۱۸۰ هزار تومان ؟ حضرات هنگام تصویب این رقم ها خنده شان نمی گیرد ؟ ! ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 12:2  توسط سرمه  | 

 

ناراضی بودنت فریب قصه است. این را صبح که آهسته می خزی در آغوشم و دل ام را بوی آغوش غریبه پس می زند نمی فهمم. به دلم امر می کنم یک شب ناگزیر را به آنهمه عاشقانه ببخشد. بعدتر کسی سر می رسد که از سر دلسوزی بگوید پا پی ات نشوم ... که دل ات با دخترک است ... که اگر می خواهم نگهت دارم بگذارم قصه را تا هر کجا می خواهی بروی ...

از خواب که می پرم سلول هایم از بیزاری و خشمی که در رویا تجربه کرده ام مرتعش است. یادم می آید فقط ، که ایستاده بودم مقابلت و سرت فریاد می کشیدم که چرا فکر می کنی حق داری دو نفر را هم زمان بخواهی ... چرا فکر می کنی اجازه داری من را هم زمان با او داشته باشی ...

بیداری که نرم نرم جای کابوس را می گیرد از تشویش تاویلش می لرزم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 10:0  توسط سرمه  | 

 

دراز کشیده ام تا از نگاه دیگران در امان باشم. نگاهی که نمی فهمم چرا بیشتر تحقیرآمیز است تا از سر همدردی. منتظر توام که انگار هنوز و با تمام این قصه ها که سرمان آورده اند، تنها کسی هستی که با منی ... وقتی می آیی اما، حاضر نمی شوم ببینمت. انقدر زیر لحاف می مانم تا دیگران صدایت می کنند. می روی که برای یک شب شوهر زن دیگری باشی ... میان هلهله ی اطرافیان و سکوت ناراضی خودت ...

مانده ام بعد اینهمه وقت "لیلا"ی مهرجویی چطور راه به خواب من پیدا کرده است ...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 12:17  توسط سرمه  | 

 

اگر می دانستم هنوز در این کوچه ها قدم می زنی ، گاهی گلدانی پشت پنجره ام می گذاشتم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 20:50  توسط سرمه  |