حالا تو جاي چاقي بگذار "هرچه". نمونه اش اينكه در كسوت يك موجود بيمارستان ديده هيچ بدطبع نيستم. دربرابر من مي توان از استخوان هاي دو نيم شده و دل و روده ي بيرون ريخته و بيني قاچ قاچ شده و جمجمه له و لورده و مغز لزج لابهلايش صحبت كرد و من بدون خم به ابرو آوردن به خوردن غذاي محبوبم ادامه ميدهم. اما واي به وقتي كه كسي از بوي بد عرق فلان بيمارش حرف بزند... تعميمش هم مي شود وقتي كه همهچيز آمادهي يك بوسهي لذتناك خمار است و لب كه مي خواهي بگذاري بر لب داغ و حريص طرف چشمت ميافتد به رد سياه يقهي پيراهنش ... براي من ماجرا تمام است. به سختي ممكن است اين آدم را دوباره بخواهم.
عكسش هم طبعا صادق است. چه بسيار مردهايي كه يك پره گوشت اضافه يا يك گذر بوي غيرخوب ( نه حتي لزوما بد _ شخصا مي توانم در گذشته ام نام ببرم بارهايي را كه بوي روغني كه براي موهايم استفاده مي كنم و غفلتا يادم رفته استتارش كنم پارتنرم را پس زده است ) يا سايه اي از مو بر دست و پاي زني هوسشان را به آني فرونشانده است.
بحث بر سر سليقهي شخصي من و شما و قراردادهاي بين ما و پارتنرهايمان نیست اصلا... طبعا... ماجرا فقط لزوم توجه به نكات ريزي است كه اهميتشان گاهي در ملاحظه اي كه پارتنرمان براي بيانش به خرج ميدهد گم ميشود. مساله فقط همين است : اشارات گذراي هم را جدي بگيريم.