تبليغاتX
premenstrual syndrome

premenstrual syndrome

 

نازنین یار . کمی فکر می خواهد فهمیدن اینکه تو دوست منی، نه همسرت. و احتمالا من دلم نمی خواهد مردی که در زندگی روزمره هیچ ربطی به من ندارد ، جز شوهر تو بودن ، جزییات زندگی ام را بداند.

 

*ــ/ خودم هم از این شمارش معکوس برق آسا کلافه ام. تحمل کن.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 14:23  توسط سرمه  | 

 

مادر ــ حواسش نیمی به درسی که می پرسد و نیمی به هزار و یک چیزی که حواس هر مادری پی آن است :

ــ خب ، حضرت محمد از چه قبیله ای بود ؟

پسر ــ حواسش نیمی به درسی که نخوانده و نیمی به بازی دزدان کاراییب که هوش از سرش برده :

ــ از قبیله ی سرخ پوستان .

 

*ــ/ این سوال و جواب واقعی در این وانفسای روحی چنان مرا خنداند که دلم نیامد ننویسم !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 10:56  توسط سرمه  | 

 

سخت است باور اینکه کسی به این درخت پایبند مانده است. اما تو مانده ای و گمانم همین پایبندی اول دوراهی است . همان است که ما را از هم جدا می کند . من را که فقط هرازگاه خبری از این چتر می گیرم که یادم بیفتد خیال های خام کودکانه ام یکسره رویا نبوده اند و تو که سرسخت زیر این چتر ایستاده ای و برای به باور رساندن ریز و درشت آن خیال های براق و صاف می جنگی . می جنگی و هنوز از پا نیفتاده ای .

بگذار راستش را بگویم . شاید به خوش شانسی دیگرانی نبودم که هرگز در طول زندگی شان با کسی که مانده و جنگیده برخورد نمی کنند . کم کم درخت و لیموهایش را می گذارند کنار رویای خلبان شدن، محض خوشی خاطر و بس. من اما برای همه ی عمر خاطره ی کسی را همراه خواهم داشت که همان بوده که من نتوانستم باشم . همان مانده که من نتوانستم بمانم . به عهدی وفادار ، که من زیرپا گذاشتم ... که تا امروز فکر می کردم ناگزیر بودم و حالا می دانم راهی بوده که من نتوانسته ام بروم .

بمان . بجنگ . سپر نینداز . شاید هم روزی یکی انقدر خوش شانس باشد که قبل یکسره باختن این جنگ با تو آشنا شود . که آنچه را من ندانستم از تو بیاموزد و بماند . شاید کسی انقدر خوش شانس باشد که مجبور نشود همه اش را نفی کند ... خودش را و تمام باور هایش را ... فقط برای بقا ... آنهمه سخت که من مجبور شدم ... که من یکسره باختم ...

 تو دلیل همه ی آنهایی هستی که فردا را روشن می دانند . به بودن ات بناز.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 19:16  توسط سرمه  | 

 

هنوز و همیشه زیر چتر زرد و سبز لیموهای این درخت ، همان دیوانه ی سیزده ساله ای هستم که می خواست همه ی کتاب های دنیا را به بریل برگرداند تا کسی از لذت خواندنشان بی بهره نماند. همان نوجوانی که مصمم بود روزی در آینده پزشک کودکانی باشد که علمش را بردارد و در پرت ترین بیابان این خاک خرج بی پناه ترینشان کند. همان که هنوز "مستی" را فدای "بقا" نکرده بود.

می فهمم ات. بفهم ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 12:23  توسط سرمه  | 

 

من خودخواهم. نزدیک که می شوی یادت باشد اگر راه سومی پیدا نکنم، هر آن ممکن است به خاطر خودم به تو آسیب برسانم.

 

*ــ/ این را باید بدهم پشت لباسم بنویسند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 20:44  توسط سرمه  | 

 

هفتاد قلم نقص اخلاقی هم که داشته باشم، از یک عیب مبرا هستم. زنجیر غیبت و عموزنک بازی همیشه به من ختم می شود.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 19:2  توسط سرمه  | 

 

اساسا بلایی است که دامن گیر افراد بی فکر می شود. در تاریکی تونل می فهمند چراغها خراب است.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 12:40  توسط سرمه  | 

  به بیست و نه سالگی نزدیک می شوید. عقل را روشن کنید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 13:30  توسط سرمه  | 

 

گمانم باید به سوگندنامه ی پزشکی اضافه شود :

سوگند یاد می کنم از بوسیدن دیگری مادامی که سرما خورده ام اجتناب ورزم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 9:13  توسط سرمه  | 

 

ماجرا برد و باخت نیست. ظرفیتم برای "رنگ شدن" پر شده است.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 22:49  توسط سرمه  | 

 

جهت رفع شبهه :

این غلط چنان اعتماد به نفسی همراه داشت که بنده هم به شک افتادم که شاید از دوره ی دقیانوس ی ما به این سمت دیکته ی این کلمه مثل خیلی از کلماتی که با طا نوشته می شدند تغییر کرده است . بهترین مرجعی که پیدا کردم کتابهای بخوانیم و بنویسیم دبستان است که لابد قرار است املای درست کلمات را به کودکان ما یاد بدهد . در کتاب بخوانیم کلاس پنجم دبستان "طراوت" را با طا ملاحظه بفرمایید .

دیگر اینکه برج میلاد به نظر من شبیه میخ است . برج مونیخ و کوالالامپور هم شبیه میخ است . شاید در مهندسی ِ اینها تفاوتی باشد که من ندانم اما به گمانم نماد یک شهر را باید از دور و بدون دانش مهندسی شناخت . وقتی ما بنای زیبایی مثل برج آزادی داریم من دلیل تغییر نماد شهر را به یک میخ نمی فهمم . همین .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 8:43  توسط سرمه  | 

 

 

 حضرات محترمی که اصرار دارید نماد تهران را از برج زیبای آزادی ( شه یاد ) به میخی که ساخته اید تغییر دهید، امیدوارم برج ساختنتان به بدی دیکته نوشتنتان نباشد.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 20:4  توسط سرمه  | 

 

رانندگی در ترافیک یک بازی " برنده ــ برنده " است. تا وقتی این را نفهمیم تهران همینی که هست می ماند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 11:14  توسط سرمه  | 

 

از هزاران زنی که فردا

پیاده می شوند از قطار

یکی زیبا

و مابقی مسافرند.

                                                         ــ عباس صفاری ــ کبریت خیس ــ

*ــ/ تا اطلاع ثانوی عباس صفاری .

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 9:43  توسط سرمه  | 

 

حکایت به حکایت اگر پیش برویم  نوبت قصه ی محبوب دوران کودکی من است. تیستوی سبزانگشتی با آن چشم های آبی و حلقه حلقه موهای طلایی و روح زنده ی پر جنب و جوش که پشت میز مدرسه که می نشست و صدای معلم که بلند می شد خوابش می گرفت و تا به خودش بیاید هفت اقلیم ِ هفت پادشاه را طی کرده بود. حکایت من است که پای بحث جدی که می آید وسط ، انگار که لالایی یا قصه ی شاه پریان ، پلک هایم سنگین می شود و هنوز به گل بحث نرسیده خوابم می برد . دامنه اش هم چنان وسیع است که از کلاسهای درس و راندهای بیمارستان تا پچ پچ های عاشقانه را در بر می گیرد... حالا درس و مدرسه به کنار ، جای زمزمه های شنیدنی دلدار را که از دست می رود چه چیزی می تواند پر کند ؟ ... اصلا همه ی اینها به کنار ، دلدار را تصور کن که میان تب و تاب و شور و شوق عاشقانه اش ناگهان چشمش می افتد به من که خوابم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 21:57  توسط سرمه  | 

 

در راستای خودتخریبی: ای همه ی کسانی که فکر می کنید سرمه، بانوی خوددار و متشخصی است، آن دخترک در هم ریخته که دارد در صف اول کنسرت از گرما و گریه از حال می رود، من ام. 

 

*ــ/ ز شیر شتر خوردن و سوسمار ، عرب را به جایی رسیده ست کار ... که تاج کیانی در برابرش هیچ است جناب فردوسی! اجازه بفرمایید آرزو کنیم در کودکی به ما هم شیر شتر و سوسمار خورانده بودند.

*=/ آرزومه ، که در رو وا بکنی بیای تو خونه ... مساله این است ! 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 19:43  توسط سرمه  | 

 

نقد  ی  نه

تصمیم برای نوشتن این ها ساده نبود . حالا که گرفته ام اما ، می خواهم همه ی آنچه هست بنویسم . می خواهم همان قلمی را که "سرمه" را ساخته به کار بگیرم و خرابش کنم ... یا شاید پرداخته اش کنم ... تصحیحش کنم ...

اینجا مقابل آینه ایستاده ام و بگذارید بگویم "سرمه" ای که می بینم از دور زیباست ، نه از نزدیک . "سرمه" ای که می بینم جایی در گذشته خودش را نقد کرده ، آنچه را نباید دور ریخته ، آنچه را باید شکل داده و تمامش را ، خوب و بد ، پذیرفته ، اما فراموش کرده در روند پویای زندگی رفتار و منش هم فعال و شکل پذیر می شود و نیاز به نقد پویا دارد . راستش این است که سرمه ای که می بینم انقدر خودش را درگیر روابط اجتماعی و کنش های متقابل کرده که روند ترمیم و بهبود فراموشش شده ... و یا نه ... انقدر روی بخشی از ضعف هایش متمرکز شده که کنترل باقی از دستش در رفته است ...

ای همه ی روابط عاشقانه و دوستانه و اجتماعی و شغلی ! مدتی دست از ورجه ورجه کردن در اطراف این دخترک بردارید . سرمه باید اول تکلیفش را با خودش روشن کند .

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 20:12  توسط سرمه  | 

 

من را در بغلت از تمام دنیا قایم کن . این همه ی چیزی است که می خواهم .

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 13:53  توسط سرمه  | 

 

اسمش را گذاشته ایم "غوره" . برای او که همیشه شیفته ی ماشین های شاسی بلند بوده این یکی ، با آنهمه پولی که پایش داده ، حکم ناموس دارد . پولی که با سه سال کار سنگین و نفس گیر زیر تیغ آفتاب آن زمین نفرین شده جمع شده است . پولی که قرار بود بعد اینهمه وقت خانه ی کوچکی شود برای جا دادن عاشقانه هایمان ، که به لطف رییس جمهور به همین یک "غوره" هم به زحمت قد داد .

برای من اما این ماشین نماد تک تک لحظات سه سالی است که گذرانده ام . نمادی رد پایی که بر عاشقی بکرمان گذاشته  و نمی دانم گذر زمان کمرنگش خواهد کرد یا نه . نماد سینه سینه دلتنگی و تنهایی و دلشوره های بی پایان برای مردی که دیوانه وار می پرستیدمش ... "غوره" یادگار رویایی است که نمی دانم عاقبت به باوری ختم می شود یا نه ...

 

*ــ/ مبارکت باشد مرد .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 11:55  توسط سرمه  | 

 

اساسا پی بلیت گشتن برای ما خیر است . نشان به آن نشان که بلیت افرا ختم شد به ناز خاتون ی  که روز و شبمان به هم گذشت در این چند ماه . حالا هم از رو نمی رویم و یک هفته مانده به عید فطر می افتیم پی تور و بلیت کنسرت کذایی ابی در سواحل عربی خلیج فارسی ! کسی می داند هنوز می شود بلیتش را گیر آورد یا نه ؟

 

*ــ/ با هفتصد هزار تومن چه کارها که نمی شود کرد . حالا اما مجبورم اینهمه پول را بریزم پای لذت یک شب که فقط بتوانم در کنسرت خواننده ی محبوبم قر بدهم . خدا لعنت کند باعث و بانی این خفت را .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 12:31  توسط سرمه  | 

 

به عنوان کودکی از قماش محنت کشیده ی "فرزند اول خانواده" همیشه مقایسه شده ام . با آشنا و غریبه . از همان سالهای کودکستان و "بادکنک سمت راست را رنگ کنید" تا نوجوانی و رتبه ی کنکور و حتی ازدواج ِ نکرده !

خیال می کردم انقدر تکرار شده که یاد گرفته باشم جا خالی بدهم . خیال می کردم محال است دیگر چیزی شبیه این آزارم بدهد . حالا اما برای اولین بار دارم زهر مقایسه شدن با فرزندان دیگر را می چشم . طعم شیرین موفقیت کسانی که شیفته وار دوستشان دارم اما با مقایسه ی ناخودآگاه و غیرمحسوس ِ پیش آمده که خوب می دانم عمد نیست و فقط ریشه در نگرانی اطرافیانم دارد ، تلخ می شود .

در کنار خواهری دو سال کوچکتر که همیشه باعث افتخار پدر بوده و این روزها دوره ی رزیدنتی اش را در بهترین دانشگاه کشور آغاز می کند و برادر تازه بالغی که درس و تفریحش همه به قاعده است ، من ، با وجود تمام قابلیت ها و موفقیتم ، نقش فرزند معتاد خانواده را بازی می کنم که همیشه مایه ی نگرانی و البته سرافکندگی است .

می گذرد . می دانم . اما روزهای سختی است .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 10:21  توسط سرمه  | 

 

شاعر میگه :    یکــی  یــه  دونــــه     ،      امشــب  شـب  جنــونــــه     . . .

 

*ــ/ من همیشه از خلایق یک قدم عقبم . این است که این روزها با  "  وای  ،  وای  ، اگـــه بـــری مـی مـیــرم  "  نوجوانی می کنیم .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 1:14  توسط سرمه  |