نازنین یار . کمی فکر می خواهد فهمیدن اینکه تو دوست منی، نه همسرت. و احتمالا من دلم نمی خواهد مردی که در زندگی روزمره هیچ ربطی به من ندارد ، جز شوهر تو بودن ، جزییات زندگی ام را بداند.
*ــ/ خودم هم از این شمارش معکوس برق آسا کلافه ام. تحمل کن.
نازنین یار . کمی فکر می خواهد فهمیدن اینکه تو دوست منی، نه همسرت. و احتمالا من دلم نمی خواهد مردی که در زندگی روزمره هیچ ربطی به من ندارد ، جز شوهر تو بودن ، جزییات زندگی ام را بداند.
*ــ/ خودم هم از این شمارش معکوس برق آسا کلافه ام. تحمل کن.
مادر ــ حواسش نیمی به درسی که می پرسد و نیمی به هزار و یک چیزی که حواس هر مادری پی آن است :
ــ خب ، حضرت محمد از چه قبیله ای بود ؟
پسر ــ حواسش نیمی به درسی که نخوانده و نیمی به بازی دزدان کاراییب که هوش از سرش برده :
ــ از قبیله ی سرخ پوستان .
*ــ/ این سوال و جواب واقعی در این وانفسای روحی چنان مرا خنداند که دلم نیامد ننویسم !
سخت است باور اینکه کسی به این درخت پایبند مانده است. اما تو مانده ای و گمانم همین پایبندی اول دوراهی است . همان است که ما را از هم جدا می کند . من را که فقط هرازگاه خبری از این چتر می گیرم که یادم بیفتد خیال های خام کودکانه ام یکسره رویا نبوده اند و تو که سرسخت زیر این چتر ایستاده ای و برای به باور رساندن ریز و درشت آن خیال های براق و صاف می جنگی . می جنگی و هنوز از پا نیفتاده ای .
بگذار راستش را بگویم . شاید به خوش شانسی دیگرانی نبودم که هرگز در طول زندگی شان با کسی که مانده و جنگیده برخورد نمی کنند . کم کم درخت و لیموهایش را می گذارند کنار رویای خلبان شدن، محض خوشی خاطر و بس. من اما برای همه ی عمر خاطره ی کسی را همراه خواهم داشت که همان بوده که من نتوانستم باشم . همان مانده که من نتوانستم بمانم . به عهدی وفادار ، که من زیرپا گذاشتم ... که تا امروز فکر می کردم ناگزیر بودم و حالا می دانم راهی بوده که من نتوانسته ام بروم .
بمان . بجنگ . سپر نینداز . شاید هم روزی یکی انقدر خوش شانس باشد که قبل یکسره باختن این جنگ با تو آشنا شود . که آنچه را من ندانستم از تو بیاموزد و بماند . شاید کسی انقدر خوش شانس باشد که مجبور نشود همه اش را نفی کند ... خودش را و تمام باور هایش را ... فقط برای بقا ... آنهمه سخت که من مجبور شدم ... که من یکسره باختم ...
تو دلیل همه ی آنهایی هستی که فردا را روشن می دانند . به بودن ات بناز.
هنوز و همیشه زیر چتر زرد و سبز لیموهای این درخت ، همان دیوانه ی سیزده ساله ای هستم که می خواست همه ی کتاب های دنیا را به بریل برگرداند تا کسی از لذت خواندنشان بی بهره نماند. همان نوجوانی که مصمم بود روزی در آینده پزشک کودکانی باشد که علمش را بردارد و در پرت ترین بیابان این خاک خرج بی پناه ترینشان کند. همان که هنوز "مستی" را فدای "بقا" نکرده بود.
می فهمم ات. بفهم ام.
من خودخواهم. نزدیک که می شوی یادت باشد اگر راه سومی پیدا نکنم، هر آن ممکن است به خاطر خودم به تو آسیب برسانم.
*ــ/ این را باید بدهم پشت لباسم بنویسند.
هفتاد قلم نقص اخلاقی هم که داشته باشم، از یک عیب مبرا هستم. زنجیر غیبت و عموزنک بازی همیشه به من ختم می شود.
اساسا بلایی است که دامن گیر افراد بی فکر می شود. در تاریکی تونل می فهمند چراغها خراب است.
به بیست و نه سالگی نزدیک می شوید. عقل را روشن کنید.
گمانم باید به سوگندنامه ی پزشکی اضافه شود :
سوگند یاد می کنم از بوسیدن دیگری مادامی که سرما خورده ام اجتناب ورزم.
ماجرا برد و باخت نیست. ظرفیتم برای "رنگ شدن" پر شده است.
جهت رفع شبهه :
این غلط چنان اعتماد به نفسی همراه داشت که بنده هم به شک افتادم که شاید از دوره ی دقیانوس ی ما به این سمت دیکته ی این کلمه مثل خیلی از کلماتی که با طا نوشته می شدند تغییر کرده است . بهترین مرجعی که پیدا کردم کتابهای بخوانیم و بنویسیم دبستان است که لابد قرار است املای درست کلمات را به کودکان ما یاد بدهد . در کتاب بخوانیم کلاس پنجم دبستان "طراوت" را با طا ملاحظه بفرمایید .
دیگر اینکه برج میلاد به نظر من شبیه میخ است . برج مونیخ و کوالالامپور هم شبیه میخ است . شاید در مهندسی ِ اینها تفاوتی باشد که من ندانم اما به گمانم نماد یک شهر را باید از دور و بدون دانش مهندسی شناخت . وقتی ما بنای زیبایی مثل برج آزادی داریم من دلیل تغییر نماد شهر را به یک میخ نمی فهمم . همین .
حضرات محترمی که اصرار دارید نماد تهران را از برج زیبای آزادی ( شه یاد ) به میخی که ساخته اید تغییر دهید، امیدوارم برج ساختنتان به بدی دیکته نوشتنتان نباشد.
رانندگی در ترافیک یک بازی " برنده ــ برنده " است. تا وقتی این را نفهمیم تهران همینی که هست می ماند.
از هزاران زنی که فردا
پیاده می شوند از قطار
یکی زیبا
و مابقی مسافرند.
ــ عباس صفاری ــ کبریت خیس ــ
*ــ/ تا اطلاع ثانوی عباس صفاری .
حکایت به حکایت اگر پیش برویم نوبت قصه ی محبوب دوران کودکی من است. تیستوی سبزانگشتی با آن چشم های آبی و حلقه حلقه موهای طلایی و روح زنده ی پر جنب و جوش که پشت میز مدرسه که می نشست و صدای معلم که بلند می شد خوابش می گرفت و تا به خودش بیاید هفت اقلیم ِ هفت پادشاه را طی کرده بود. حکایت من است که پای بحث جدی که می آید وسط ، انگار که لالایی یا قصه ی شاه پریان ، پلک هایم سنگین می شود و هنوز به گل بحث نرسیده خوابم می برد . دامنه اش هم چنان وسیع است که از کلاسهای درس و راندهای بیمارستان تا پچ پچ های عاشقانه را در بر می گیرد... حالا درس و مدرسه به کنار ، جای زمزمه های شنیدنی دلدار را که از دست می رود چه چیزی می تواند پر کند ؟ ... اصلا همه ی اینها به کنار ، دلدار را تصور کن که میان تب و تاب و شور و شوق عاشقانه اش ناگهان چشمش می افتد به من که خوابم ...
در راستای خودتخریبی: ای همه ی کسانی که فکر می کنید سرمه، بانوی خوددار و متشخصی است، آن دخترک در هم ریخته که دارد در صف اول کنسرت از گرما و گریه از حال می رود، من ام.
*ــ/ ز شیر شتر خوردن و سوسمار ، عرب را به جایی رسیده ست کار ... که تاج کیانی در برابرش هیچ است جناب فردوسی! اجازه بفرمایید آرزو کنیم در کودکی به ما هم شیر شتر و سوسمار خورانده بودند.
*=/ آرزومه ، که در رو وا بکنی بیای تو خونه ... مساله این است !
نقد ی نه
تصمیم برای نوشتن این ها ساده نبود . حالا که گرفته ام اما ، می خواهم همه ی آنچه هست بنویسم . می خواهم همان قلمی را که "سرمه" را ساخته به کار بگیرم و خرابش کنم ... یا شاید پرداخته اش کنم ... تصحیحش کنم ...
اینجا مقابل آینه ایستاده ام و بگذارید بگویم "سرمه" ای که می بینم از دور زیباست ، نه از نزدیک . "سرمه" ای که می بینم جایی در گذشته خودش را نقد کرده ، آنچه را نباید دور ریخته ، آنچه را باید شکل داده و تمامش را ، خوب و بد ، پذیرفته ، اما فراموش کرده در روند پویای زندگی رفتار و منش هم فعال و شکل پذیر می شود و نیاز به نقد پویا دارد . راستش این است که سرمه ای که می بینم انقدر خودش را درگیر روابط اجتماعی و کنش های متقابل کرده که روند ترمیم و بهبود فراموشش شده ... و یا نه ... انقدر روی بخشی از ضعف هایش متمرکز شده که کنترل باقی از دستش در رفته است ...
ای همه ی روابط عاشقانه و دوستانه و اجتماعی و شغلی ! مدتی دست از ورجه ورجه کردن در اطراف این دخترک بردارید . سرمه باید اول تکلیفش را با خودش روشن کند .
من را در بغلت از تمام دنیا قایم کن . این همه ی چیزی است که می خواهم .
اسمش را گذاشته ایم "غوره" . برای او که همیشه شیفته ی ماشین های شاسی بلند بوده این یکی ، با آنهمه پولی که پایش داده ، حکم ناموس دارد . پولی که با سه سال کار سنگین و نفس گیر زیر تیغ آفتاب آن زمین نفرین شده جمع شده است . پولی که قرار بود بعد اینهمه وقت خانه ی کوچکی شود برای جا دادن عاشقانه هایمان ، که به لطف رییس جمهور به همین یک "غوره" هم به زحمت قد داد .
برای من اما این ماشین نماد تک تک لحظات سه سالی است که گذرانده ام . نمادی رد پایی که بر عاشقی بکرمان گذاشته و نمی دانم گذر زمان کمرنگش خواهد کرد یا نه . نماد سینه سینه دلتنگی و تنهایی و دلشوره های بی پایان برای مردی که دیوانه وار می پرستیدمش ... "غوره" یادگار رویایی است که نمی دانم عاقبت به باوری ختم می شود یا نه ...
*ــ/ مبارکت باشد مرد .
اساسا پی بلیت گشتن برای ما خیر است . نشان به آن نشان که بلیت افرا ختم شد به ناز خاتون ی که روز و شبمان به هم گذشت در این چند ماه . حالا هم از رو نمی رویم و یک هفته مانده به عید فطر می افتیم پی تور و بلیت کنسرت کذایی ابی در سواحل عربی خلیج فارسی ! کسی می داند هنوز می شود بلیتش را گیر آورد یا نه ؟
*ــ/ با هفتصد هزار تومن چه کارها که نمی شود کرد . حالا اما مجبورم اینهمه پول را بریزم پای لذت یک شب که فقط بتوانم در کنسرت خواننده ی محبوبم قر بدهم . خدا لعنت کند باعث و بانی این خفت را .
به عنوان کودکی از قماش محنت کشیده ی "فرزند اول خانواده" همیشه مقایسه شده ام . با آشنا و غریبه . از همان سالهای کودکستان و "بادکنک سمت راست را رنگ کنید" تا نوجوانی و رتبه ی کنکور و حتی ازدواج ِ نکرده !
خیال می کردم انقدر تکرار شده که یاد گرفته باشم جا خالی بدهم . خیال می کردم محال است دیگر چیزی شبیه این آزارم بدهد . حالا اما برای اولین بار دارم زهر مقایسه شدن با فرزندان دیگر را می چشم . طعم شیرین موفقیت کسانی که شیفته وار دوستشان دارم اما با مقایسه ی ناخودآگاه و غیرمحسوس ِ پیش آمده که خوب می دانم عمد نیست و فقط ریشه در نگرانی اطرافیانم دارد ، تلخ می شود .
در کنار خواهری دو سال کوچکتر که همیشه باعث افتخار پدر بوده و این روزها دوره ی رزیدنتی اش را در بهترین دانشگاه کشور آغاز می کند و برادر تازه بالغی که درس و تفریحش همه به قاعده است ، من ، با وجود تمام قابلیت ها و موفقیتم ، نقش فرزند معتاد خانواده را بازی می کنم که همیشه مایه ی نگرانی و البته سرافکندگی است .
می گذرد . می دانم . اما روزهای سختی است .
شاعر میگه : یکــی یــه دونــــه ، امشــب شـب جنــونــــه . . .
*ــ/ من همیشه از خلایق یک قدم عقبم . این است که این روزها با " وای ، وای ، اگـــه بـــری مـی مـیــرم " نوجوانی می کنیم .