می گویند فهم صورت مساله نیمی از راه حل است . نصف راه را رفته ام . مساله این است که من بلد نیستم دلم را قانع کنم که هی ! فلان ساعت که او وقت دارد یا حوصله دارد ، بگیر !
می گویند فهم صورت مساله نیمی از راه حل است . نصف راه را رفته ام . مساله این است که من بلد نیستم دلم را قانع کنم که هی ! فلان ساعت که او وقت دارد یا حوصله دارد ، بگیر !
ماجرای من و این شهر ، داستان همیشگی فرنگ نشین هایی است که دلشان برای کوچه های تنگ و خیابانهای پرسر و صدا و قله ی دود زده ی دماوند تنگ می شود و دلشان از غربت و تنهایی و بی همزبانی خون است اما خودشان هم می دانند دیگر نمی توانند در این خاک تاب بیاورند ...
روزهای اولی که آمده بودم ، تنها دلتنگی شهر کوچک ام و جنگل های برگ ریزش آزارم می داد ، بی هیچ حسی ، خوب یا بد ، نسبت به این شهر ... بعدها که تهران روی خشن و بی رحم و سختش را نشانم داد تنهایی ماند و حسرت آرامش گذشته و بیزاری از شهری اینهمه بزرگ و اینهمه سرد ... بعدترها اما ، یاد گرفتم سردی و بی رحمی جنبه ی کوچکی از زنده گی این شهر است ... جنبه ی کوچکی از هیاهوی زنده ی انسانی اش ...
حالا می دانم سخت است دور از اینهمه رنگ و نور و صدا زندگی کردن ...
*ــ/ دوست داشتن "تهران" آسان نیست اما وقتی شروع کنی به دوست داشتنش می فهمی دوست نداشتنش سخت تر است .