یک وقت هایی هم باید بایستی مقابل آینه و اقرار کنی نتوانستم . خب ، نتوانستم . فکر می کردم می توانم . مطمئن بودم می توانم . اما نتوانستم . حالا که چه ؟ ...
به جای آنکه وانمود کنی مهم نبوده ... یا شانه بالا بیندازی که بهتر ... یا همه اش را بریزی دور و هرلحظه خاطره اش با کوهی از حس ناکامی برگردد و قلبت را مچاله کند ...
خب ، نتوانستی سرمه . نتوانستی . خیال می کردی می توانی ، اما نتوانستی . حالا که چه ؟ ...
+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 10:3  توسط سرمه
|
