ماه فقط چند وجب بالاتر از خط سیاه افق است و نوار نقره ای چروکش بر سطح آب ، موج به موج ، تا زیر پاهایمان می آید و می رود ...
ایستاده کنارم به تماشای روبرو . همقد توست و مهربانی ملایمی که می پراکند یاد تو می اندازدم . وقتی می بیند تیک تیک می لرزم ، دست می اندازد دور شانه هایم و تنگ می فشاردم به خودش . گرمای نا آشنایش که می نشیند بر پوستم ، دلم هوای تو را می کند و خیالم می رود سراغ پیچ و خم های دارآباد ... گرمای ییلاقی صبح تابستانی اش ... و من و تو ، که انگار اولین و آخرین آدم و حوا ی زمانیم که در گذرگاه های باغ بهشت بهم رسیده ایم ، ناغافل ، بی اینکه حتی خدایی همقدم شدنمان را برنامه ریزی کرده باشد ... تو ، که حواست همه به من است و من ، که بی تابی شادمانه پاهایم را برای جست و خیز مهار می کنم و سر هر تخته سنگ نامطمئن می ایستم تا تو هر از چند گاه دست بیندازی دور کمرم یا زیر بازوهایم و دعوت دوستانه ی آغوشت مطمئنم کند فردای مستانه ای در حلقه این دستهاست ...
دلم آن روزها را می خواهد ... آن آغوش وا کردنهای محتاط ... آن مرز هوس انگیز نا آشنایی ...