غمگین باش . غم پرست نباش .
غمگین باش . غم پرست نباش .
حالا یادم نمی آید ، اما باید شب هایی هم بوده باشد که در کوچه های تاریک و خلوت ماشین را کنار زده باشی و همین لبختد شیطنت بار عاشق را گوشه ی لبت نشانده باشی .
باشد . ما در جمع های مردانه ی امروز می شویم "هر ز ه" ... اما فرزندان این مادران ِ هر ز ه ، نسل های بعد پسرانی می شوند که در جمع های مستی شان ، از لذت ناب دو نفره ی هم آغوشی حرف می زنند ... نه از تعداد دخترانی که بی خرج اسکناس به رختخواب رسانده اند ...
پیرم برای توضیح دادن و توضیح داده شدن . نمی گویم من را با همه ی آنچه هستم ، بخواه . نمی گویم من را با همه ی آنچه هستم ، بپذیر . فقط من را ، تمام ، ببین . "من" را ببین .
" سرمه " همان سولفور آنتیموان یا سولفور سرب است که برای آرایش چشم و سیاه کردن مژگان و پلک به کار می رود . سنگ سرمه را از معادن سرمه به دست می آورند . مطابق نوشته های به جا مانده از سیاحان مسلمان خراسان ، ساری ، انارک و اصفهان دارای معادن شناخته شده ای بوده اند .
علاوه بر سـرمه ی سنگ ، سرمه را از مواد دیگر هم می ساختند . گران ترین و پرخاصیت ترین سـرمه ، " سرمه ی هفت جواهر " بود . به این ترتیب که سوده ی طلا ، نقره ، الماس ، یاقوت ، زبرجد ، لعل و در را با هم می آمیختند و از آن به عنوان سرمه استفاده می کردند .
سرمه کشیدن برای خود آدابی داشت . دقت می کردند هنگام سرمه کشیدن آسمان صاف باشد و کوچکترین لکه ابری در آسمان نباشد وگرنه چشم لک می آورد . میل سرمه را نخست در گلاب می زدند تا سرمه را به خودش بگیرد و آن گاه به چشم می کشیدند . هر زنی میل سرمه دان خود را داشت و میل سرمه دان زنان دیگر را به کار نمی برد ...
ــ سرمه دان ــ پرویز تناولی ــ نشر بن گاه ــ
*ــ/ عزم کرده ایم زین پس " سرمه ی هفت جواهر " باشیم ! ![]()
رسما جدا شده بودیم . عملا نه . دلمان خوش بود که به موقع ، با کمترین آسیب به هم ، قصه را ختم کرده ایم . زندگی خودمان را داشتیم ، اما هر اتفاق ، هر خاطره ، هر یاد روزی بهانه ای می شد برای تماسی کوتاه ... فقط که بداند هستم ... یا بدانم هست ...
در تصور من هیچ آینده ای نبود ، اما دلم گاه و بیگاه ، به یاد گذشته ی سه ساله ای که گذرانده بودیم ، سه سال عاشقانگی بکر ، هوای دلش را می کرد ... در تصور او اما ، حتی آینده ای بود ...فردایی برای بازگشت ... بازسازی ... دوباره داشتن تمام آن سه سال ، این بار برای یک عمر ...
اولین بار از دوستی مشترک شنیده بود که در این ماه های جدایی دل گرم کرده ام به "دیگری" ... خواسته بودم بشنود که بی دلیل دل ندهد به آینده ای که نیست ... باور نکرده بود ... بعد با هم دیده بودمان . دیده بود که شب و روز مان به هم است . آمده بود سراغم . آمده بود تمام سه سال را آوار کرده بود و رفته بود ...
نیامده بود بپرسد دل ام با کیست ؟ ... نخواسته بود بداند "دیگری" ام را دوست دارم یا نه ؟ ... نپرسیده بود بهانه های دل ام را پیش او می برم یا نه ؟ ... خنده ها را ... بغض های گاه و بیگاه را ... اهمیت نداشت "دیگری" محرم خلوتم شده باشد و مخاطب ذهنم ... اهمیت نداشت جای همه ی رفاقت های آن سه سال را گرفته باشد ... فرقی نمی کرد " یار " کیست ...
فقط آمده بود بداند "دیگری" مهر ِ "ب کار ت" ی را که او نگشود ، گشوده است یا نه ...
گفته بودم گشوده است . رفته بود . سه سال را ویران کرده بود و رفته بود .
*ــ/ برای تو ، که دیدی آن روزها را به چه زهری گذراندم .
مثل تمام جمعه شب هایی که بی قرار شنیدن صدای تلفن ی ، بی آنکه حتی مطمئن باشی از چه کسی ...
نق نامه
مشکل دقیقا زمانی آغاز می شود که خانواده ی مربوطه در جریان یک رابطه ی عاشقانه قرار می گیرد . این همان بلایی است که به لطف دهان قرص دوستان ، بر سر ماراتن عاشقانه ی من و حضرت غارنشین ام آوار شده است . فشار است که از بالا و پایین برای تعیین ِ تکلیف این رابطه وارد می شود و درحالیکه ما نه شرایط محیطی ازدواج را داریم و نه به گمانم هنوز آمادگی روحی اش را ، و از طرفی حاضر به قطع این رابطه ی با چنگ و دندان نگه داشته شده هم نیستیم ، خانواده های به ظاهر مخالف ، رسما با دگنک ما را به سمت سفره عقد سوق می دهند ... زندگی دونفره ای که زمانی آرزوی دور هردومان بود ــ و هست ــ حالا تبدیل به آینده ای شده که دارد به زور و حتی برخلاف تمایل خودشان در دامن عفیف ما چپانده می شود .
بر شیطان لعنت . بگذارید زندگی کنیم .
*ــ/ هرگونه ابراز همدردی ، با جان و دل پذیرفته می شود .
این روزها فکر می کنم ارضای نیاز " دوست داشته شدن " از کارکردهای " ازدواج " نیست .
" روزی دشنه و غلاف با هم دعوایشان شد . دشنه گفت : غلاف عزیزم ، ای کاش تو این قدر زن پچل نبودی و هر روز به دشنه ی تازه ای پناه نمی دادی . غلاف در جواب گفت : دشنه ی محبوبم . ای کاش تو این قدر شهوتران نبودی و هر روز به غلاف تازه ای پناه نمی بردی . ... یکی از مهمانها که بین آنها نشسته بود اعتراض کرد . او گفت : غلاف عزیز ، دشنه ی عزیز ، شماها با دشنه عوض کردن و غلاف عوض کردن اشتباهی مرتکب نمی شوید ، هرچند همان روزی که قول عوض نکردن را دادید مرتکب اشتباه فاجعه آمیزی شدید . دشنه ی عزیز ، آیا شما هنوز متوجه نیستید که خداوند طوری خلقتان کرده که بتوانید در بسیاری از غلاف ها جا بگیرید ؟ ... و شما ، رفیق غلاف ، آیا متوجه نیستید که خداوند شما را طوری درست کرده که بتوانید دشنه های بسیاری را در خود جای بدهید ؟ ... "
ــ ژاک و اربابش ــ میلان کوندرا ــ فروغ پوریاوری ــانتشارات روشنگران و مطالعات زنان ــ
*ــ/ به یاد "کوندرا" خوانی های سالهای بلوغ ذهنی .
روی دلت را از من برنگردان لعنتی !
خواهش می کنم به من بگو اینجا ، همه از سر بی دردی و شکم سیری نیست که می نویسیم .
یار ا نه
" نترس ، من به تو تعلق دارم ، اما
نه مســافـرم ، نه گـــدا
من ارباب تــو ام
آن که در انتظارش بودی ...
سر رفـتـــن ندارم
عشق ، عشق ، عشق ،
و هیچ چیز جز ماندن با تو .
*ــ/ می گویم " نرودا " باید این شعر را روزی گفته باشد مثل امروز ، با حال ی شبیه حال من ، و برای معشوقی چون تو ، که هر آتشی بسوزاند دوست نداشتنش از دوست داشتنش سخت تر است ... حضرت غارنشین ! سال سال هم که دل بدهم به لادن ها و کبوتر های این بیرون ، عمر عمر هم که سرت را گرم کنی به خفاش ها و شمع های نیمه سوز و دیوارنگاره های آن غار ، همینجا ، پشت به دنیا ، تا موهای ام رنگ دندان های ام شود ، منتظرت می نشینم . برای قضای حاجت هم که شده مجبوری بیرون بیایی .
*=/ دوستت دارم . تولدت مبارک .
زیر آن چنار کمی بایست ... تند رفته ای . مثل همه ی وقت ها که همراه بودیم و قدم های تند و کوچک من به گام های بلند و مردانه ی تو نمی رسید ... تنها رفته ای . نگاه کن . من پشت این همه پیچ جا مانده ام .
زیر آن چنار کمی بایست . بگذار نفس تازه کنم . بگذار بپرسم یادمان هست آرزوی روزهای دو نفره ای که هدایتمان کرد به این راه ؟ ... خیال می کردیم برای این همراهی باید عشق ِ کافی داشت ... باطل نبود ، اما خرد بودیم . نمی دانستیم برای عشق ِ کافی ، باید وقت کافی و پول کافی داشت ...
نگاهم کن . من تا حد توان جنگیده ام . سپر می اندازم . باقی بقای تو .
می دانی زن یک شوهر مفقود الاثر بودن یعنی چه ؟ عجیب است که من می دانم ، اما می دانم .
زن یک شوهر مفقود الاثر بودن یعنی بنشینی کنج خانه و چشم بدوزی به در و های و هوی جوانی و شور ِ دنیای بیرون از درز درز خانه آوار شود بر سرت و دلت دیوانه وار بخواهد در آنهمه زنده گی و رنگ و نور حل شوی و هی از خودت بپرسی بالاخره من شوهر دارم یا نه ؟!؟
پای ِ خودت !
*ــ/ عرضه ی هرگونه جانباز نود و نه درصد ممنوع .
به همین خاطر ، سالهاست به عکس خودم در مردمک چشم های تو نگاه می کنم و بس .
ته چشم همه ی آدم ها ، یک هیچ است و مختصری دروغ .
قرارمان آزادی مطلق بود ، بر پایه ی صداقت . می خواستیم برای هم بمانیم ، بی قید و بند . یار من بودم ... اولویت من ... وقت های آزاد با من تنظیم می شد ... اگر درگیر بودم ، خسته بودم یا نمی خواستم آنوقت ارمغان می آمد وسط ... یا المیرا ... یا مریم ... یا هستی ...
خیانت ی در کار نبود ... توافق بود ... درک متقابل نیازهای جانبی ، بر پایه صداقت . ... همیشه می دانستم . زمان قرار ، مکان قرار ، نحوه ی آشنایی ، حد رابطه ، تعداد تکرار دیدارها و فواصلشان ... بیش از این چیزی نمی پرسیدم . نمی خواستم بدانم . نه اینکه منهدم می کرد ، فقط لازم نبود ... یا حریم خصوصی دختر دیگری بود ...
بعد نیلوفر آمد . نیلوفر تکرار شد . نیلوفر ماند . نیلوفر پنهان شد . نیلوفر حضور یافت ... حتی در خلوت ترین کنج رابطه مان ... توافق نقض شده بود ... خیانت ذره ذره راه پیدا می کرد ...
وقت رفتن بود . فهمیدم وقت رفتن است . رفتم ... غمگین بودم ، اما منهدم نه ... او هم منهدم نشد ... نیلوفر هم نه ... فقط رابطه ای منهدم شد که وقت منهدم شدنش رسیده بود ... اگرچه بعد از چهار سال ... اگر چه نه چندان آسان ...
حالا ، به آن روزها که فکر می کنم ، خوشحال می شوم که در برهه ای از زمان ، ظرفیت شنیدن راست را نشانش داده بودم ...
نمی شود گفت بعد از خیانت ... به طرف مقابل بستگی دارد ، به تعریف دوطرفه از خیانت هم ...
*ــ/ جای تحلیل نیست . جای نتیجه گیری هم نیست . فقط می شود تجربه های شخصی را ریخت روی دایره . اگر برایتان جالب است نظرات خوانندگان سی و پنج درجه را دنبال کنید .
کتاب که نخوانده ایم . هر جزء از اندیشه ها و رفتار امروزمان از دیروزی آمده است : حادثه ای ، اتفاقی ، احساسی ، کرداری ، حاصل جمعی ...
هشت ساله بودم . از مدرسه برگشتم با نوزده امتحان ریاضی . مادر ، بت محبت خانه ، خشمگین بود بخاطر حواسی که جمع نکرده ام و درسی که نخوانده ام ...
نه ساله بودم . شانزده دیکته را قایم کردم زیر فرش اتاق . پیدا شد . باز هم خشم نصیبم بود ، اینبار بخاطر پنهانکاری و دروغ ... جرمی نابخشودنی ... صفر هم که می گرفتم باید راست می گفتم ...
ده ساله بودم . هفده امتحان دینی را با افتخار ِ صداقت محض آوردم خانه . در آوار خشم آنهمه تنبلی و درس نخواندن ، کسی از راست گویی ِ فداکارانه ای که به خرج داده بودم حرفی به میان نیاورد ... تقدیری نکرد ...
دوست ندارم دروغ بشنوم . احساس حماقتی پیدا می کنم که غیر قابل تحمل است . شایسته ام نیست . به همین دلیل ِ ساده یاد گرفته ام ظرفیت ، یا حتی صریح تر بگویم : لیاقت ِ راست شنیدن را داشته باشم و به طرف مقابلم نشان دهم . انقدر که بداند برای صداقت اش امتیاز مثبتی قائلم که حتی آزار عملی را که انجام داده ، هرچقدر هم سخت ، می پوشاند ...
دوست ندارم دروغ بگویم . شایسته ام نیست . آرامشم را می گیرد و طرف مقابلم را در موقعیتی قرار می دهد که برای خودم نمی پسندم ، اما حق راست شنیدن را برای دیگرانی قائلم که ظرفیت راست شنیدن را ، هرچقدر هم سخت ، در برهه ای از زمان نشانم داده باشند ...
مطلق نیست . مثل همه ی چیزهای دور و برمان نسبی است و استثنائا نسبت تنگاتنگی هم دارد با شخصیت طرف مقابل که حق ابتدایی اش دانستن است اگر قابل اش باشد ...
*ــ/ انگیزه ی این نوشته ، بحث چالش برانگیز امروز وبلاگ سی و پنج درجه است .
نه آدمم نه گنجشک
اتــفــاقــی کوچک ام
هر بـار مـی افتــــم
دو تــکه می شــوم
نیمی را باد می برد
نیمی را مردی که نمی شناسم
ــ گراناز موسوی ــ پابرهنه تا صبح ــ
*ــ/ ختم دادگاه !