نه هوا را از تو میگیرم، نه خندههایم را. پاییز ملس شهر را نفس بکش. بانوی شعرخوانیهای تو سطرهاست که نمیخندد.
نه هوا را از تو میگیرم، نه خندههایم را. پاییز ملس شهر را نفس بکش. بانوی شعرخوانیهای تو سطرهاست که نمیخندد.
جادهی روستایی پای کوه ... جنگل برگریز شهر ... تپهی روبروی خانه ... درخت سر پیچ ... دل من ...
خـز ا ن ز د .
*ــ/ مفعول جمله به اختیار تو.
حالا نگاه نکن که نمیتوانم بخندم. سکوت راکدم را ببخش به جنجال شاد هفده آبانهای نوجوانی که کنارت بودم، شانه به شانهی دلت ... حالا شادباش مرا به نیت همان دخترکی بپذیر که پاییزی دور، بیقرار تپش به تپش قلبت شد. همان تپشهایی که امروز در کودکی که درونت خفته تکرار میشود ...
تولدت مبارک دیرینهترین یار.
جامعه ایران با عوض شدن حاکمان عوض نمیشود. با عوض شدن رفتارها عوض میشود.
ــ احمد سلامتیان ــ به عبارت دیگر ــ بیبیسی ــ
*ــ/ آقای سلامتیان. محض همین یک جمله که گفتید "من از خارج از ایران فقط میتوانم بلندگوی جنبش آزادیخواهی داخل ایران باشم، و نه سخنگو" کلاهم را به احترامتان از سر برمیدارم.
جنبش سبز به فتوای عقل و به توصیه آقای خاتمی شعار مرگ بر ... نمیدهد، به نظر میرسد و امید میرود همینها که امروز گفته شد تندترین شعاری باشد که در ذهن سبز میچرخد. نسل گذشته در تظاهرات منتهی به انقلاب و سقوط رژيم پادشاهی، تا ماهها، به شعار معروف "مرگ بر شاه" نرسیده بود، حتی آیتالله خمینی تا یک ماه قبل از انقلاب نگفته بود شاه باید برود.
ــ مجموعه مقالات ــ مسعود بهنود ــ
دارم به مقامی، مرتبتی، چیزی میرسم و حواسم نیست. این روزها آرشیوخوانی میکنم، به هوای حذف موارد غیرضروری. رسیدهام به بهمن ۸۶ و این نوشته:
"اصلا " رویانا " هیچ. اما قبول کن اینکه آدم خواب " ننه سرما " را ببیند دیگر رکوردشکنی است."
و بعد در توصیف خوابم برای یک دوست در خلال نظرات پست:
"ننه سرما سبز بود ... سه تا دختر داشت ... یکی صورتی، یکی قرمز، یکی زرد ... نفهمیدم چرا سبز بود. شاید گوشی دستش آمده بود ... و خنده دار باشد یا نه، قرار بود با هم آدمهای بد خوابم را فراری دهیم ... که بیدار شدم."
حالا بیدارم. حالا آبان ۸۸ است. حالا میفهمم چرا سبز و حالا اصلا خندهدار نیست که قرار است با هم آدمهای بد خوابهایمان را فراری دهیم. نظرتان چیست که بروم ادعای نبوت کنم؟
![]()
آن سیزده آبانها که کودکی شاداب ما را به زور به خیابان میبردید تا شعارهای پیر و چروک شما را بدهد و ما شلوغ که میشد از زیر دست و پایتان فرار میکردیم به سمت خانه ... آن سیزده آبانهای نوجوانی که انتخابمان میشد یا راهپیمایی یا زندانی شدن در مدرسه تا ظهر و سرایدار مدرسه سر که برمیگرداند از روی دیوارهای کوتاه پریده بودیم در خیابان و پخش شده بودیم در تنها معجونفروشی شهر ... همان روزها نطفهی این سیزده آبان بسته شده بود جناب.
حضرات خیال میکنند همه چیز از خاک و آب و پرچم بگیر تا مالیاتی که میدهیم و جانی که میگیرند ارث آبا و اجدادیشان است. جای تعجب نیست یک روز صبح از خواب بیدار شوند و فکر کنند جمیع رنگها هم از قنداق به نافشان بسته بوده و بخواهند سبزش را پس بگیرند. نمیدانند چیزی که باید پس بگیرند رنگ و روی ازدسترفته نیست. آبروی ازدسترفته است.
حالا بگذارید کمی دنبالمان بدوند. کمکمک میفهمند آنچه ما را در خیابان از آنها جدا میکند رنگ نیست. رفتار است. نام نیست. گمنامی ماست. بیشماری زندگیهایی است که نه به نامی وصلند، نه به مقامی و نه به آیینی. تفاوت ما اصلا در همان خط و ربطی است که آنها به نام علی دیکته میکنند و گسترهی بیمرزی است که ما به نیت انسان زندگی میکنیم.
سیزده آبان هم مثل صد و چهل و پنج روز گذشته.
از بیست و دو سه سالگی به اینور دیگر هیچوقت آدم زاویهداری نبودهام. ذاتم اهل مدارا ست. با هر مدل رفتاری کنار میآیم، همه جور آدمی را تحمل میکنم، مگر یک قلم: آدم لافزن. مخصوصا مرد لافزن.
حالا لابد از شوخطبعی روزگار است که بهطور روتین با سه همکار مرد سر و کار دارم که انگار در این خصلت چندشآور مسابقه گذاشتهاند.
میروم یکی از طرحهای پشت امضا ماندهی مرکز را پیگیری کنم. از جلوی عابر بانک گوشهی سالن میگذرم و یادم میآید از قبض پرداخت نشدهی تلفن و حقوق ماه اخیر. میایستم، حسابم را چک میکنم و به اندازهی قبضها برمیدارم. کارت را که برمیگردانم در کیفم چشمم میافتد به تکه کاغذی که چند روز قبل با عجله شماره کارت حسابی که محمد مصطفایی برای دیه ی نوجوانان محکوم به اعدام اعلام کرده، رویش یادداشت کردهام. کارت را بر میگردانم داخل دستگاه. شماره رمز، انتخاب سرویس، مبلغ، شماره کارت، تایید. باجه رسیدی میگذارد در دستم که ... باشد. تو مبلغ ناچیزی به زنده ماندن یک کودک کمک کردهای.
ایستادهام همانجا، رسید در دست، یخ کرده، منگ خلایی که ناگهان خانه کرده در ذهنم ... به تلاش محمد مصطفایی فکر میکنم، به امید کودکان خبط کرده، به زندگیهای از دست رفته، و به حیاتی که به سادگی بسته شده به سی ثانیه وقت و دو فقره کلیک و کسر کوچکی ازحقوق امثال من. به شق ناعادلانهی دنیا که انگار اولین بار است اینهمه عریان میبینمش.
*ــ/ شمارهی کارت سیبا ی اعلام شده : ۶۰۳۷۹۹۱۰۴۳۴۲۹۷۳۱
*=/ اطلاعات بیشتر در وبلاگ شخصی محمد مصطفایی
آ ی . . . آ ی . . . آ ی . . . . آی . . . . . . . . آ ی . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
میدانی نباید. یادت هست که نگویی "همیشه". حواست هست که فکرش را هم نکنی ... اما "همیشه"ی لعنتی جایی آن ته و تو، بیآنکه ببینی، راهش را تپش به تپش باز میکند در عاشقانههایت. روزی به خودت میآیی که او را برای چهل و پنج سال بعد برنامهریزی کردهای و دیگر نیست.
مسوول دفتر محل کارم از آن دسته آدمهای "با عنایت به و مستفیض و ایفاد و مشروح به پیوست" است. دارد موریانهوار انحناهای نرم نوشتههای مرا هم تیز و زاویهدار میکند بس که مجبورم هر نامه را چندین بار بازنویسی کنم و باز یک "فرمایید" پیدا میکند که باید به "فرمایند" تبدیل شود و داستانسراییهای من دربارهی آیین نگارش و فواید رواننوشتن هر بار به زمین میخورد و توی صورتم بر میگردد.
عاقبت دست از جدال بیهوده با وسواسهایش برمیدارم. میروم سراغ بایگانی دفتر و یکی از نامههای قدیمی خودش را خط به خط کپی میکنم و با تاریخ و مبلغ جدید میفرستم برای امضا. از هر خط نامه شش غلط میگیرد و برای ویرایش پس میفرستد.
نمیشود توی چای روزانهاش "کلومیپرامین" بریزم؟
وارد خانه که میشوم بشقاب تهچین مرغ و اسفناج منتظرم است، با کاغذی کوچک پر از سفارشهای مادرانه. خالهها هرکدام یک کلید از خانه دارند برای روز مبادا و مبادا لابد میتواند همین سفر یک ماههی مامان و بابا باشد، تا هر روز خواهرزادهی عزیزشان را با غذای گرم خانگی غافلگیر کنند. مینشینم پشت میز و فکر میکنم اگر مثل گذشته دل و دماغی داشتم برای کام بردن از حداقل فرصتهای خالی شدن خانه و صبح که میرفتم آقای عزیزی را لخت و مست و ولو جا گذاشته بودم لای ملافههای تخت، حالا باید چه گلی میگرفتم به سرم.