تبليغاتX
premenstrual syndrome

premenstrual syndrome

 

مشترک مورد نظر تعطیل است.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 12:13  توسط سرمه 

 

می‌دانی. این هم یک جور مرض خودخواهانه است. لیست اطرافیان من نه بر اساس نیاز خودم، که بر اساس نیاز آنها شکل می‌گیرد. من فقط کسانی را در اطرافم نگه می‌دارم که به من احتیاج داشته باشند. از خودم می‌پرسم وقتی در این روزهای تلخ و سیاه و سخت نیازی به حضور من نداری چه اصراری؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 9:53  توسط سرمه  | 

 

گفتم

خراج مصـر طلب می‌کند لبت

گفتا

در این معامله کمتر زیان کنند

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 21:36  توسط سرمه  | 

 

برای اینکه بفهمی عزیزترین مرد زندگی یک زن، همیشه، همه‌ی عمر، پدر است، کافی است یک‌بار با او بروی استخر. لم بدهی کنج آب، غوطه‌ور، چشم بدوزی به تقلای آن قامت بلند که خرد خرد کمان سال‌های آخر میان‌سالی می‌نشیند بر گرده‌اش. به خم محسوس شانه‌هایی که بارها بر آن‌ها به خواب رفته‌ای. به عضلات کم کمک آویزان بازوها که روزی به یک حرکت بلندت می‌کردند. به موهای جوگندمی به ضرب رنگ که حالا در این خیسی کم‌پشتی جا‌به‌جایشان پیداست. به موهای سفید سینه که انگار تیر خلاص است به جوانی یک مرد ...

گاهی چه دقیق و بی‌جایگزین است این دعاهای قدیمی : سایه‌ات بالای سرم باشد پدر.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 14:53  توسط سرمه  | 

 

خوبی دوستی‌های دبیرستانی به همین اتو نکشیده‌ بودنشان است. بس که در جوش‌های بلوغ و مقنعه‌های چروک و ولوشدن‌های کف حیاط مدرسه حل شده‌اند. می‌شود یک‌روز که از زندگی سیری، دوستی که ماه‌هاست ندیده‌ای سرزده از راه برسد و به هیچ کجایش نباشد که تو منتظر کسی نبوده‌ای و به هیچ کجایت نباشد که ظرف‌ها نشسته است و رختخواب پهن و چشم‌هایت پف‌کرده از خواب. انگار نه انگار که سال‌هاست در خانه میزبانش نبوده‌ای. 

بعد می‌شود تمام روز پهن شوید کف اتاق به ورورهای دخترانه. به گپ و گفت و خنده. از کرم موبر ویت بگیر تا رییس‌جمهور. از مشکلات عشقی این تا پیدا کردن اسم برای بچه‌ی آن یکی. دنیا را پشت دیوارهای سال‌ها جا گذاشتن. زندگی را دوباره قد همان نیمکت‌های بی‌خیال دیدن.

بعد از بالکن خانه که بدرقه‌اش کنی یادت بیاید که یک‌سال می‌گذرد از آخرین باری که این‌همه بی‌دغدغه نشسته بودید به حرف. پشت میز آخر کافه پاییز اسکان. که دوستی تصادفی سر رسیده بود و اضافه شده بود به میزتان. که در راه برگشت از کنار بزرگراه همین خر رقاص مست را خریده بودید که امروز اسباب خنده‌تان شده بود ساعت‌ها.

بعد بروی سراغ تقویم پارسال که بدانی کی بود و چشمت بیفتد به تاریخ ۱۱ تیر هشتاد و هفت. نه یک روز کم، نه یک روز زیاد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 22:40  توسط سرمه  | 

 

- به مردم بازگردیم. چرا هر گره سهلی را با دندان‌های امنیتی باز می‌کنیم؟ چرا به کوچکترین بهانه،‌ هرکسی را از دایره خود‌ی‌های‌مان دور می‌کنیم؟ این یکی بیش از اندازه جوان است، آن یکی بیش‌ از اندازه هنرمند است، آن یکی روشنفکر است، این یکی با ما اختلاف سلیقه دارد، آن یکی دانشجوست، این یکی از کار ما ایراد می‌گیرد، آن یکی به گروه ما تعلق ندارد، این یکی قدش بلند است، آن یکی خیلی شیک‌پوش است. آن‌قدر از دور خود می‌رانیم تا این که تنها می‌مانیم.

 

- سرانجام وحدت. همه شما را به برادری دعوت می‌کنم. پیروزی ما در گرو معاضدت و پیوند با یکدیگر است، و در این یکدیگر تمایزی میان ما و مردمی که به دیگران رای داده‌اند نیست. حتی آنانی که اینک رو در روی ما به خشونت متوسل می‌شوند در اخوت ما شریکند، زیرا ما به دنبال آینده‌ای هستیم که در آن همان کسی که خواهر و برادرمان را در خیابان‌ها کتک زده است، سعادتمندتر، معنوی‌تر، سالم‌تر و زیباتر از امروز زندگی کند. 

 

*ــ/ بیانیه شماره 9 رییس‌جمهور منتخب ما : میرحسین موسوی

*=/ و سخنان سیدمحمد خاتمی را در صحبت با خانواده‌های دستگیرشدگان از دست ندهید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 0:28  توسط سرمه  | 

 

یک وقت‌هایی زور غم از زور آدمیزاد بیشتر می‌شود. یک وقت‌هایی غم آدمیزاد را به زانو درمی‌آورد. اینجا از آن وقت‌هاست.

 

*ــ/ دشمن-شاد که شده‌ایم کلا این روزها. این هم برود تنگ ِ باقی.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 20:25  توسط سرمه  | 

 

هروقت کسی از رابطه ی راه دور می‌نویسد ــ حالا هرچه ــ من دلم می‌خواهد بنشینم به اندازه‌ی چهارسال عذابی که بر من گذشته گریه کنم و هرگز، هیچ‌وقت، آرام نگیرم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 15:23  توسط سرمه  | 

 

دل ترد من و اندوه خشن این روزها ... غم هم اگر هست کاش از جنس تو باشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 14:8  توسط سرمه  | 

 

بيانيه جمعي از وبلاگ نويسان درباره ي وقايع اخير

۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را-که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است»-رعایت کنند.

۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ِ مجدد انتخابات هستیم.

۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت می‌كنيم، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی

Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events:

 We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."

 We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.

 Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.

A part of the large community of Iranian bloggers
June 26, 2009

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 9:5  توسط سرمه  | 

 

یک وقتی مثل امروزها باید نوشت :

من خوشحالم که در ایران مانده‌ام.

 

*ــ/ این نه ربطی به وطن دارد، نه خاک، نه ملت، نه زبان، نه هم‌زبان، نه هیچ چیز دیگر. این یک حس است. دلیل ندارد. توجیه ندارد. معنی ندارد. دنباله ندارد. هیچ ندارد. فقط وجود دارد. نوشتمش که یادم باشد وجود دارد. نوشتمش که تو بدانی وجود دارد. تویی که با من هم‌حسی و شگفت‌زده دنبال دلیل می‌گردی برای این حس غریب ناغافل، بدانی وجود دارد. آن هم امروزهایی که هر که می‌بینیم با خشم و یاس توامان از رفتن می‌گوید و با غبطه از رفته‌ها.

*=/ دوستی برایم نوشته این همان "گرایش به سنگینی" است که کوندرا در "بار هستی"اش می‌نویسد. راست می‌گوید به گمانم. انگار من بعد از سال‌ها سرزنش و حتی تحقیر توما به خاطر انتخاب "سنگینی"، حسی یا انتخابی مشابه دارم این روزها. نمی‌دانم خوب است یا بد. عجالتا فقط عجیب است.

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 12:18  توسط سرمه  | 

 

از نیایش که با سرعت کنترل نشده‌ی همیشگی‌ می‌پیچم به ورودی سرو چشمم می‌افتد به بادکنک سبز کوچکی که قل می‌خورد و می‌پرد و می‌آید پایین. توی باد ماشین می‌رقصد و در آینه می‌بینم که می‌نشیند روی سقف پراید پشت سر.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 15:9  توسط سرمه  | 

 

می‌گوید در تمام این شلوغی‌ها به خاطر تو ... به خاطر خودمان بود که ... ساکت می‌شود. می‌گویم به خاطر خودمان بود که سالم برگشتی؟ می‌گوید به خاطر خودمان بود که رفتم.

 

*ــ/ راست می‌گویی محبوب من. به خاطر خودمان، به خاطر رویاهای‌مان، به خاطر عاشقانه‌ها‌ی آرام‌مان است که باید بجنگیم. باید بمانیم.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 1:21  توسط سرمه  | 

 

شرکت در تجمع هم از آداب دیدارهای دوستانه پیروی می‌کند. همان‌قدر که با بعضی‌ها می‌شود شکلات داغ و قهوه خورد، با بعضی‌ها بستنی برجی پارک ملت، با یکی رفت فری کثیف و با آن یکی انتروکت، با دوستی پیک‌نیک می‌چسبد و با دیگری سفر، با بعضی باید ساعت‌ها حرف زد و با بعضی ساکت بود و آرام گرفت، فقط با بعضی‌ها می‌شود رفت تجمع، می‌شود رفت برای اعتراض ...

کاش این روزها در دسترس بودی دختر.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:42  توسط سرمه  | 

 

خانم مریم رجوی. لطفا دماغتان را از جنبش سبز ما بکشید بیرون. تروریست‌های شما در تمام این سال‌ها بهترین همراهان این سیستم بوده‌اند. شما بهانه‌ی سرکوب‌های دهه‌ی شصت را ایجاد کردید و حالا هم بهانه‌ی سرکوب‌های بیشتر را به نظام می‌دهید. لطفا خون سرخ "ندا"ی ما را فرش قرمز خود ندانید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:29  توسط سرمه  | 

 

زیرآب مرا زدن آسان‌ترین کار دنیاست، بس که ذهن ساده و خوش‌باور من در قبول میزان بدی آدمها کند است. من همان‌قدر که نمی‌توانم باور کنم می‌شود در مقابل دوربین‌های همه‌ی دنیا میلیون میلیون رای را جا‌به‌جا کرد، که می‌شود در چشم یک ملت نگاه کرد و دروغ گفت، که می‌شود خونسرد ایستاد و ماشه را در حلقوم دختری چکاند، نمی‌توانم و نمی‌خواهم باور کنم تو می‌توانی این حرف‌ها را درباره من بگویی. انکار تقلب و دروغ و گلوله از همه‌ی تلاش ذهن خوش‌باور من هم خارج است دیگر، تو اما از من نخواه باور کنم کسی که مدت‌ها دوست خود دانسته‌ام می‌تواند این‌همه بددل باشد. این را دیگر تاب نمی‌آورم.

 

*ــ/ تب نوشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 20:6  توسط سرمه  | 

 

ایـران   ایـران   ایـران

خون و مرگ و عصیان

 

سر تکیه داده‌ام به شیشه‌ی ماشین و خیابان‌های سیاه با گشت‌ها و اسلحه‌هایش از زیر نگاه خیسم می‌گذرد. باور نمی‌کنم این شهر، شهر عاشقی‌های ماست. "شهر ما خانه‌ی ما" سرابی بوده است و بس. کدام خانه؟ که خانه جای امن و عافیت و آرامش است، جای اختیار و آزادی است. چه جای خون؟ چه جای درد؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 0:59  توسط سرمه  | 

 

بگذار برایت بگویم. این قصه نیست. تاریخ هم نیست. از لا‌به‌لای کتاب‌ها درنیامده است. این من‌ام که آن‌روز که خنده‌ی کریه "نظری" در روزنامه‌ها تیتر خورد "تبرئه"، وقتی آن‌همه خون و درد ختم شد به دزدی ریش‌تراش، فکر می‌کردم می‌میرم ... نمردم. نه مردم، نه امید بریدم، نه قهر کردم، نه حذف شدم ... ماندم.

بگذار برایت بگویم من نه قهرمانی دارم. نه راهبری. نه وحی منزلی. نه مرز تقدسی ... هرچه هست، هرکه باشد وسیله است برای گام رو به پیشی که پیوسته و نرم برمی‌دارم. برمی‌داریم.

بگذار برایت بگویم انقلاب هنوز مسیر من نیست چون نمی‌خواهم فرزندم روزی در این کلاف‌های پیچ‌پیچ سبز و سیاهی گرفتار شود که من گرفتارم. که به دست نه، به دندان نه، که به خون باز می‌شود.

بگذار برایت بگویم دیگر اما هرگز به احدی از آن نسل تب و تاب و خط و خون نخواهم گفت چرا انقلاب؟ هیچ خرده‌ای نخواهم گرفت که ببین تا کجا؟ که دیگر خوب می‌دانم آن‌روزها پدران و مادران‌مان در استیصال و هراس چه آینده‌ای برای فرزندان‌شان دست و پا می‌زدند. خوب می‌دانم چرا انقلاب ...

انقلاب مسیر من نیست. من به زنده‌گی فکر می‌کنم، نه به مرگ. به دوست، نه به دشمن، و بگذار برایت بگویم من زنده‌ام. باقی‌ام. برپا م. و این نه قصه است، نه تاریخ. این زندگی سبز من است. سرنوشت سیاه توست.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 19:54  توسط سرمه  | 

 

اخبار را از CNN دنبال می‌کنم. می‌شنوم که کارایی استراتژی "اعتراض خاموش" مخالفان دولت ایران تحسین‌برانگیز است. که اولین مورد موفق در منطقه است. می‌شنوم که مردم با شش روز پیاپی حضور در خیابان‌ها به "رییس‌جمهور سابق" پیغام داده‌اند که اعتراضشان به خشم بازندگان مسابقه فوتبال کمترین شباهتی ندارد. می‌شنوم که فردا و سخنرانی شخص اول حکومت مهم و حیاتی است.

خیلی دورم. خیلی دور. اینجا در میان مردم آرام و شادی که شک دارم ارزش واقعی آرامش‌شان را بدانند، اینجا، اینهمه دور از جمعیت روان خیابان‌های ایران، حسم اندوه نیست. نگرانی نیست. یاس و ناامیدی هم نیست. اینجا دور از شما احساس تنهایی می‌کنم. احساس تنهایی مطلق. دلتنگی بی‌تاب. تجربه‌ی غریبی است برای خودم. انگار پس از سال‌ها فرد بودن باز دوباره به مردمی تعلق دارم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 1:17  توسط سرمه  | 

 

بیست ساله‌های خیابان‌های هجده تیر هفتاد و هشت امروز سی ساله‌اند. بیست ساله‌های خیابان‌های امروز، آن روزها ده ساله بودند. درد و بغض یک تاریخ است که سینه به سینه می‌رسد و می‌ماند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 14:9  توسط سرمه  |